طنز با صدای آقای اسلامی شرار

طنز

سلام، بی مقدمه بگویم حالا که قرار است در این نمیدانم چند ماهنامه قلم طنز به دست بگیرم و پا توی کفش بعضی  از ما بهتران بکنم، از شما عزیزان نابینا و کم بینا و نیمه بینا و دوزیست و احیانا دو معلولیتی هر مطلب و سوژه و پیشنهاد طنز آلود و طنز آمیزی که دارید به سایت ما اعلام کنید تا این بنده نیز حسب مورد به موضوع مورد نظر شما بپردازم و اگر هم به گوش همان از ما بهتران نرفت حد عقل دودی از دل گرفته باشیم.

سوقات این سفر طنز آلود مربوط به قانون جامع به اصطلاح حمایت از حق معلولان و قیم بلا منازع تمام معلولان بی سر و سامان کشور یعنی سازمان مستطاب بهزیستی دامت حرکاته است.

بله شعری است به نام “روباه و معلول” بر گرفته از یکی از حکایات مشهور بوستان سعدی که چند بیت اول آن حکایت را عینا نقل میکنم و بعد دنباله آن از این حقیر است.با احترامات فراوان پشه کوره،

 

روباه و معلول

 

یکی روبهی دید بی دست و پای،

فرو ماند در لطف و صنع خدای.

که چون زندگانی بسر میبرد؟

بدین دست و پا از کجا میخورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ،

که شیری درآمد شغالی به چنگ.

شغال نگون بخت را شیر خورد،

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد.

 

خوب تا اینجا برای سعدی بود

 

شنیدم که معلولی از احتیاج،

بر آن شد که گیرد ز روباه باج.

بگفتا که هی اوفتاده ای بر زمین،

نبینی که بی دست و پایم چنین.

و معلول بی دست و پای،

دریغا که دوری و از هم جدای.

تو در گوشه ی جنگلی شادمان،

و من در دل شهر، بی آب ونان.

تو جز شیر، محتاج کس نیستی،

ولی من مددجوی بهزیستی.

خدا روزیت داده در دست شیر،

کسی نیست اما مرا دست گیر.

نه شغل و نه همسر مرا شد پدید،

شدم از همه چیز و کس نا امید.

چو تصویب قانون جامع شده،

برای من ایجاد مانع شده.

ز کمبود مالی چنان دم زدن،

که حال مرا سخت بر هم زدن.

ز سهم عدالت خبر داده اند،

به من وعده ی بیشتر داده اند.

ولی جان روباه، اینطور نیست،

بر احوال معلول، باید گریست.

زن و مسکن و تحصیل و پول و کار،

همه حرف مفت است و مشتی شعار.

به وعده، دهان مرا دوختند،

ندانی کجای مرا سوختند.

در این جنگل ای دوست، راهم بده،

و در سایه خود پناهم بده.

بس است آنچه کردند ما را مچل،

ازین پس منم همنشین تو شل.

شنید این حکایت چو روباه از او،

بسختی بغلطید و شد پشت و رو.

بگفتا که خود را نچسبان به من،

برو شر خود را از اینجا بکن.

تو معلولی و بنده، بی دست و پای،

نکش پای ما را در این ماجرا.

تو قانون جامع نداری مگر؟

به من چه که قانون ندارد اثر.

دلت را به سهم عدالت نبند،

فقط آبروی تو را میبرند.

زن و مسکن و تحصیل و پول و کار،

برای تو افسانه است و شعار.

برو نام معلول را کن عوض،

بنه نام معلولیت را مرض.

نبر نام معلولیت بر زبان،

کورم و عاجز ناتوان.

چه شاید به نام تو گردد فلک،

نباشی دگر به فکر دوز و کلک.

اگر اهل این قصه ها نیستی؟

برو بار دیگر به بهزیستی.

ز قانون جامع نگو دیگر پیش من،

که قانون تو نیست در کیش من.

اگر شیر روزی رسان من است،

تو پیش من بیایی زیان من است.

من از هرچه قانون، کنم انتقاد،

که قانون جنگل فقط زنده باد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *