تاریخچه ی موسیقی در میان نابینایان همراه با آقای شیرین آبادی

من اسمم نصر الله و نام فامیلم شیرین آبادی فراهانی است و متولد 1 خرداد 1323 هستم

تحصیلات مقدماتی و دوره ابتدایی را در یک مدرسه شبانه روزی به نام کانون کار و آموزش گذرانده ام. این مدرسه زیر نظر سازمان شاهنشاهی آن زمان اداره می شد و در سال 1340 نیز پس از روی کار آمدن آقای امینی به این دلیل که می گفتند بودجه لازم را ندارند منحل گردید. به هر حال این از برکات وجود ایشان بود.

من در این مدرسه توانستم ظرف چهار سال دوره ابتدایی را به پایان رسانده و در همین خلال قدری نیز زیر نظر استاد حسینعلی وزیری تبار که مدیریت آن آموزشگاه را نیز بر عهده داشتند، به تعلیم موسیقی اقدام نمایم.

مربیان موسیقی ما در این آموزشگاه اساتیدی چون: حسن منوچهری، سیمین آقارضی (بعد ها به ازدواج یکدیگر در آمدند.) هوشنگ ظریف و … بودند که از هنرستان عالی موسیقی برای تدریس به آموزشگاه ما فرا خوانده شده بودند. خانم آقارضی هم در ارکستر ما می خواند و هم ویلون تعلیم می داد. معلم من آقای منوچهری بودند.

در زمان انحلال این مدرسه به ما گفتند آنانی که مایل به ادامه تحصیل هستند مبلغ ماهانه صد تومان به عنوان مقرری و کمک هزینه تحصیلی دریافت خواهند نمود. به آنهایی هم که قصد ادامه تحصیل نداشتند بودجه ای بالغ بر چهار هزار تومان که در آن زمان پول قابل توجهی هم بود اختصاص یافت تا به کار های دیگر بپردازند. در آن دوره می شد حتی با این مبلغ خانه ای هم خریداری نمود.

من در زمره کسانی بودم که ترجیح دادم به ادامه تحصیل بپردازم و در نتیجه همان ماهی صد تومان را دریافت کردم. از آنجایی که در آن دوره از کم و کیف و اصولاً از چگونگی تحصیل نابینایان در مدارج بالا تر اطلاعی نداشتم، در هنرستان آزاد موسیقی ثبت نام کرده و مشغول به تحصیل در این رشته شدم.

من درواقع در میان گروهی که از مدرسه بیرون آمدند تنها کسی بودم که وارد هنرستان آزاد موسیقی شده و نزد استاد بدیعی به تعلیم مبادرت ورزیدم. بعد از من آقای دیگری هم به نام آقای جعفریان خوزستانی که از شیراز آمده و از هم دوره های من در مدرسه بودند تحت تعلیم ایشان قرار گرفتند که در واقع من ایشان را نزد استاد بردم.

در هنرستان من با ناظم به مشکل برخوردم. داستان هم از این قرار بود که ایشان مصرانه معتقد بودند ما نمی توانیم در آنجا درس بخوانیم. زیرا استادان آنجا زمان کافی جهت خواندن نت ها را برای ما ندارند. تازه از خواندن نت هم که بگذریم ما باید زمانی را برای یادگیری آنها در نظر بگیریم. در صورتی که برای هر شاگرد فقط یک ربع ساعت یا نهایتاً بیست دقیقه زمان اختصاص یافته است. در خلال همین کش و قوس ها بودیم که کسی وارد دفتر شده و اظهار داشت که فردی را که هم روشن فکر و هم علاقمند به این گونه مساعدت ها است می شناسد که می تواند مشکل ما را حل نماید. این شخص کسی نبود جز مرحوم آقای صمد بازیار که بینا و دانشجوی دانشسرای عالی دبیری بودند.

در آن زمان جایی بود که در آن به تربیت معلمان می پرداختند و به دانشسرای عالی دبیری مشهور بود. زمانی هم که خود ایشان نمی توانستند نزد من بیایند مرا به آن جا دعوت می کردند تا بتوانیم نت ها را تهیه نماییم. بعد من نزد آقای جعفریان می رفتم و برای ایشان نت می بردم. حتی گاهی می شد که سر کلاس خود نمی رفتم ولی برای ایشان نت می بردم تا با مشکلی مواجه نشوند. چون ایشان فردی بسیار علاقمند بودند که در ضمن بسیار هم دوست داشتند مورد تشویق و تحسین قرار گیرند.

سر انجام من به دستگاه سه گاه در کتاب دوم استاد ابو الحسن صبا رسیدم. ایشان در این دستگاه قطعه ای دارند که به زنگ شتر معروف و قطعه ای بسیار مشکل هم هست. وقتی قرار شد من این قطعه را بنوازم، استاد بدیعی از من خواستند که به جای چهار مضراب قسمت آواز آن را بنوازم. زیرا معتقد بودند من از عهده نواختن چهار مضراب بر نخواهم آمد. من هم اطاعت نمودم اما خود مبادرت به نواختن این بخش نیز نمودم. روزی نزد استاد رفته و از ایشان خواستم به من اجازه بدهند تا این بخش را نیز برایشان بنوازم. اگر نپسندیدند من هم از نظر ایشان پیروی خواهم کرد. به ناگاه در آن سالن که بسیار بزرگ هم بود، ایشان با تندی به سوی من آمده و گفتند: من هنوز نمی توانم این بخش را آن گونه که باید بنوازم. تو چطور می خواهی این کار را انجام دهی؟ من باز از ایشان فرصت خواستم و ایشان نیز پذیرفتند. این بخش را نواختم. ایشان مرا در آغوش گرفته و بوسیده و گفتند شیرین آبادی، من با تو کار دارم.

این اتفاقات در سال 41 و زمانی رخ داد که مدیریت رادیو به آقای جواد تفضلی سپرده شد. به مجرد این اتفاق تمامی هنرمندان رادیو به یکباره و با هم استعفا کردند. آقایانی چون علی تجویدی، پرویز یاحقی، عباس شاهپوری، مهندس همایون خرم و آقای زرآبادی که همگی از دوستان من نیز بودند از جمله این هنرمندان به شمار می رفتند.

پس از مدت حدوداً دو ماه این مدیریت از آقای تفضلی به آقای معینیان که در بین کارکنان بسیار عزیز هم بودند انتقال یافت و به همین دلیل هم همه آنانی که رفته بودند بازگشتند و استقبال گرمی هم از ایشان به عمل آمد. ایشان علاوه بر برخورداری از محبوبیت در میان کارکنان و هنرمندان رادیو ، دارای دیسیپلینی ویژه نیز بودند.

پس از مدتی که از این ماجرا گذشت، دوستانم به من اصرار کردند که ببینم آقای بدیعی با من چه کار داشته اند. من می دانستم که ایشان قصد دارند مرا به رادیو معرفی کرده و موجبات اشتغال به کار مرا در ارکستر آن جا فراهم آورند. اما هرگز نخواستم خود نزد ایشان رفته و این مطلب را که زمانی گفته بودند با من کار دارند را به ایشان یادآوری نمایم. برخی این را حمل بر غرور من کردند. خلاصه هر کس از ظن خود چیزی گفت.

بعد از یک سالی که از این ماجرا گذشت، آقای بدیعی برای مدیر هنرستان که در آن زمان آقای امیر جاهد بودند نامه ای نوشتند با این مضمون که: من دیگر مطلبی ندارم تا به ایشان منتقل نمایم. بنابر این از جناب عالی استدعا دارم تا هیأت ژوری تشکیل شده و از ایشان آزمونی به عمل آورده شود تا ایشان بتوانند مشغول به کار گردند.

به موجب مدرکی که هنرستان به ما ارائه می کرد، ما می توانستیم آموزشگاهی برای تدریس موسیقی تأسیس نماییم. من نیز در آغاز سال 1342 توانستم در میدان ژاله آموزشگاهی تأسیس کنم. درواقع من از سن 17 سالگی شروع به تدریس موسیقی نمودم.

بعد از نامه ای که آقای بدیعی برای آقای امیر جاهد نوشتند، سه شب به مناسبت فارغ التحصیلی هنرجویان هنرستان جشنی برپا شد که هر شب به گروهی اختصاص داشت. یک شب مختص اولیاءِ هنرجویان بود، شبی به اساتید اختصاص یافته و شبی را نیز برای مقامات مملکتی نظیر آقای امینی، آقای پهلبد وزیر فرهنگ و هنر وقت و … در نظر گرفته بودند. در هر سه شب نیز مرحوم استاد حسین تهرانی که به حق فرزند خلف استاد ابو الحسن صبا و  مردی بسیار ساده، خاکی و فاقد هر گونه تکبری بودند نیز حضور داشتند.

من برای هر سه شب همان قطعه زنگ شتر را که در ضمن برای آزمون نیز در نظر گرفته بودم اجرا نمودم. ایشان پس از اجرای سومین شب من، مرا که جثه کوچکی داشته و لاغر اندام نیز بودم در برابر حضار در آغوش گرفته و بلند کرده و با همان لحن ساده و همیشگی خویش خطاب به حاضرین گفتند: ایها الناس این جوون وقتی داشت ساز می زد، منو یاد اوستای خودم ابو الحسن صبا انداخت. جوری که انگار خود اوستام داره ساز می زنه. من می خوام بعد از این با اجازه شما به ایشون لقب صبا کوچولو بدم. من در آن زمان نوجوانی بودم 17-18 ساله اما پس از آن من از سوی دیگران حتی در سن پنجاه سالگی نیز همان صبا کوچولو خطاب می شدم.

پس از اجرای آن شب بود که آقای پهلبد به آقای امیر جاهد دستوری مبنی بر این دادند که ما می خواهیم از وجود ایشان در وزارت فرهنگ و هنر استفاده کنیم. البته من تا شش ماه از این موضوع هیچ خبری نداشتم. تا این که پس از شش ماه نامه ای به آموزشگاه من رسید که در آن نوشته شده بود، شما باید خود را به آقای حسین دهلوی معرفی نمایید تا ایشان جهت اشتغال به کارتان در وزارت فرهنگ و هنر از شما آزمونی به عمل آورند. من نزد ایشان که رئیس هنرستان نیز بودند رفتم و قطعه ای از استاد صبا در اصفهان که به جهاتی از قطعه زنگ شتر هم مشکل تر بود نواختم. ایشان بسیار از کار من تعریف کردند و برای آقای پهلبد نیز نوشتند که ایشان بسیار خوب ساز می زنند. وقتی آقای پهلبد برای ایشان مجدداً نامه ای نوشتند که در آن پرسیده شده بود به چه شکل می توانند از حضور من در وزارت فرهنگ و هنر بهره بگیرند، ایشان در جواب نوشتند: به هیچ شکلی. این جواب ایشان بر من بسیار گران آمد.

چند روز بعد نزدشان در هنرستان رفتم تا بپرسم برای چه این حرف را زده اند.

ایشان در جواب به من گفتند: خوب نمی توانیم دیگر. اصلاً تو ساز زدن را برای چه یاد گرفته ای؟

من در جواب به ایشان گفتم: من این کار را به این منظور آموخته ام که بتوانم از راهی درست و نه با توسل به تکدی گری امرار معاش نمایم.

ایشان در جواب به من گفتند: پس تو موسیقی را برای این یاد گرفته ای. اما اگر من به جای تو بودم هرگز چنین کاری نمی کردم.

من از ایشان پرسیدم: پس چه می کردید؟

ایشان گفتند: می رفتم کاری مانند آهنگری یا کار هایی از این دست یاد می گرفتم.

این جواب را که به من دادند، به من خیلی برخورد. به حدی که از شدت ناراحتی از جایم بلند شدم که بروم. در این هنگام آقای گلزاری که ناظم هنرستان بودند، به من گفتند: آقای شیرین آبادی ناراحت نشوید. خواهش می کنم بفرمایید بنشینید. ایشان منظور بدی نداشتند.

من به ایشان گفتم: نه آقای گلزاری. منظور از این بالا تر و واضح تر؟

من اگر نتوانم به هنری به این ظریفی بپردازم، چگونه می توانم کاری مانند آهنگری را انجام دهم که ممکن است در خلال آن انگشتان و مچ دست خود را نیز در اثر ضربه پتکی قطع نمایم؟

اگر چنین حرفی را ایشان که خود مرد دانش و هنرند بزنند، من از دیگران چه توقعی می توانم داشته باشم؟

خلاصه من از آن جا بیرون آمدم. اما این موضوع را در هر جا که می توانستم اشاعه دادم و با این کار من آبروی حسین دهلوی حقیقتاً ریخته شد.

پس از چند روز که من به وزارت فرهنگ و هنر مراجعه کردم تا در آزمونی دیگر شرکت کنم، از آنجایی که آقای دهلوی هم در هیأت ژوری بودند ما یکدیگر را دیدیم. برای من جالب بود که بدانم دلیل مخالفت او با کار من چیست. همچنین کسان دیگری هم آن جا حضور داشتند که مرا می شناختند. از جمله: آقای حسن رادمرد که مردی بسیار مثبت، خوب و اندیشمند و همچنین نوازنده پیانو هم بودند.

وقتی مرا دیدند، پرسیدند: آقای شیرین آبادی تو این جا چه می کنی؟

من نیز در پاسخ به ایشان گفتم: برای چندمین بار برای شرکت در آزمون آمده ام و آقای دهلوی با حضور من مخالفت می کنند.

ایشان دلیلش را از من پرسیدند و من هم گفتم که هر وقت آمده ام ایشان مرا به دلیلی که نمی دانم چیست رد کرده اند.

ایشان به من گفتند: من امروز این موضوع را مطرح و تکلیف را مشخص می کنم.

پس از آن آقای دهلوی را دیدم که به سوی من آمد و برای اولین بار با من سلام و احوال پرسی کرد که تا آن روز سابقه نداشت. زیرا هر وقت مرا می دید حتی نگاهم هم نمی کرد. چه رسد به سلام و احوال پرسی.

خوب این طبیعیست که دیگران در یک جمع یا وقتی که ما را می بینند به سوی ما بیایند و حضورشان را به ما اعلام کنند. چون ما که نمی توانیم آنان را دیده و به این کار اقدام نماییم.

خلاصه این که آقای رادمرد از آقای دهلوی پرسیدند چرا با حضور من مخالفت دارند. اگر کسی احساس می کند که می تواند در ارکستر فعالیت کند چرا ما باید مانعش شویم؟ چرا نباید بگذاریم اگر هم واقعاً نتوانست خود به این نتیجه برسد؟

ایشان هم اظهار کردند چه اشکالی دارد که دوستان برای این امر راهی بیابند؟

باز آقای رادمرد گفتند: راه از این روشنتر؟

و به این ترتیب بود که من پس از آن در ارکستری که به ارکستر آقای ارژنگی معروف بود و توسط فردی به نام آقای عبد الکریم مهر افشان سرپرستی می شد مشغول به کار شدم.

در آن زمان روال کار به این صورت بود که این قبیل ارکستر ها در تلویزیون به صورت زنده برنامه های خود را اجرا می کردند. تلویزیون آن زمان هم تلویزیون ثابت پاسار بود و تلویزیون ملی چندان نضجی نگرفته بود. مدیریت برنامه های ما را هم آقایی به نام روحانی که مردی بود بسیار جدی و با دیسیپلین بر عهده داشت.

ایشان ابلاغی برای من نوشت و من هفته ای دو روز در ارکستر آقای ارژنگی مشغول به کار شدم.

من نت ها را حفظ کرده و شب ها با علائمی که قراردادی هم نبوده و توسط خود ما ابداع شده بودند می نوشتم. آن وقت ها هر یک از ما نابینایان برای خود علائمی را برای نوشتن نت ها ابداع می کردیم.

در آن روز ها آقای مهر افشان قطعاتی را می آوردند که ما به اصطلاح به آن ها قطعات کیلویی می گفتیم. علتش هم این بود که در میانه قطعه می دیدیم پنجاه میزان سکوت برای ویولن ها نوشته شده بود. حالا حساب کنید که ما باید می نشستیم و پنجاه میزان می شمردیم تا به پایان سکوت ها برسیم. از آن گذشته من باید به این مسأله هم دقت می کردم که آرشه گذاری ها را به درستی رعایت نمایم. نمی شد زمانی که همه داشتند آرشه راست می کشیدند من از چپ شروع کنم. همه اینها موجب شد تا من برای پیشگیری از حرف و حدیث ها دقت بیشتری در انجام این کار به خرج دهم.

یک سال به صورت آزمایشی در این ارکستر مشغول بودم تا این که آقای مهر افشان کار مرا تأیید نموده و اظهار داشتند که من تمامی مراحل را با موفقیت به انجام رسانیده ام. بعد از این یک سال دیدم این کار برایم بسیار آزارنده شده. زیرا آقای مهر افشان قطعات را در همان شب آخر به من می رساندند و این امر آماده کردن کار را برای من مشکل می کرد. من باید کسی را گیر می آوردم که پنج شش صفحه نت بینایی را برایم بخواند و من هم آن ها را به بریل تبدیل کنم که در این صورت 12، 13 صفحه نت در برابر خود داشتم. زیرا هر خط بینایی برابر با 2 خط بریل است. به همین دلیل تصمیم گرفتم با آقای مهر افشان صحبت کنم و مشکل را با ایشان در میان گذارم. از ایشان خواهش کردم قسمت های سولو را به من واگذارند. به ایشان گفتم که یا کار سولیستی را به عهده من می گذارند یا من به هیچ طریق دیگری قادر به همکاری با ارکستر نیستم.

در آن زمان خانم سیمین آغارضی که همسر آقای حسن منوچهری هم بودند در گروه سولو ویولن را می نواختند. آقای مهر افشان به من گفتند صبر کنم تا آن خانم از ارکستر بروند، بعد کار سولیستی را به من واگذار خواهند کرد. من باز نپذیرفتم.

من فقط می خواستم حرفم به کرسی بنشیند و همینطور هم شد. دو سال به اداره نرفتم در حالی که حقوقم به حسابم ریخته می شد.

بعد ها من از طریق یکی از دوستان همکار به نام آقای تیمور پورتراب با آقای قنبری مهر که استاد ویلون ساز بودند آشنا شدم. ساز فعلیم نیز از ساخته های همین استاد است.

در سال 43 من از ایشان یک ویلون به مبلغ 2500 تومان خریدم که در آن زمان پول زیادی به حساب می آمد.

من از ایشان خواستم تا آن ساز را به من بفروشند و گفتم که نمی توانم پولش را یک جا بپردازم. ایشان که مرد خوش مشربی هم بودند، به من گفتند: تو هر چقدر که می توانی به من بده. مبلغ ساز بالا بود و ایشان به من گفتند: تو نمی توانی ساز به این گرانی را از من بخری. من به ایشان گفتم: استاد من ولو کت و شلوارم را بفروشم این ساز را از شما خواهم خرید.

از اداره ماهی حدود 200 تومان حقوق می گرفتم که قرار شد ماهی 100 تومانش را برای خرید ساز به ایشان بپردازم. ایشان مرد بسیار خوبی بودند و من فکر می کنم مورد محبت خداوند بودم که شخصی چون او سر راهم قرار گرفت. ایشان حتی به من گفتند هر قدر که توانستم بپردازم و اگر هم نتوانستم اشکالی ندارد که پول ساز را نپردازم. من از ایشان شماره حسابی گرفتم که مبلغ ساز را به طور قسطی به آن واریز می کردم.

در آن زمان بود که کارم رونق خوبی گرفت و من به طور مداوم در مدارس ملی، آموزشگاه خودم و در بعضی موارد هم در کلاسهایی که در منازل برخی از شاگردانم به طور خصوصی برگزار می کردم مشغول به تدریس شده بودم. دیگر به هنرستان و ارکسترها نمی رفتم و تمام وقتم به آموزش موسیقی می گذشت. در سال 44-45 بود که با مرحوم دکتر محمد خزائلی آشنا شدم و به اتفاق هم انجمنی را با عنوان انجمن هدایت و حمایت نابینایان بزرگسال تأسیس نمودیم که من به عضویت هیأت مدیره آن در آمدم.

چند سال بعد در نتیجه تعاملات آقایان واحدی و خزائلی با شخصی به نام کاینت هوخ که رئیس انجمن نابینایان آلمان بود و در خلال رفت و آمد هایی که از سوی او به ایران و از سوی این دو به آلمان انجام شد سر انجام تلفن های لمسی از شرکت زیمنس به مبلغ 900000 تومان که در آن زمان مبلغ کلانی هم به شمار می آمد و با فروش گاو داری بزرگی که آقای خزائلی در کرج داشتند فراهم شد، خریداری و وارد ایران گردید. انجمن هدایت و حمایت نابینایان بزرگسال یک انجمن دولتی نبود و بنابر این هزینه های مربوط به آن را بیشتر خیرین تأمین می کردند. ما توانستیم 9 نفر تلفنیست را تعلیم داده و در پست اوپراتوری تلفن در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار نماییم.

امروزه ما وجود بسیاری از سازمان های عریض و طویل را مرهون تلاش ها و زحمات امثال دکتر محمد خزائلی هستیم که اگر نبودند، چنین سازمان هایی هم تشکیل نشده بود.

از آنجایی که من عضو هیأت مدیره این انجمن بودم، دکتر خزائلی به من گفتند: شیرین آبادی تو باید درس بخوانی. من گفتم: چون متحمل هزینه های زندگی خواهران و برادرانم نیز هستم، این کار برایم مقدور نیست. ایشان به من گفتند: من این حرف ها را نمی پذیرم. چرا که به عنوان یک عضو هیأت مدیره این درست نیست که تو تحصیلاتی صرفاً در حد ششم ابتدایی داشته باشی. خلاصه از او اصرار و از من انکار، تا این که سر انجام از طریق یکی از منشی هایشان اقدام به پیدا کردن مدرک ششم ابتدایی من از ناحیه آموزش و پرورش مربوطه کرده و مرا در دوره های متفرقه ثبت نام نمودند. این ها همه بدون این که من خبر داشته باشم اتفاق افتاد و من در نهایت با کمک یکی از منشی های ایشان به نام خانم افتخاری توانستم در امتحانات پایان سال تحصیلی شرکت نمایم.

در آن سال من در درس علم الاشیاء (علوم فعلی) تجدید شدم. علتش هم این بود که زمانی که ثبت نام شدم اسفند ماه بود و من فقط سه ماه برای درس خواندن فرصت داشتم. در آن زمان اگر معدل دانش آموزی بالا بود می توانست درس تجدیدی را در مهر ماه امتحان داده و در صورت قبولی به کلاس بالا تر برود. من نیز همین کار را کردم و توانستم از کلاس هفتم به هشتم بروم. این برایم خوشایند بود و من به ادامه تحصیل تشویق شده و دیگرانی نظیر آقایان جعفریان خوزستانی و نجفی را نیز به این کار سوق دادم. آن ها نیز توانستند موفق به اتمام دوره متوسطه شده و در سال های بعد لیسانس بگیرند.

تحصیلات متوسطه من پس از یک وقفه بین سال های 40-45 در سال 50 به اتمام رسید. درواقع من توانستم ظرف 15 روز دیپلمم را در رشته ادبی اخذ نمایم. اما به دلیل تأخیر در اعلام نتایج امتحانات آن سال نتوانستم در کنکور سراسری 50-51 شرکت نمایم.

در نتیجه من در یکی از مؤسسات عالی آن زمان که تحت عناوینی نظیر مدرسه عالی ترجمه، مدرسه عالی پارس، مدرسه عالی ارتباطات و … مشغول به فعالیت بودند شروع به تحصیل در رشته مترجمی زبان انگلیسی نمودم. تحصیل در این مدرسه به هیچ وجه با روحیات من سازگار نبود. اولاً فرزندان اعیان و اشرافی به آنجا می آمدند که پس از گذشت چند وقتی از کشور هایی نظیر انگلیس و امریکا برگشته و در آزمون آن پذیرفته شده بودند و شرایط من با آنها از این لحاظ تفاوت بسیار داشت. ثانیاً آنها با اتومبیل های آخرین مدل آن زمان به آنجا می آمدند و من باید عصا زنان وارد آنجا می شدم و این خود برایم نا خوشایند بود.

این شد که به آقای دکتر خزائلی گفتم: من نمی توانم در آنجا به تحصیل ادامه دهم. ایشان هم در جواب به من گفتند: تو غلط می کنی. همه به دنبال این هستند که در جایی برای تحصیل پذیرفته شوند، آن وقت تو نمی خواهی درست را ادامه دهی؟

من به ایشان گفتم: از پس دروس و همچنین شهریه سنگین آنجا برنمی آیم.

ایشان گفتند: خوب، این هم راه دارد. تو نامه ای برای دکتر آریانپور می نویسی، مبنی بر این که می خواهی به مأموریتی اداری بروی و به یک ترم مرخصی نیاز داری. آن وقت در کلاس های کنکور ما شرکت می کنی. سال بعد هم در آزمون سراسری ثبت نام می کنی. اگر توانستی در دانشگاه قبول شوی که هیچ. اگر هم نتوانستی، چیزی را از دست نداده ای.

سال بعد یکی از شاگردانم مرا دید و گفت که در رشته موسیقی در دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران پذیرفته شده ام. من درواقع حائز رتبه اول در این رشته در آزمون سال 51-52 شده بودم و از آنجایی که درسم در دانشگاه هم خوب بود و شاگرد ممتاز بودم این امکان برایم فراهم آمد تا برای تحصیل در امریکا بورسیه شوم. اما چون در آن سال ها ازدواج کردم با اداره به مشکل برخوردم. من از آنها مرخصی با حقوق خواستم و گفتم تعهد می دهم پس از بازگشت برای شما کار کنم. در آن سالها آقایی به نام قریب مدیر کل ما بودند که درواقع به دلیل مخالفت ایشان من نتوانستم از این بورس تحصیلی استفاده نمایم. تلاش هایم نتیجه نداد و ایشان گفتند فقط با مرخصی بدون حقوق من موافقت خواهد شد. این بود که همسر یکی از استادان ما به نام آقای پژمان که هم رشته ما و شاگرد دوم هم بودند به جای من به امریکا فرستاده شدند. خلاصه اینها همه چیز را به نفع خودشان تمام کردند و آن خانم هم که همسر استاد بود و استاد هم که از خدایش بود.

در سال 54 از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و تا سال 57 در وزارت فرهنگ و هنر وقت (ارشاد فعلی) با پست سازمانی هنرآموز سرود و موسیقی در مدارس مشغول به کار گردیدم.

در آن روزگار ما با آموزش و پرورش همکاری داشتیم. به این ترتیب که هنرستان موسیقی معلمانی را تربیت کرده و آنان را برای تدریس سرود و موسیقی به مدارس می فرستاد.

در سال 57 که انقلاب شد، ما وضعیتی بلاتکلیف پیدا کردیم. سر انجام قرار شد ما به تالار رودکی که به تالار وحدت تغییر نام داد برویم. در آن جا ارکستری با نام ارکستر مولانا تشکیل شد که من در آن قیچک آلتو  می زدم و آقای شهرام ناظری هم خوانندگی آن را بر عهده داشتند.

جنگ که شد، من تا سال 65 ایران بودم. در آن سال به آلمان مهاجرت کردم. در فرانکفورت بودم که تصمیم گرفتم به هلند مهاجرت نمایم.

در آن زمان من درواقع به لحاظ اداری در مرخصی هم بودم. یک ویزای بنالوکس هم داشتم که به من این امکان را می داد که به بلژیک، لوکزامبورگ یا هلند بروم.

سر انجام با راهنمایی های یکی از دوستانم دانمارک را برای مهاجرت انتخاب کردم. او معتقد بود این کشور برای بچه هایم از لحاظ مسائل اخلاقی بهتر است و به طور کلی آنجا از لحاظ فرهنگی هم به ما نزدیک تر است.

در آن جا هم 4 سال به تحصیل در رشته کوک و تعمیر پیانو پرداختم که مدرک آن معادل دکترا است. در ایران پیانو را با دستگاه کوک می کنند و نه با گوش. این کار خود واجد ارزش بسیاریست. من گمان می کردم به ایران که باز گردم، می توانم هم خود به پیشرفت این رشته در ایران کمک کنم و هم خود مورد کمک و مساعدت واقع شوم. نمی دانستم که در این جا این رشته از کم ترین ارزشی برخوردار نیست. مدرکم را برداشتم و به وزارت علوم بردم تا با دروس اینجا تطبیق دهم. به من گفتند: ما اصلاً چنین چیزی در ایران نداریم. من هم گفتم: ببخشید. من نمی دانستم. همان بهتر که ندارید. باز مدرکم را برداشتم و سر جای خود برگشتم.

نمی دانم تا چه حد اطلاع دارید. در کشور های اروپایی در این رشته نابینایان در اولویتند. یعنی وقتی نابینایی از این مؤسسه فارغ التحصیل می شود جامعه در وهله اول به او تعلق دارد. اول باید برای او شغلی پیدا شود. من وقتی از مؤسسه دنس بلینه سنفون فارغ التحصیل شدم از خود دانمارکی ها بیشتر مشتری داشتم. رئیس آن مؤسسه به خانواده ام گفته بود در طی سی سالی که این مرکز تأسیس شده ایشان که مسن ترین دانشجوی آن نیز به شمار می روند بهترین دانشجوی این جا هم هستند. زیرا من در آن جا هم توانستم با رتبه اول فارغ التحصیل شوم.

من از وضعیتم در ایران و اداره ای که در آن مشغول به کار بودم به کلی بی اطلاع بودم. جنگ بالا گرفته بود و نمی شد به ایران بازگشت. به طوری که فرودگاه ها بسته شد. من یک ماه بیمار و در بیمارستان روان و اعصاب دانمارک بستری شدم.

در آن زمان مدیر اداره ما یکی از هم کلاسی های سابقم بود که به واسطه من به این پست دست یافته بود. اما اولین کاری که کرد تیشه زدن به ریشه من بود. او برای من غیبت غیر موجه رد کرده بود و آنها هم دادگاهی برایم تشکیل داده و حکم اخراج مرا غیابی صادر کرده بودند. به طوری که من هنوز پس از بیست سال نتوانسته ام کاری از پیش ببرم.آن ها گفتند که من باید ظرف مدت سه ماه اقدام می کردم اما بسیار دیر این کار را انجام داده ام. راست هم می گفتند. اما بسیاری دیگر هم مانند من بودند ولی مورد عفو قرار گرفتند. از آن جا که بخت بد با من بود، من نتوانستم مورد عفو واقع شوم.

در حال حاضر من فقط به تدریس مشغولم. سه روز در هفته را به تنکابن می روم و به 13، 14 نفر ویلون تدریس می کنم. آنها بسیار افراد علاقمندی هستند و من از طریق دختر یکی از دوستانم که برای تعلیم نزد من می آمد برای تدریس به آن جا معرفی شدم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *