راز دل

راز دل

 

راز تو را من روزی به درختان جهان خواهم گفت

به گل و برکه و دریا و نسیم، به اسیران زمان خواهم گفت

 

از صبوری تو در عرش درد و ترک های تو که از موج بلا است

غم من مال من است سینه ام خانه او و دلم همدم بی ریا و دیوانه ي او

 

گاه از چشمه چشم، میشود جاری و آب میدهد

خشکی کویر رخسار مرا و دمی با خنجر، میشکافد دل را

 

خانه ام ویران است شب دل، بارانیست

دل بیمار مرا دست افسونگر دوست، مرحمی مینهد از تربت مهر

 

خواهم از منبر شادابی کذب، ره به مهراب حقیقت ببرم

سر به درگاه عزیزی سایم که مرا تا عرش بالا ببرد

 

ساحل از عرش به فرش، ساحل از ملک به بام ملکوت وای من

ساحل اینجاست همینجاست در شب، چه بگویم که شب از نیمه گذشت

 

من دگر راه به جایی نتوانم بردن

تا زمانی که زمین جای من است.

 

 

فاطمه جواديان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *