کریستوفل پدر نابینایان شرق

پدر نابینایان شرق، پاستور ارنست جیم کریستوفل.

نویسنده: فریتس اشمیت کونیک

ترجمه: فریا فدایی

خانم فریا فدایی، خواهر زاده نگارنده، به یاری همسرش مهندس علی اکبر جواد محمدی مبادرت به ترجمه کتاب پدر نابینایان شرق، ارنست جیم کریستوفل نمود. خانم فدایی و همسرش از آساتور، یکی از شخصیت های این سرگذشت که در حال حاضر به اتفاق همسر خود، دوران بازنشستگی را طی می کند، دیدن کرد. آساتور از موقعیت فعلی دیگر شخصیت های زنده یعنی الیگول که در تهران به سمت دبیری اشتغال دارد و فرهاد که در کشور آلمان متخصص جراح است و خصوصیات فردی مرحوم کریستوفل برای ایشان تعریف کرده بود.

در حالی که زمین، با شتاب، ما را به سوی خویش فرا می خواند، بر روی یکی از زیبا ترین فرودگاه های مشرق زمین در تهران فرود آمدیم. دوازده ساعت بعد با پرواز ایران ایر به مقصد اصفهان رسیدیم. شهری زیبا و کهن، با اماکن به جا مانده از سلاطین پیشین. شهری با باغ ها و بنا های تاریخی فراوان. بنای سنگی تحسین بر انگیز سی و سه پل، منتظر خوش آمد گویی به ما بود و زاینده رود، رودخانه ای که باغ ها و مزارع را در یک شبکه وسیع کانال کشی شده آبیاری می کرد، با ما به طرف باغی در حومه شهر که باغ جنت نام داشت همراه بود. مفهوم باغ جنت و برازندگی نامش در چند روز آتی که در آنجا به سر می بردیم و با ماشین اطراف و اکناف این شهر گرد گرفته با آفتاب داغش را دیدن کردیم، بر ما آشکار شد. این جا و حتی در وسط باغ، با درختان پر از شکوفه، ناخود آگاه به یاد ان شعر عمر خیام افتادیم که می گوید:

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده، بلبل ز جمال گل طربناک شده.

در سایه گل نشین که بسیار این گل، در خواب فرو ریزد و ما خاک شده.

پس از دقایقی چند، نگاهمان با چشمانی بی فروغ تلاقی کرد. بچه های نابینایی که آواز می خواندند و بیرون از باغ و در کنار در ورودی محوطه ایستاده بودند. نام و هدف آن مکان، توسط نوشته ای ساده ولی دلگرم کننده بر روی قسمتی از دیوار به خط فارسی و آلمانی نوشته شده بود.هیئت مرسلین کریستوفل آلمان برای نابینایان. خوش آمد گویی گرم و صمیمانه پدر خانه، با آواز سلام بچه ها همراه شد.

به زودی ما وارد سالن ورودی سازمان نابینایان شدیم. در مقابلمان، تصویر فردی که به عنوان مؤسس این کار تبشیری در میان نابینایان بی خانمان بوده است، قرار گرفت. مردی که آرام و با شخصیت صبورش تار و پود این خدمت را تنیده بود. پاستور ارنست جیم کریستوفل.

کریستوفل در چهارم سپتامبر 1876 در شهر رایت که در حوزه راینلند قرار دارد، متولد شد. دوران جوانی و کودکیش را در شهر زادگاهش گذراند.

خانواده او مسیحیان ساده و مؤمنی بودند که در زندگی کلیسا نیز نقش فعالی را ایفا می کردند. پدر او و شرکایش کار بسیار خوبی در زمینه لوله کشی به عهده داشتند. ارنست جاکوپ با خواهران و برادران خود بزرگ شد.

در خانه کریستوفل به روی هر کسی که نیاز به کمک و مشاوره داشت باز بود. به ویژه برای مبشرین که آنجا را مأوی و منزل خود و مکانی در جهت استراحت یافته بودند.

چقدر مشتاقانه این پسر جوان به سخنان این مردان خدا گوش می سپرد!. وقتی که آنان از مکان های دور و مردم بیگانه خارجی صحبت می کردند و در مورد عیسی مسیح که بسیاری از قلب های بی ایمان را فتح کرد، و به آنان اطمینان بخشید.

او از شرکت در جلسات جوانان کلیسا لذت می برد و این تماس ها حتی پس از این که خانه اش را ترک کرد ادامه داشت.

بعد از موفقیت در امتحان نهائی مدرسه، و انجام کار کوچکی به عنوان یک کمک مربی در مورس، زیر نظر مدیر مبشرین استراسبورگ، تصمیم گرفت به دانشکده الهیات در شهر بازل وارد شود.

دعوت به خدمت مسیح:

خداوند روشناییش را به زندگی شما بخشید تا شما نیز آن را به دیگران ببخشید.

بهار 1904 است. کریستوفل درسش را در بازل به پایان رسانده و ماه های تابستان را به عنوان معلم سرخانه در خانواده کاسبی در زوریخ مشغول بود. آنجا بود که کمیته امداد سوئیس به ارمنستان به او پیشنهاد کار به عنوان معلم و مدیر دو پرورشگاه در سیباس واقع در آسیای صغیر را داده و در این مورد، جویای نظر وی شد.

رسالت را وقتی یافتم که اولین اخبار از تجاوزات در ارمنستان در طی سالهای 1890-1899 به آلمان رسید که این خود، موجب بر انگیختن آرزو و امیال من برای خدمت به خداوند در مشرق زمین گردید و مصادف با زمانی شد که تقاضا نامه کمیته امداد سوئیس به ارامنه به دستم رسید و من در کمال شادی پاسخ مثبت دادم.

برای کریستوفل برداشتن این گام، سخت می نمود چون تقریباً اینطور به نظر می رسید که امکان پیشروی برای او نیست. بدین صورت در سپتامبر 1904 دو میسیونر جوان، سفر خود را به منطقه مأموریتشان آغاز کردند. مأموریت آن دو در حقیقت، رسیدگی به وضع 400 یتیمی بود که در دو یتیمخانه در عرض سه سال، گرد هم آمده بودند. این کار در عمل غیر ممکن می نمود. چون قرار بود که در پایان سال سوم، یتیم خانه ها تعطیل شوند و بچه ها یا می بایستی توسط مبشرین دیگر جذب شده و یا رهسپار خیابان ها گردند.

زمان منعقد شده سه ساله به پایان رسید. کریستوفل پیشنهاد ادامه کار را داد، اما انجمن سوئیسی موافقت نکرد. بنابر این برادر و خواهر از این مسئولیت های خود دست کشیدند و به نظر می رسید که خداوند، کار جدیدی برای آنان دارد.

در طی آخرین سال اقامت ما در سیباس، خداوند، وضع بد نابینایان در شرق را به ما نشان داد و در نتیجه تصمیم گرفتیم که در این مورد، قدم پیش نهاده و کمک نماییم. ابتدا چگونگی انجام این کار، خود، برایمان مسأله ای شد. اما یک ندای وجدان، ما را به سوی این حقیقت می کشاند، که بر گردن این جماعت ناخواسته، دینی داریم که بایستی ادا شود. خداوند متعال، وضعیت این انسانها را در قلب و وجدان ما روشن ساخت. در این زمان ، دعوتنامه ای از سوی کمیته امداد به دستمان رسید. تصمیم گرفتیم در جهت شروع کار زمانبندی شده ای را در میان نابینایان توأم با ادامه کار آموزش در کالج از آن ها اجازه بگیریم و در غیر این صورت اگر راه دیگری وجود نداشت، چنین کاری را رأساً و بدون این که کمیته امداد را در هزینه های مالی آن شرکت دهیم، به انجام رسانیم.

وقتی که رابطه ما با کمیته امداد به طور قطعی با مشکل مواجه شد، مصرانه برای کمک به نابینایان از هر وقت دیگر پیش رفتیم و بدون اغراق برای یافتن راه حلی مناسب به حضور خداوند فریاد برآوردیم و کم کم متوجه شدیم ، که حتماً خداوند در این راه برای ما نقشه ای دارد. اما چگونه این امر الهی را به انجام برسانیم؟

حرکت بعدی که به ما پیشنهاد شد، مواجهه با جامعه مبشرین فعال در خاور نزدیک بود. منتهی با این درخواست که ایشان در برنامه های خود، نابینایان را نیز منظور دارند. ما خودمان را داوطلب برای انجام خدمات در این رسالت معرفی نمودیم و موضوع را با آنان در میان گذاشتیم. اما آنها خود را کنار کشیدند که البته در نهایت متوجه شدیم که این کناره گیری برای ما حاصل خیری بوده است. زیرا مراقبت از نابینایان می بایستی مستقلاً صورت گیرد و نباید سربار برنامه ای دیگر باشد.

در این سال که مذاکرات و گفتگو ها بی ثمر ماند، در حقیقت برای کریستوفل سالی بود در مکتب خدا و فرصتی بود تا از جلسات الهیات دانانی چون کاهلِر و وارنگ استفاده ببرد.

او می دانست که وارنگ که مشوق و دوست خوب هیئت های مرسلین بود، علاقه ای به آن دسته از مرسلین که از روی ایمان و بدون تعمق و برنامه کافی راه می افتند ندارد و این زمانی بود برای کشمکش های درونی..

هر دو خواهر و برادر، نیک می دانستند که رسالتی از سوی خدا یافته اند و افکار و مباحثشان همواره پیرامون چگونگی انجام این دعوت الهی دور می زد. مهم، هدف تعیین شده از سوی خدا و انجام اراده مقدس او بود. کریستوفل این سرود و دعا را تماماً از حفظ بود و مرتباً آن را تکرار می کرد:

خداوند، نهایتاً همه چیز را بر ما مکشوف خواهد ساخت.  و همه جنبه های نقشه الهی به انجام خواهد رسید و هدف، خیلی نزدیک است.

پاسخ همه این سؤالات مشکل از طریق ذهن یک زن مکشوف شد. زنی که خداوند از طریق او راه جدیدی را نشان می داد.

در طی گفتگو با همسر یکی از معلمینش در بازل ، این زن به سادگی به مبشرین جوان در مورد کشمکش ها و تضاد هاشان پاسخی گویا و روشن داد. با این مضمون که به خدا پناه بردن بهتر از توکل بر آدمیان است. البته این توهمات و تضاد ها در هیچ برهه ای از زمان به طور کامل از بین نرفت. کریستوفل می نویسد:وقتی به زادگاهم راید  برگشتم، خواهرم را کاملاً موافق با تصمیم خود یافتم. متقاعد شده بودیم که خداوند، ما را برای این رسالت فرا خوانده است و تمام شک و تردید های خود را دور ریخته و علناً اعلام کرده بودیم که تسلیم اراده خداوند هستیم. و این مصادف با اوایل تابستان 1908 بود.

دو سال پیش، زنی در یتیمخانه سیباس توجه او را به خود، جلب کرد. جمعی از نابینایان یتیم او را احاطه کرده بودند. وی منتظر کریستوفل بود که از سفر شرق باز گشته بود. کریستوفل از او پرسید که چه می خواهد. زن در پاسخ ، درخواستی داشت. او می خواست که وی از این یتیمان فقیر بخواهد که برای پسر بالغش دعا کنند. پسری که اخیراً نابینا شده بود. او یقین داشت که خداوند به دعای یتیمان گوش می دهد. روز بعد کریستوفل به ملاقات این مادر و پسر رفت. بیماری سیفیلیس موجب نابینایی آن پسر شده بود و چند ماه بعد مرگ به سراغش آمد و این واقعه احتمالاً اولین اشاره خداوند به وضع اسف بار نابینایان آن منطقه بود.

کریستوفل آن روز به فکر زمانی افتاد که با دوستش در شهر قسطنطنیه قدم می زد. بعد از حدود یک ربع پیاده روی او از دوستش پرسید: تا حالا چند نفر نابینا در شهر دیدی؟ دوستش با تعجب پاسخ داد: هیچ. ولی کریستوفل تا کنون دوازده فرد نابینا را شمرده بود. خداوند به او حساسیت ویژه ای نسبت به این دنیای پر از احتیاجات و نیاز های بی پایان بخشیده بود.

گذشته از پرتو های امید، این دوره آمادگی نا امیدی هایی را نیز به همراه داشت. مردم، کریستوفل ها را اشخاص متحجر و جاه طلبی می دانستند. در ها به روی آنان بسته و برخورد ها دلسرد کننده بود. برخی از مسیحیان، تقریباً فاتحه این کار تبشیری را حتی قبل از این که آغاز شود، خوانده بودند. البته هیچ گونه غرضی در کار نبود و ندانم کاری هم در این مورد وجود نداشت و اتفاقاً افراد زیادی هم بودند که اقدام به کمک های مشورتی و پشتیبانی مالی با آن ها را شروع کرده بودند.

در آلمان نیز دو خانم با به عهده گرفتن تشکیل جلسات دعا و گرد آوری هدایا و رساندن اخبار مربوط به کار کریستوفل بین دوستان و هواداران، پشتیبانی مؤثری را به عمل آوردند.

در سوئیس، سردبیر روزنامه یکشنبه مسیحی، ستونی از روزنامه خود را به گزارشاتی از فعالیت های کریستوفل اختصاص داده بود.

دوست دیگری در بازل، حمایت تام خود را از کریستوفل در مورد هر نوع کمک مالی و مساعدت، به مدت دو سال، اعلام نمود.

دو دوست دیگر، در هلند، مراتب آمادگی خود در حمایت مادی و معنوی از طرح های هیئت مرسلین را اعلام داشتند. در آن زمان، دو کریستوفل جوان با خود گفتند: اگر خداوند، هزینه سفر و پولی برای اجاره و راه اندازی یک خانه در جهت نگهداری نابینایان را به مدت یک سال برایمان فراهم کند، ما اقدام به این سفر خواهیم کرد. ضمناً کریستوفل دوره ای را با رئیس انجمن نابینایان در زوریخ گذراند و خواهرش نیز همان کار را در انجمن نابینایان نوی وید انجام داد.

در ژوئیه 1914، کریستوفل به آلمان سفری کرد. او ترتیبی داد که شاخه ای از میسیون مسحی در دیار بکر، در کنار دجله شروع به کار نماید و مکانی برای دختران نابینا بسازد. وی قصد داشت با دوستان خود در میسیون اروپا، در رابطه با این مقوله و سایر برنامه هایش مذاکره و حمایت آنان را جلب نماید. ولی در حالی که هنوز در راه بیروت بود، اخبار شروع جنگ جهانی اول به او رسید. آخرین کشتی بخار او را از استرالیا به تریست رساند. وقتی که بالاخره به خانه اش رسید، او را به خدمت نظام در کار بیمارستان ارتش در کسوت روحانیت فرا خواندند.

دره امید یا وادی برکت؟

حتی اگر برای شب پایانی نباشد، گام هایت را با امید بردار. مطمئن باش که دست خدا همیشه بر سر توست و صبح زیبا و قشنگ از اوست.

اوضاع آلمان، بهم ریخته و مأیوس کننده است. هیئت های مرسلین هم دست کمی از آن ندارند. همه به دور از حوزه فعالیت های خود در انتظار برطرف شدن ابر های تیره و لطف الهی برای هموار شدن راه ها می باشند. کریستوفل هم دچار حالت یأس و نا امیدی شده بود. بخصوص وقتی که اغلب حامیانش را سرگشته و حیران می دید. در سال 1923 عده ای جوان تصمیم به تشکیل گروه دوست داران جوان هیئت تبشیری مسیحی، برای نابینایان در مشرق زمین را گرفتند. هر عضو خود را متعهد به انجام چهار مورد زیر نمود.

1 دعا برای هیئت مرسلین.

2 کمک مالی به هیئت مرسلین، چه به صورت مالی و چه به صورت محصولات دست ساز.

3 دعوت از اعضای جدید و تشویق علاقمندان به امور تبشیری.

4 پیگیری مطالعه هر موضوعی در رابطه با مشرق زمین چه به صورت مطالعه فردی و یا گروهی.

بعد ها نیز گروهی با نام مشارکت بچه ها شروع به کار کرد. هر کدام از این دو سازمان، انتشارات خود را داشت.

دوست کوچک مشرق زمین هرماه برای مشارکت بچه ها منتشر شد و برای مصاحبت جوانان، نشریه ای به نام دروازه های مشرق زمین، هر دو ماه یک بار به چاپ می رسید.

کریستوفل  درباره رنج و بدبختی های افراد نابینا در ایران شنیده بود و همچنین می دانست که خادمین هیئت های مرسلین مشغول در آنجا، برنامه ای برای نابینایان ندارند. کریستوفل درباره دورانی که حرکت جدیدش شکل می گرفت، می نویسد:

ایران، خارج از دید ما قرار نداشت. برنامه ما برای کشور های مسلمان و مشرق زمین در خاور نزدیک که در آنها هیچ گونه پیشبینی و تدارکی برای کمک به نابینایان وجود نداشت، جهت یافته بود. ایران جزو این طبقه از کشور ها به شمار می رفت. وقتی در تابستان 1925 ما مجبور به پذیرش این حقیقت شدیم که ادامه کار و مأموریت در ترکیه غیر ممکن است، تصمیم گرفتیم به راهمان ادامه داده، در محلی دور تر در مشرق زمین، چادر هایمان را بر پا داریم.

در نوامبر همان سال، ما سفر به ایران را آغاز کردیم. چهار مبشر آلمانی گروهمان را تشکیل می داد. علاوه بر این، آقای لودویگ ملزی و دو تن پرستار، خواهرزاده ام، راهبه آلفرد شولر و راهبه هانو مونکل ما را در این سفر همراهی می کردند.

با کشتی به شهر باتون رفته و با ترن به تفلیس و ایروان و از مرز جلفا وارد شدیم.

زمانی که به خاک ایران رسیدیم، دل هایمان مملو از تشویش و نگرانی بود. برای ما ایران مملکتی کاملاً نا شناخته بود. از زبان و از خصوصیات رفتاریشان بی اطلاع بودیم و نمی دانستیم که برخورد اولیه با ما چه خواهد بود. چه در انتظار ماست. از تنها چیزی که مطلع بودیم، رسالتی بود که در این کشور به انجام آن مصمم بودیم.

چهار مبشر از جلفا به تبریز مرکز استان آذربایجان می روند. در این جا سفر خود را خاتمه داده و خانه کوچکی را به عنوان پرورشگاهی برای نابینایان، اجاره و افتتاح می نمایند. مثل معروف آواز همیشه سخت است در این جا به طور محسوسی به واقعیت پیوسته بود. قدرت مالی هیئت تبشیری فوق العاده ضعیف می باشد. سرخوردگی آنان از ضرر های ناشی از از دست دادن املاکشان در ترکیه، ورشکستگی اقتصادی کشورشان آلمان، از دست دادن پشتیبانان خارج از آلمان، انتقادات و ایرادات برخی از دوستان هیئت تبشیری مبنی بر این که آیا بهتر نبود ما امکانات مالی و قوای خود را برای افراد بینا به کار می گرفتیم تا نابینا و قطع امید از بخشش ها و هدایای متفرقه، همه و همه بر دوششان سنگینی می کرد.

آنها متوجه محدودیت های کار و رسالت جدیدشان شده بودند. مشکلات، یکی پس از دیگری از راه می رسیدند. مشکلاتی از قبیل گویش های مختلفی که صحبت می شد. متحجرین مذهبی که می کوشیدند فعالیت سرشار از دوستی و محبت مسیحیان را متلاشی نمایند.

رئیس پنجاه ساله هیئت مرسلین می بایستی یک زبان جدید را فرا گیرد. از طرفی نوشته هایی از موضوعات خواندنی به خط بریل ایرانیان تولید کند و بالا تر از همه، تقلا و کشمکش های مکرر بر علیه تنفر های بی دلیل و احمقانه ای که اطرافشان را پر کرده بود نیز بر آن مشکلات می افزود.

یک فرد معمم به مادری که فرزند نابینایی داشت، هشدار داده بود که بهتر است فرزندت مقابل درب یک مسجد بمیرد تا در پرورشگاه نابینایان آلمانی ها به سر برد.

شایعات زیادی مبنی بر این که آنها قصد کشتن بچه های نابینا را دارند، در شهر منتشر شده بود. اما این مشکلات، نتوانست لطمه ای به مأموریت آنان وارد نماید. زیرا لطف و عنایت هر روزه خداوندی ماورای فکر و خواسته آنان بود و این مطلب آنان را به ادامه سپاسگزاری از خداوند و انجام مأموریتشان تشویق کرد.

آن ها از پیش قصد کرده بودند که به جایی دیگر، دورتر از مرز نیز سر بزنند. اما در حال حاضر فقط قادر به پذیرش اولین گروه نابینایان در آنجا بودند و اولین نابینایی که در پرورشگاه تبریز پذیرفته شد، اسد بود. پس از او تعداد زیادی نابینای دیگر نیز در این پرورشگاه مأمن و پناهگاه پیدا کردند.

با هدایت خداوندی ، کار را در میان زنان نیز آغاز کردند و همچنین، از زندانیان نیز بازدید به عمل آوردند. خدمتی که در دنیای آن زمان، قابل توضیح نبود.

فصل ورود، سال 1926 و زمانی برای میلادی دیگر در منزلی جدید ، با یتیمان و نابینایانی جدید.

آنها هر گاه که از محبت خدا می شنیدند، در قلب هایشان روزنه کوچکی از نور امید روشن می شد. آقای ملزی، یک فانوس آلمانی به مناسبت سال جدید درست کرده بود. آباژوری محکم که حروف رنگی در آن پدیدار و خوانده می شد: نگاه کن! اینک، پادشاه تو.

در بعد از ظهر آرام همان روز، آنها در حالی که دور یک میز نشسته و به حروف رنگی روشن شده چشم دوخته بودند، خاطرات فراوانی از وطن عزیزانشان به یاد آوردند. تپش های حاکی از دوری و فراغ در قلبهایشان به وجود آمده بود. غم غریبی بر قلب هایشان غلبه کرده، شاید غمی که با تلخی همراه بود. مخصوصاً اینجا، در شهر تبریز برگزاری نخستین جشن کریسمسشان با جشن و سرور و دادن هدایا بسیار مهم می نمود.اما نگرانی ها سنگینی می کنند. خزانه تقریباً خالی شده و انتظار نمی رود که این جای خالی به این زودی ها جبران شود. پدر خانه، قصد ناسپاسی را ندارد. مبلغی پول، در نیمه ماه دریافت شده بود. اما با آن قروض و بدهی ها پرداخت شد. هنوز علیرغم همه اینها، از مدت ها قبل، مبلغ کمی برای خرید های کریسمس، پس انداز شده و برای خریداری یک درخت کریسمس از یک ارمنی خرج می شود.

این درخت از نواحی کوهستانی که سه تا چهار روز از آنجا فاصله دارد آورده می شود. البته واقعاً یک درخت نیست، بلکه تعدادی شاخه درخت است. اما کار استادانه ملزی از آنها یک درخت شگفت انگیز و زیبای کریسمس به وجود آورد. درختی که اسباب شادی و امید آن هاست.

پرستار ها آشپزی کریسمس را شروع کرده و از هر آنچه که موجود است، بهترین را تهیه می بینند.

آنها خیلی دوست دارند که به هر بچه و هر میهمانی که به آن جا سر می زند، کادویی کوچک بدهند. اما مراجعات آنان به دفاتر پستی و گمرکی برای دریافت بسته ای ارسالی از آلمان بی فایده است. برای آخرین بار، روز پیش از عید، سه کارگر به گمرک می روند و این بار، پدر، متوجه تأخیر آنان می شود. آمدند و این بار، با دست های پر و دوباره رفتند تا بقیه را بیاورند. بیست بسته کریسمس. اما حقوق گمرکی که باید به مأموران گمرک پرداخت شود، کلیه وجوه ته مانده صندوق می باشد. اما اهمیتی ندارد. اگر پدر ابدی آنقدر سخاوتمند و بخشنده است، پس جای نگرانی برای این موضوع وجود ندارد.

اکنون آنها بسته ها را باز و اجناس را تقسیم می کنند. غریو شادی و تعجب و شکر گزاری لحظه به لحظه بیشتر می شود. اشعاری از سروده های مخصوص میلاد مسیح خوانده می شود. کاج، زیر درخت کریسمس تزیین شده، کادو های هر فرد از افراد خانواده در جای خود قرار می گیرد و هنوز آن بسته ها غافل گیر کننده می نمایند.

بعد از نماز، جشن خانگی آغاز می شود و چه شادمانی و هلهله ای در پی دادن کادو ها بر پا می گردد. در آخر بالاخره مبشرین، فرصتی نیز برای خود یافتند. آخر شب، گرد هم جمع شده و با نوای گیتار به سراییدن سرود های آلمانی مخصوص میلاد مسیح و خواندن دیگر آهنگ های فولکلوریک پرداختند.

در آسمان شب، ستاره ها سو سو می زدند و در مسافتی دور تر از آن جا ها در وطن کریستوفل سقف خانه ها از برف پوشیده شده بود و همانند این جا مؤمنین، میلاد خداوندشان را ستایش کرده و به پرستش طفلی در آخور مشغول بودند.

در تابستان 1927 خواهر آلفرد شولر به نامزدی هرمان لورنر که یک بازرگان بود در آمد و چیزی نگذشت که زوج جوان توسط کشیش کریستوفل به عقد و ازدواج همدیگر در آمدند و هر کدام به کار قبلی خود ادامه دادند. هرمان لورنر بعد ها رئیس دفتر مرکزی در هیئت مرسلین نابینایان آلمان شد.

لودویک ملزی از اولین مرخصی خودش جهت سر کشی به پدر بیمارش استفاده می کند ولی وقتی به منزل رسید، پدرش مرده بود.

در دسامبر 1927 کریستوفل به اتفاق یک جوان ایرانی به آلمان سفر کرد. این پسر فرزند یک افسر بود و به صورت شاگرد شبانه روزی برای یاد گیری زبان در آنجا سکونت داشت. چون خانواده اش دوست داشتند که او تعلیم و تربیتی آلمانی داشته باشد. به دلیل اشکالاتی که در امر گذرنامه ها پیدا شده بود، آنها مجبور شدند هشت روز در مسکو بمانند و این شهر جالب را با گردش در آن بشناسند.

در آلمان کریستوفل با دوستانش درباره احداث یک مرکز جدید هیئت مرسلین در داخل ایران تبادل نظر کرد. به او پیشنهاد شد که این مرکز را در پایتخت یعنی تهران یا اصفهان تأسیس کند. محدودیت های مالی به آنان اجازه تأسیس در پایتخت امروزی را که شهری گران بود نمی داد. بنابر این دومین انتخاب که اصفهان بود، پذیرفته شد. اما چه کسی پرورشگاه تبریز را اداره خواهد کرد؟ کریستوفل یک زن جوان مبشر به نام هانا هالمز یافت که با خوشحالی و جدیت تمام مسؤولیت سرپرستی خانواده پرورشگاه تبریز را در پاییز 1928 بر عهده گرفت.

اصفهان:

ایمان حتی در سیاه ترین شب ها آهنگ امید را سر خواهد داد. اگر چه وعده های خدا پنهان باشند اما بالاخره تحقق خواهند پذیرفت.

اصفهان شهر رویا های آبی و طلایی با مساجد قدیمی و حوزه های علمیه فراوان، دشت های پر از شکوفه با گذشته ای با شکوه، آسمانی نیلگون بر فراز گنبد ها و اماکن مقدس. مردمی که در شهر در جنب و جوش به سر می بردند و آن هایی که آرام و خونسرد بودند و گویی از عظمت دوران و اعصار گذشته که فضای شهر را در بر داشت، چیز هایی را به همراه داشتند. طلبه­ هایی که در زیر درختان نشسته و مشغول قرائت قرآن بودند. نقال ها در نزدیکی بازار بزرگ، از ایام پر شکوه، جنگ ها و پیروزی های گذشته، اعمال عجیب و غریب قهرمانان و تراژدی مرگ عشاق داستان ها تعریف می کردند. فقر و مکنت در کنار قحطی و ثروت هم زیستی مسالمت آمیزی داشتند. نه فقیر توجهی به ثروت داشت و نه ثروتمندی نگران فقیری بود. انوار طلایی طلوع خورشید بر قله کسوه پرتو افکنی می کرد.سیاهی کم رنگ بر فراز مناره های شهر خواب آلود و ساعت نماز و صدای مؤذن همه را به نماز دعوت می کرد. أشهدُ ان  لا أِلهَ الا أِلله….

در نوامبر 1928 کریستوفل و همکارش لودویک ملزی راهی اصفهان شدند. گام بعدی، گذراندن چند ماهه آموزش زبان فارسی بود. در تبریز چون همه ترک­زبان بودند، آن ها چنین فرصتی را نداشتند. فرصتی هم برای شناخت بیشتر شهر و اهالی آن بود. همواره این سؤال، دعا گونه بر لبانشان جاری بود. آیا این همان شهری است که خدا ما را بدان فرا خوانده؟ مشاهده شهر آن ها را به تردید و تأمل واداشت.

اصفهان هیئت مرسلین کلیسای انگلیکان در مقر دایره اسقفی ایران بود. در هر حال، پذیرایی دوستانه از طرف آنان، شک و تردید را از وجود مسافران خارج کرد. زمستان سال 1928-29 را به امر خواندن و فراگیری زبان فارسی گذراندند. خانه کوچکی از یکی از شاه زاده های قاجار اجاره کرده و به طور خصوصی به زندگی خود پرداختند. برای برقراری تماس با نابینایان شهر، ترتیب یک برنامه غذایی رایگان برای آنان داده شد. هفته ای یک بار، متکدیان نابینا در جهت دریافت غذا اطراف آنان تجمع می کردند. اما نظمیه، این کار را نپذیرفت و رئیس اداره پلیس، آنان را تهدید به اخراج کرد. ولی با دخالت سفارت آلمان و وزارت کشور، امنیت لازم داده شد.

در اول ماه مه 1929 در پایتخت قدیمی ایران، اصفهان، پرورشگاه دیگری افتتاح گردید. انجام این کار توأم با شادی فراوانی بود و اصفهان به صورت مرکز فعالیت های این هیئت مرسلین درمی آمد.

از نظر موقعیت جغرافیایی، اصفهان برای انجام مأموریت و انجام کار هیئت مرسلین مکان مناسبی بود و به لحاظ مرکزی بودن آن ارتباط آن را با همه نقاط ممکن می ساخت..

تنها افراد نابینا نبودند که مورد حمایت و التفات قرار می گرفتند. بلکه تعداد زیادی بچه گدا در خیابان های ورودی شهر دیده می شدند که باید فکری به حال آنان نیز می شد. کریستوفل در گزارشاتش به آن ها چنین اشاره می کند:

ما نمی توانستیم نسبت به بدبختی بچه های فقیر در خیابان ها بی تفاوت باشیم. ما در شگفتیم که نه هیئت مرسلین آمریکایی ها و نه انگلیکن ها و نه هیئت مرسلین کاتولیک فرانسه هیچ اقدامی در جهت کمک به کودکان یتیم و سر راهی در خلال چند دهه فعالیت شان در ایران انجام نداده اند. آمدن بعضی از آن ها به منزل خود را عملی تلقی نمودیم که به هدایت خداوند انجام گرفته بود. به طوری که اکثریت ساکنین سازمان ما را این طبقه تشکیل می دادند.

کار دیگر این گروه، توجه به کر و لال ها و دیگر توان خواهان بود. به طوری که اعضای جدید سازمان یک منظره تمام عیار از انواع گوناگون خدمات بود و یکی از شگفتی های امروز این است که کریستوفل و یارانش چگونه توانسته بودند چنین مکانی را سازمان دهی و همه این اشخاص را سرپرستی کنند. اوایل کار حتی وسایل ابتدایی آموزش را نیز در اختیار نداشتند. لوح و کاغذ و … از آلمان سفارش داده می شد که البته بعد ها واردات این نوع کالا ها ممنوع گردید.آن چه که تعلیم را مشکل کرده وسایل بصری بود که چون ارزش رسمی آن ها مثل اسباب بازی محاسبه شده و جز اشیاء لوکس محاسبه شده و مالیات زیادی به آن­ها تعلق می گرفت در نتیجه امکان وارد کردن شان نبود.

برای تدریس به نابینایان برگرداندن الفبای بریل به زبان فارسی امری بسیار ضروری بود. امروزه تصور این که چه حجم بزرگی از کار ها در این محدوده توسط کریستوفل به عمل آمد، کاری بسیار دشوار است. شب های زیادی صرف کار هایی می شد که پیشرفت کندی داشتند و چقدر تفکر و تفحص زیادی برای رسیدن به هدف می شد.

گزارش زیر، بیان گر لذت و شعف کریستوفل از موفقیت در مدرسه و کارگاهش است.

هنگامی که نوشتن درس ها با خطوط طبیعی امکان پذیر شد، توجه خودمان را به موضوعاتی معطوف داشتیم که از راه دیداری و مشاهده می شد آموزش داد. برای گیاه شناسی، باغ ها کمک بسیار بزرگی برایمان بودند. در جانور شناسی مجبور بودیم خودمان را به حیوانات محلی محدود نماییم. به ویژه که ما همواره برای بچه های نابینایمان  اهمیت حفظ و نگهداری جانوران را بیان می کردیم.

وجود حیوانات برای نابینایان فوق العاده با اهمیت می باشد. اولاً از نقطه نظر تجسم و این که با لمس کردن بتوانند قیافه آن­ ها را در نظر خود مجسم نمایند و ثانیاً به این دلیل که آن ها بیاموزند با این مخلوقات خوب و بی دفاع رفتار خوب و انسانی داشته باشند. از این رو همیشه سگ، گربه، گاو، گوسفند، انواع پرندگان، خرگوش و همچنین کبوتر را به تعداد زیادی داشتیم. همیشه یک یا چند آهو تربیت می کردیم و یک بز کوهی و یک بار هم یک مانگو پرورش دادیم که مورد علاقه همه بود.

صدای انواع مختلف طوطی سخن گو در منزل شنیده می شد.

الاغ مان را هم نباید فراموش کنیم. نامش سپل بود. او با همه دوست بود و به همه سواری می داد.

گه گاه یک شتر به محوطه می آوردیم تا نابینایان آن را لمس کنند. همین طور وزغ، حلزون، ملخ و امثالهم را در وضعیت طبیعی شان به بچه ها نشان می دادیم. حتی مار. مار هایی که یک مار گیر نشان می داد. البته این مار ها سمی نبودند. برخی اوقات، خرس دار ها و صاحبان میمون ها نیز با حیوانات شان به سراغ ما می آمدند.

ما همیشه برای تعلیم آواز اهمیت ویژه­ای قایل بودیم. این امر همان طور که در ابتدا در تبریز بسیار دشوار بود، بعد ها در اصفهان نیز کار بسیار مشکلی بود. من نابینایی را نیافتم که ذاتاً و طبیعتاً اهل موسیقی باشد. اکثریت آن­ هایی که با ما بودند، در ابتدا حتی قادر به تشخیص یک نت موسیقی از دیگری نبودند. اما چون یک نابینا از قوه شنوایی بسیار بالایی برخوردار است، به زودی بر مشکلات اولیه فائق آمدیم. طولی نکشید که در خانه مان صدای آواز طنین می انداخت. آواز هایی به زبان های فارسی و ارمنی و ترکی و آلمانی.

سرود های فارسی و ترکی که در تبشیر کلیسا ها استفاده می شد، از محتوای چندان عمیقی برخوردار نبودند. بنابر این از ابتدا مصمم به ترجمه سرود های آلمانی شدیم. سرود هایی با محتوای روحانی و حتی محلی که باعث خوشنودی و رضایت شنوندگان می شدند. کار آسانی نبود. قواعد اشعار فارسی با قواعد اشعار ما بسیار متفاوت بود و این خود حقیقتی بود که بهترین اشعار آلمانی در ترجمه به فارسی، بسیاری از مطالب خود را از دست می دادند.

من برای مدت طولانی روی سرود: آه ای سر که خم شده ای … کار کردم. اما بالاخره دست کشیدم و حال هم پس از سال ها تلاش در ترجمه برخی چیز هایی که مربوط به نمایش نامه های دائمی در خانه ما است توانستیم کار هایی را انجام دهیم. من فقط چند تایی از آن ها را نام می برم. مثل: دژ مقتدر، خدای ماست، خدا محبت است، عیسای خوبمان، خداوند زمین و آسمان، خداوند خوب ما مسیح، شب مقدس، شب آرام، من از بهشت برین آمده­ام، ستایش خداوند قادر مطلق و اشعار دیگر.

ما همچنین برخی دیگر از مشهور ترین آواز های آلمانی را نیز ترجمه کردیم. خانم هانا هالمز در تبریز موفق شد سرود کر هاله لویا را که در آیین خاصی خوانده می شد به دختران آموزش دهد. بدبختانه نمی توانستیم هیج کاری به شیوه موسیقی همراه با ساز و ادوات انجام دهیم.زیرا وسایل و آلات موسیقی نداشتیم. حامیان ما در لایپزیگ یک ارگ برقی زیبا برای ما به تبریز فرستاده بودند. اما آن قدر با ارزش بود که نمی توانست برای تمرین های عادی مورد استفاده قرار گیرد. ابتدا هیچ سازی در اصفهان نداشتیم و خیلی دلمان می خواست حد اقل یک ساز برای اجرای نماز ها و یا جلسات عبادی موجود می بود.لوتی مولر که چندین سال با من کار می کرد و خودش بسیار اهل موسیقی بود در روز تولدم یک ارگ برقی دست دوم به من هدیه کرد. وی برای خرید آن از اعضای کلیسای آلمانی زبان کمک گرفته بود. این وسیله صادقانه تا پایان راه به ما خدمت کرد و نه تنها در آیین های کلیسا و نماز های یومیه استفاده می شد بلکه در آموزش دروس نیز به من کمک می کرد.

یکی از اهداف اصلی، برگرداندن و انتشار کتاب مقدس به زبان مادری نابینایان بود. به خاطر این که هیچ نوع کتاب و یا نوشته ای به زبان های ارمنی، فارسی، و یا ترکی برای نابینایان وجود نداشت. هر کس که چیزی درباره خط بریل بداند پی به دشواری کاری که در پیش رو داشتیم می برد. اما این موضوع ما را از ادامه این کار نمی هراساند. از کاغذ های بسیار زیادی برای این کار استفاده کردیم و وقتی کاغذ های مرغوب آلمانی تمام شد، در صدد یافتن چیزی برای جا­نشین کردن آن بر آمدیم. نمونه ای در بازار پیدا کردیم که البته از نوع مرغوبی نبود. این کاغذ بسیار نرم بوده و خیلی سریع حروف بریل نوشته شده بر روی آن به زودی از بین می­رفت.

کار مان را با تکثیر کردن 4 انجیل و کتاب اعمال رسولان شروع کردیم. سپس با رساله ها، بعضی سرود ها و دیگر قسمت هایی از نوشته های عهد قدیم ادامه دادیم. وقتی که بچه های نابینای ما خواندن و نوشتن را یاد گرفتند، عطش آنان در جهت خواندن مطالب افزون گردید. به دانش آموزان نابینای پیشرفته تر برای کریسمس کاغذ رایگان هدیه داده می شد تا هر کاری که می خواهند با آن بکنند.

در خصوص ارائه ادبیات مذهبی به بچه ها، همواره تعادل را حفظ می نمودیم. آرزوی ما این بود که به آن ها ادبیات کشور خود شان را یاد بدهیم و برای نیل به این هدف، مطالبی نوشته به نثر و اشعاری از ادبیات کهن و غنی فارسی را استخراج کردیم.

بیشتر بچه های نابینایی که تحت سرپرستی ما بودند، از نظر فیزیکی ضعیف بودند. از این رو ورزش و نرمش و تمرینات، سهم زیادی از برنامه های آنان بود، که از جمله می توان از پیاده روی های مکرر، آبتنی و شنا نام برد که ما را در رسیدن به این هدف یاری مینمود.

بچه های نابینای ما علاقه زیادی به پرورش شنوایی خود داشتند. به طوری که بازی های صوتی و گروهی برایشان بسیار جالب بود. آن ها همواره با ذوق و رغبتی خاص یکی از این بازی های کوچک را به سادگی و هر بار بهتر از دفعات قبل انجام می دادند.

آموزش ناشنوایان هم در ایران به مانند آموزش نابینایان پدیده نوینی بود. برای ما نیز تازگی داشت. ما از ناشنوایان مراقبت نمی کردیم. بلکه آن ها را برای ما می آوردند و در چنین موقعیتی ما قادر به امتناع از قبول آن ها نبودیم. یافتن روش های آموزشی مناسب تعلیم کر و لال ها برای ما کار آسانی نبود. ما به خوبی از کمبود های خود آگاه بودیم و البته از پیشرفت مان در این زمینه شکر گزار.

سومین گروه بچه های خانه ما بچه های محلی طرد شده و سر راهی و همچنین بچه های یتیم بودند. بچه های نا خواسته و طرد شده معمولاً سنین بالا تری داشتند و آموزش آنان به صورت همه جانبه صورت می گرفت. به بیشتر آن ها خواندن، نوشتن و دروس ریاذی را آموزش می دادیم و مجبور بودیم که به همین بسنده کنیم. پس از آن، صنایع دستی را می آموختند. سرود خوانی و دروس مذهبی به افراد نابینا تعلیم داده می شد.

در مورد اشخاصی که در کار ها به ما کمک می کردند هم من آموزش های خاصی را در نظر گرفته بودم. چهار همکار دیگر داشتیم که به عنوان کمک معلم آن جا تعلیم می دیدند که دو نفر از آنان موضوعات مذهبی را آموزش می دادند و هر چهار نفر تحت تعلیم زبان آلمانی بودند. داوطلبان تعمید هم دروس لازم آمادگی برای تعمید را می آموختند. در تبریز این دروس توسط مدیر آن جا آموزش داده می شد. در صورتی که در اصفهان، من خود شخصاً این مسئولیت را بر عهده داشتم.

حرفه آموزی در برخی زمینه ها قدری عقب بود. در شروع کار، ما با مسائل و مشکلات خاصی در مورد این نوع آموزش رو به رو بودیم. برای پسران، سه نوع حرفه آزاد وجود داشت که شامل حصیر بافی، سبد بافی و برس سازی بود. صنعتگران شرقی برای آموزش به کار آموزان تمایلی نداشتند و وقتی این کار را انجام می دادند، برخی از آنان را تا حدود ده سال به عنوان شاگرد نگه می داشتند. آن ها از این که این کار آموزان رقیبشان بشوند می ترسیدند. ما کراراً به این مشکل برمی خوردیم ولی تا آن جایی که به حصیر بافی مربوط می شد ،توانستیم راه حل آسانی در این مورد پیدا کنیم. یک استاد کار جوان ایرانی خودش به جمع همکاران ما پیوست و کار ما را راه انداخت.

هدف، ساختن حصیر از نی بود. می توانستیم نی را از نواحی باتلاقی دنباله های زاینده رود به دست آوریم. دو نوع حصیر می بافتیم. یک نوع به عنوان پرده و چتر آفتابی و نوع دیگر آن، به عنوان کف پوش استفاده می شد. به زودی کار آموزان نابینای ما در انجام این کار مهارت لازم را به دست آوردند.

تأمین مواد اولیه برای ساخت برس ماهوت پاک کن، سخت بود و موی زبر خوک به ندرت گیر می آمد و هیچ فرد مسلمانی نیز حاضر نمی شد برس ماهوت پاک کن ساخته شده از موی خوک را بخرد. بنابر این ما مجبور شدیم به موی اسب و گاو اکتفا نماییم. موی گاو را از کشتارگاه ها تهیه می کردیم. به ما موی دم گاو را برای این کار می دادند و موی اسب را از مالدار ها می خریدیم. یکی از دوستان به ما پیشنهاد داد که دم اسب ها را بدزدد یا به عبارت دیگر دم اسب های ولگرد را چیده برایمان بیاورد.. البته قصد حقیقی او کمک به ما بود. اما نمی توانستیم پیشنهادش را بپذیریم و حالا بسیاری از جوان های ما به وسیله فروش برس های تولیدیشان امرار معاش می کردند..

سبد بافی پیشرفت زیادی نکرد چون مواد اولیه مورد نیازش به قدر کافی فراهم نبود. برای این کار باید مقادیری درخت بید می کاشتیم که متأسفانه زمینمان آنقدر وسعت نداشت. همیشه در پیدا کردن شاخه های بید دچار زحمت می شدیم و علاوه بر آن، شاخه های درخت گیلاس وحشی نیز لازم بود. اما سبد هایی را که می ساختیم ، با کیفیتیخوب و نوعی مرغوب از آب درمی آمدند.

مجرب شدن شاگردانمان در همه رشته ها و آموزش هنر های دستی برایمان بسیار اهمیت داشت. این را از طریق آموزش تئوری و عملی به طور مستمر پیگیری می نمودیم. برای پسر های نابینای بزرگ تر دستگاه های بافندگی بر پا کردیم و به گونه ای موفقیت آمیز این حرفه را به آنان آموختیم به طوری که حالا تعدادی از پسر ها از طریق بافندگی امرار معاش می کردند.

تعلیمات و کار آموزی دختران در خصوص مسائل خانه داری، طرح ریزی شده بود. از قبیل: ریسندگی، بافندگی، قلاب دوزی و خیاطی. در این مهارت ها پیشرفت های چشم گیری به دست آمده بود. جلیقه های پشمی کشبافی که توسط این دختران نابینا بافته می شد، از هیچ نظر کم تر از کار آن هایی که توسط افراد بینا بافته می شد نبود. جوراب ها و دستکش های بافته شده توسط آنان نیز همین کیفیت را داشت.

در خیاطی هم پیشرفت های قابل ملاحظه ای بود. یک بار دوستان ما از آلمان برایمان سوزن های خیاطی که ویژه نابینایان بود، فرستادند. این سوزن ها خیلی زود نخ می شد. دختران ما از پذیرفتن آن ها امتناع کردند. به خاطر این که نخ کردن یک سوزن بدون کمک یک بینا برایشان افتخاری به حساب می آمد. زمانی که یکی از آنان برای اولین بار موفق به انجام این کار می شد، شادی بزرگی رخ می داد. هرگاه این کار یعنی سوزن نخ کردن را دختران نابینا در حضور یک بازدید کننده انجام می دادند، بسیار مورد تشویق قرار می گرفتند.

در تبریز سعی به بافتن گلیم کردیم. گلیم ها قالیچه های بافته شده ای هستند که نوع گره هایشان متفاوت است. تلاش و کوششمان موفقیت آمیز بود اما مجبور به رها کردن آن شدیم. زیرا از طرفی مواد اولیه اش خیلی گران بود و از طرف دیگر بافندگان نابینا، قادر به رقابت با افراد بینا نبودند.

خورشید و ابر ها:

ما به نور جاویدان اعتماد خواهیم کرد که از بطن خداوند جاریست. هر آن گاه که ابر های درد و رنج دیدگانمان را تار می نماید و دیگر انوار فیض او را نمی توانیم ببینیم، ولی باز به اندازه کافی جلال و شکوه او بر ما تابان است، تا راه را برای برداشتن هر گامی روشنی بخشد.

کریستوفل در حال ورق زدن دفترچه یادداشت های روزانه خود بود تا آخرین مطالب را نیز در آن به ثبت رساند. سرش را بر دستش تکیه می زند، می خواند و می اندیشد.

ماه های مارس و آوریل 1932 بود. آشفتگی وضع پست که به علت بدی هوا به وجود آمده برایمان بسیار ناراحت کننده بود. راه های بین تهران و دریای خزر و تهران- تبریز به علت برف سنگین بسته شده بودند. به طوری که خودرو های اداره پست قادر به تردد نبودند. سر انجام، دولت ناچار به استفاده از شتر برای رساندن نامه ها و بسته های پستی که در برف مانده بودند شد. در خود اصفهان، ما از هوای نیم زمستانی برخوردار بودیم.

دیروز، روز دلتنگ کننده ای برایمان بود. عمه دو تن از بچه هایی که اخیراً پذیرفته بودیم، (قمر و غلامعلی) خواستار برگرداندن آن ها شد. ابتدا سعی نمودیم آن زن را متقاعد نماییم. اما موفق نشدیم. سپس به پلیس متوصل شدیم. اما آن ها گفتند که اختیاری برای رسیدگی به این چنین مواردی را ندارند. عمه آن ها گدا بود و قصد داشت که دوباره بچه ها را به تکدی وادارد.

ما گروه کوچکی عبارت از دوازده نفر بودیم که در بینمان دو فرد مسلمان هم دیده می شدند.

مه 1932، از وقتی که کار با نابینایان را شروع کرده بودم، به فکر کر و لال ها هم بودم. چند روزی بود که دو بچه کر و لال از قزوین برایمان آورده بودند. این دو بچه، فرزندان یک کارخانه دار ثروتمند آن شهر بودند. آن ها در برلین در مدرسه ناشنوایان دوره دیده بودند و حالا می خواستند که فارسی را در سازمان ما تعلیم بگیرند. این دو برادر یازده و سیزده ساله از وقتی که به خانواده ما وارد شدند، حقیقتاً به گروه کوچک ما حیات تازه ای بخشیدند.

کمک و همکاری دو جانبه ما شگفت آور بود. زیرا گرچه کر و لال بودند، اما می توانستند صحبت کنند. چون آلمانی ها به آن ها حرف زدن را یاد داده بودند.

مدتی است که درجه حرارت هوا به 35 درجه رسیده. البته در شب، دو تا سه درجه کاهش می یابد و امکان این که در روز به 40 درجه برسد وجود دارد و این امتیازی است برای بچه ها که می توانند در زیر درختان در گوشه حیاط بخوابند.

خانه ما در خیابان اصلی شهر اصفهان قرار گرفته است و در سمت راست ما یک سینما در هوای آزاد قرار دارد. سینما گروهی خواننده را استخدام کرده و شب ها خیلی سر و صدا راه می اندازد. ما معمولاً در ساعت 9 شب می خوابیم ولی چون موزیک تا ساعت 11 طول می کشد، خوابیدن غیر ممکن است. همچنین همسایه سمت راست ما یک نساج است که صدای تق تق کارگاه بافندگیش تا آخر شب به گوش می رسد و از آن طرف پیش از طلوع خورشید دوباره کار خود را آغاز می کند. در سمت چپ، یک قهوه خانه بسیار شلوغ و پر رفت و آمد وجود دارد. باغش به وسیله دیواری از باغ ما جدا شده است. سر و صدای مالک و مشتریان بیشتر از سینما است و این شلوغی تا پاسی از شب ادامه دارد.

در مرز شرقی ما، یک شیره کش خانه به چشم می خورد. خیابان بازار هم از جلوی ایوان غربی عبور می کند که از پشت دیوار های نازک آن جا، هر صدایی به گوش می رسد.

در تلاش هستم تا بتوانم جایی برای استراحت بچه ها در فصل گرما پیدا کنم. به دنبال باغی می گردم که یا در نزدیکی رودخانه و یا در جای خنک دیگری باشد. جایی که بتوانیم با بچه ها آن جا در طول تابستان زندگی کنیم. ولی تا کنون، هیچ جایی را پیدا نکرده ام.

چند هفته بعد، خانه و باغی برای بلند مدت، اجاره کردیم. این باغ با ساختمان کوچکی در آن در ناحیه ییلاقی ناجوان اصفهان قرار دارد. فاصله این باغ تا پرورشگاه، در حدود سه کیلومتر می باشد و فوق العاده مکان آرام و فرح بخشیست. قصد تعطیل کردن و استراحت در روز پنجشنبه و رفتن به آن جا را داشتم تا حد اقل بتوانم به مکاتبات مهم رسیدگی کنم. امیدوارم بشود این برنامه را ادامه داد.

گاهی احساس می کردم بعضی از کار هایم نیم تمام مانده است و اغلب فکر می کردم دیگر نیروی سابق را ندارم. ولی هنوز روحیه پیش آهنگی درونم موج می زند. ماراتیا، تبریز و بعدش اصفهان. ولی هنوز کار هایم جا نیفتاده بود. مقادیر زیادی از نیروی عصبی و عاطفی خود را در این راه صرف کرده بودم. من می بایستی خودم را کاملاً برای انجام هدف های هیئت مرسلینمان وقف می کردم. این مطلب یعنی کاری بیش از تبشیر کلام خدا، شاید تمیز کردن یک بچه ژنده پوش و کثیف، به مراتب با ارزش تر از وعظ و خطابه یک کشیش باشد. برنامه هفتگی من از این قرار است:

آموزش زبان فارسی به مدت یک ساعت برای پسر های تازه وارد.

سپس دو ساعت فارسی برای دو شاگرد شبانه روزی که برای همه این ها باید از پیش خودم را آماده می کردم.

بعد تمرینات تلفظی روزانه با بچه های ناشنوا.

هفته ای سه بار آموزش زبان آلمانی به یک ایرانی و دروس موسیقی برای همه بچه ها.

درس و کتاب مقدس به زبان آلمانی یک بار در هفته و اداره جلسات عبادی روزانه و سه جلسه مشورتی هفتگی. دو جلسه با همکاران آلمانی و یک جلسه مشترک بین مسئولین آلمانی و کادر بومی.

بزرگ ترین برنامه های ثابت، ملاقات هایی است که باید انجام شود. ملاقات کننده هایی که باید پذیرفته شوند. برنامه های انضباطی که باید صورت پذیرد و همینطور تدوین مطالب تازه برای چاپ.

صبح ها ساعت شش بیدار می شوم و معمولاً ساعت نه شب به تخت خواب می روم. بدین گونه فکر و مغزم مدام مشغول می باشد. می دانم که فقط فیض خداوند است که مرا قادر به انجام چنین خدمتی ساخته است. شب ها حدود نیم ساعت مطالعه می کنم و معمولاً به خواب خوبی هم فرو می روم.

نوشتن این مطالب بدین معنی نیست که خسته و یا مأیوس شده ام. نه اینطور نیست. گاهی چنین احساسی در من بروز می کند اما بعداً به خودم این حقیقت را متذکر می شوم که رسالتی دارم و کسی که این مسئولیت را وعده داده، قدرت انجامش را هم به من خواهد داد و من این موضوع را اغلب تجربه می کنم.

هر بار سعی می کنم، قدم تازه ای بردارم و با کمک خداوند، پیش بروم. البته سرعت حرکتم کند است و فرضیاتم درست از آب در نمی آید و این به دور از انتظار من است. ولی خوبیش این است که دست خودم نیست. به قول معروف، پوشیدن پوتین های سنگین در روز های برفی برای کند راه رفتن نیست. بلکه به منظور پیمودن یک سفر سالم مورد استفاده قرار می گیرند.

در تابستان 1933 حامیان کریستوفل در زادگاهش از او برای سفری به آلمان دعوت به عمل می آورند و در زمستان این سفر عملی شد. اوقات او در آلمان، با گذراندن زمانی در آسایشگاه مسلولین مناطق حاره ای در توبینگن، نشست هایی با تأمین کنندگان منابع مالی خود و مذاکرات در برلین و سفری برای ملاقات با دوستان و طرفداران هیئت مرسلین در سوئد سپری شد. با وجود سرمای سخت، او توانست به همه جلسات و ملاقات های از پیش تعیین شده، مطابق برنامه برسد و پس از چهار هفته باز می گردد.وی با نگرانی شاهد تمایلات جدید در ملت آلمان و زندگی کلیسایی آن بود،  اما این جا در سازمان نابینایان، مطلب شگفت انگیزی وجود دارد. چیزی به عنوان قوم مسیح وجود ندارد. فقط اقوام و ملل در ارتباط با یک دیگر وجود دارند که آن هم تحت شرایط خاصی دیده شده که به کیش طبیعت پرستی روی آورده اند و این چیزی است که ما امروز، آن را داریم تجربه می کنیم.

در تابستان 1934 کریستوفل به ایران باز گشت و با استقبال و شادی اعضای سازمانش در اصفهان مواجه شد. در راه فرصتی یافت که از شیراز و آثار باستانی مشهور تخت جمشید دیدن نماید. سپس در اوت 1934، به منظور اداره مراسم یاد بود، برای رئیس جمهور مرحوم آلمان، هوان هیندنبورگ به تهران فرا خوانده شد.

در زمستان 1937، یک مبشر جوان به نام هانا هالمز از آلمان برای کمک به آن ها آمد. کریستوفل از این موضوع بسیار خرسند گردید و گفت: حقیقتاً خوشحالم که دوشیزه هالمز راضی به آمدن شدند. خانواده هالمز، چندین نسل است که در کسوت روحانیت قرار دارد. چه رسم خوبی است!

کریسمس 1937 هانا هالمز، سه شنبه گذشته پس از یک سفر راحت به این جا رسید. به دلیل تدارکات محبت آمیز آلفرد شولر خانم هالمز مقادیری جنس با خود آورده بود. به طوری که می توانستیم در ایام عید به هر کدام از بچه ها یک کادو بدهیم. دوشیزه هالمز با دو دختر دیگر، در منزل کنار رودخانه و باغ مربوطه اقامت دارند. درواقع سرپرستی از دختران و مراقبت از اطفال به دوشیزه هالمز داده شده است.

با این که در کنار رودخانه و سواحل پر درخت آن بر اثر گرمای هوا، محیط شبیه یک گلخانه دم خواهد کرد و هوا بسیار گرم خواهد شد ولی هنوز می شد که بخار را تحمل کرد. در بازگشت کار و مسئولیت های زیادی در انتظار دوشیزه هالمز بود. از شستن ملحفه ها گرفته تا چیز های دیگر. و این تمام آن چیزی است که ایام تعطیلات ما می شود. از بحث و گفتگو هایی که من با دوشیزه هالمز داشتم، بعد ها او چنین خاطرنشان می نماید: شما امکانات کم در اختیار می گذارید ولی توقع انجام مسئولیت های زیادی را دارید. او طبق معمول خودش را دسته کم می گرفت. من با صدای بلندی به آن نطق فیلسوفانه او خندیدم و البته او نیز خندید. اما بعد ها در این مورد عمیقاً به فکر فرو رفتم.

خواهران در تبریز در طی تلگرافی به تاریخ 13-6-1940 از ما سؤال کردند که آیا امکان دارد در بیستم ژوئن به همراه کنسول آلمان در آن شب سفری به زادگاه شان داشته باشند؟ علیرغم مخالفت ها و بحث های شدید با رفتنشان موافقت کردم. این اجازه را به خود نمی دادم تا آنانی را که حقیقتاً ناراحت و ناراضی از ماندن و کار کردن نزد ما هستند را به زور نگه دارم.

دیروز، بیست ژوئن 1940، دوشیزه هالمز و الیگو به تبریز رفتند تا به وضع نابسامان آن منزل رسیدگی کنند. من مراتب سپاس گزاری عمیق خود را از ماندگار شدن او در آن جا ابراز داشتم. در حالی که وی می توانست به آسانی به آلمان برگشته و از این همه مسئولیت رهایی یابد. این انتخاب خودش بود. خداوند او را در انجام این وظیفه خطیر یاری نماید.

سازمان ما نیز در اصفهان به نصف تقلیل یافته بود. تنها خداوند می داند، در آینده چه در پیش خواهیم داشت و این وظیفه و مسئولیت من است که هر چه در توان دارم در جهت نجات و پیشبرد این کار در طی دوران جنگ انجام دهم.

این معجزه ای بود که کریستوفل هنوز کارش را ادامه می داد. دست های محافظ خدا به گونه ای خاص، این خدمات در راه مسیح برای نابینایان در تبریز را احاطه کرد. چقدر کریستوفل از مشارکت هانا هالمز و پایداری وی تا به آخر خوشحال بود. و این تا آن جایی ادامه خواهد داشت که خداوند، طور دیگری ما را رهبری نماید و شاید اراده او این باشد که پا در جاده ای سخت و پر از خار و خس بگذاریم.

و سپس این اتفاق می افتد. انگلستان و روسیه، تقاضای اخراج همه آلمان ها را از ایران می کنند.

در بعد از ظهری ساکت و آرام، کریستوفل دستان خود را به سوی خداوند دراز کرده و دعا نمود که: منتظر باش ای روح من! منتظر باش! به او بسپار. او کمک به بندگانش را دوست دارد. در سخت ترین نیاز ها خدا در کنار ما خواهد بود. چون او از نیاز ما خیلی بزرگ تر است. ای نگه دارنده ازلی! ای نجات دهنده! ای که در تنگی ها یافت می شوی! وا رهان. آری ما را. تو ای خداوند با وفا! ما را نجات بده.

بازداشت:

خداوندا! کمکم کن تا هرگز از راه تو منحرف نشوم. اکنون و همیشه دعا می کنم. در کنارم باش.

کریستوفل بعد ها درباره روز های سختی که آغاز آن 1941 بود نوشت:

در اوت 1941 بخش های عظیمی از ایران توسط ارتش های روسیه و انگلیس اشغال شد. در نتیجه، آلمان ها مجبور به ترک کشور بودند. اکثر زنان را به آلمان انتقال دادند. دوشیزه هانا هالمز، مدیره پرورشگاه نابینایان در تبریز به اسارت روس ها در آمد و به روسیه تبعید گردید. مردان آلمانی، که خود من هم در زمره آن ها بودم، بازداشت شده و برای تبعید، به استرالیا و روسیه برده می شدند. گرچه من تنها برای یک شب در اسارت باقی ماندم. تلگرافی از مقامات ایرانی در تهران باعث ترخیص فوری من شد. بنابر این بدون مزاحمت دیگری برای بیش از دو سال دیگر قادر به ادامه کار بودم تا این که نوبت من هم فرا رسید. در شب سی یا سی و یکم اوت 1943 و بدون اجازه خداحافظی با کسی و بدون فراهم کردن مقدمات غیبت خود، بازداشت شدم.

همین چند هفته پیش بود که تعدادی از ایرانیان ظاهراً خیر و نوع دوست، در مورد تأسیس محلی برای فقرا و یتیمانی که خودشان می خواستند عهده دار هزینه های آن مکان باشند، با من به مشورت نشسته بودند. بهنظر می رسید، تحقیق و بررسی آنان کاملاً انگیزه بشر دوستانه داشت. اما بعد ها این حقیقت را درک کردم که آن ها در فکر پس زدن و خنثی نمودن فعالیت های من بودند.

ابتدا به یک اردوگاه موقت منتقل شدم که فقط چند روزی در آن جا ماندم. روز چهارم سپتامبر سال 1943 در شصت و هفتمین سالگرد تولدم از آن جا منتقل و از 8 بازداشتگاه در ایران، عراق، مصر و آلمان گذشتم.

بعد از دستگیریم، موجودیت و کار سازمان اصفهان به طور جدی به خطر افتاد. ولی به لطف خدا و مداخله هم قطاران ما،در دایره اسقفی اصفهان در ایران، سر و سامان گرفت. در طی آن دوران و در سال های بعد، کمک های خانم دکتر منتل بسیار شاخص بود. به استثنای دو زن دیگر آلمانی که به عقد ایرانی ها در آمده بودند، او تنها زن آلمانی بود که در اصفهان باقی مانده بود. تا مادامی که دایره اسقفی ایران یک مبشر انگلیسی را به سرپرستی سازمان نابینایان ایران معین نمود، خانم دکتر منتل عهده دار این مسئولیت بود. البته این انتخاب جدید، بهترین انتخاب برای سازمان نبود. چون خانم دکتر منتل از  زن هایی بود که برای این نوع خدمت از جان و دل، انجام وظیفه می کرد. از همه مهم تر این که اطلاعات گسترده ای درباره روان شناسی کودک داشت. او به علت اقامت نسبتاً طولانی در ایران، آشنایی کامل با طرز تفکر شرقی داشت و خلاصه این که عدم وجود و حضور او در آن برهه حساس از تاریخ سازمانمان غیر قابل تصور بود.

انتظار… انتظار… انتظار…

با اندیشه های روزانه ات خودت را آزار نده. خداوند ناظر است و دست های او این جاست. آن بالا ها و بالا تر از ابر ها آفتاب درخشانی وجود دارد و در زمان های شک و تردید فقط ایمان است که به این حقیقت متکیست. گاهی هیچ چیز به اندازه انتظار برای طلوع مجدد خورشید سخت نیست.

آسمان آلمان تاریک و آینده کاری هیئت مرسلین آلمان کاملاً مبهم است. با این وجود، کریستوفل و دوستانش هنوز امیدوارند و این بدان معنی نیست که بی کار نشسته اند. حال که نمی توانند به نابینایان در مشرق زمین کمک کنند، به احتیاجات خیلی از هم وطنان خود که در جنگ نابینا شده اند رسیدگی می کنند. آن ها طرح هایی در جهت تأسیس مؤسسه ای برای مراقبت از این قربانیان جنگی نابینا آماده می کنند. هر چند که آهی در بساط نیست، ولی امید شان به خداییست که فرموده:

بی نوایان و مفلوجان و کور ها و شل ها را نزد من بیاور.

ابر های سیاه آسمان هیئت مرسلین آلمانی کم کم شروع به پراکنده شدن نمودند و این مطلب را کریستوفل در ماه نامه های دعای خود برای دوستانش این طور ادامه می دهد:

اغلب از من شخصاً و یا به صورت نامه در مورد بازگشتم به شرق پرسش می شود که گاهی با تأکید و فشار نیز همراه است. من این را درک می کنم که بی صبری و ناشکیبایی از این نوع اثرات فلج کننده ای می تواند به همراه داشته باشد.پاسخ مکرر من این بود که: من هم باید صبر کنم. در حقیقت دو نوع انتظار وجود دارد. انتظار با صبر و شکیبایی و اعتماد به خدایی که خودش وقت شناس است و همچنین انتظاری که با نوعی ناشکیبایی و گوشه گیری همراه است. این نوع انتظار می تواند بر اثر مکانیزم داخلی خودش زمان را کوتاه نماید. اما اگر اوضاع طولانی شد، آن گاه علائم زمین گیری فلج روانی نمایان می شود. من همواره از خداوند درخواست می کردم که به من توانایی انتظار کشیدن همراه با صبر واقعی را عطا کند. صبری تا مراجعتم و همین طور صبری برای روشن شدن وضع دوشیزه هانا هالمز که هیچ خبری از او نداشتیم.

و به این طریق کریستوفل حامیان هیئت مرسلین را تشویق می کرد. او همچنین این کار را با سخنرانی های تبشیری خود در کلیسا ها و مصاحبت های جوانان ادامه می داد.

پس از سال ها نخستین فستیوال جوانان مبشر دوباره در هرمانسوردر نزدیک پتسدام تشکیل شد. شرکت کنندگان پیر تر با قلب های پر درد به گذشته ها فکر می کردند و جوانان با خوش بینی به حیاتی نو می اندیشیدند.

حالا زمان توقف نا امیدی و ناشکری نیست.

دوستان سوئدی پول کافی برای بازگشت کریستوفل به خاور نزدیک را به او هدیه دادند. از طرفی هیئت مرسلین آمریکا پیغامی مبنی بر این که آنان از باز گشایی مجدد خانه نابینایان یا همان سازمان نابینایان در تبریز خرسند خواهند شد، رسید. کریستوفل تعداد زیادی کتاب و جزوه جدید که شرح تجربیات دوره طولانی خود در زمینه خدماتش می باشد را به رشته تحریر در آورد. بنابر این علاقه و انگیزه کار تبشیری نه تنها زنده شد، بلکه حامیان و دعا کنندگان برای این نوع کار ها تشویق شدند تا از خداوندی که خود گرداننده همه این چرخ ها بود، بخواهند، وعده هایش را بار دیگر به عرصه ظهور در آورد.

در ژانویه 1951 بالاخره زمان موعود فرا رسید. به کشیش کریستوفل برای مراجعت به حوزه تبشیری سابقش اجازه داده شد. این خبر برایش عمیقاً تکان دهنده بود و موضوع را برای شادمانی و سپاس گزاری با طرفداران فعالیتش در تابستان 1949 بدین گونه در میان گذاشت. دوشیزه هانا هالمز، همکار با وفای او هنوز زنده است. زنی آلمانی که با او در بازداشتگاه بود و اخیراً آزاد شده اخباری را در این مورد برای ما در مورد دوشیزه هالمز و همسر کشیش در هرمانسبورگ فرستاده بود.

همان طور که شما دوستان عزیز می دانید، تنها سازمان ما در اصفهان باقی مانده است. چون با به عهده گرفتن این مسئولیت از طرف هیئت مرسلین کلیسای انگلیکن حفظ شد. در حالی که سازمان ما در تبریز، پس از دستگیری دوشیزه هانا هالمز از بین رفت.

اکنون نامه ای از هیئت مبشرین کلیسای مشایخی آمریکا که مشغول خدمت در تبریز می باشند دریافت کردم. آن ها از من خواسته اند تا سازمان تبریز را دوباره بازگشایی کنم. من نمی توانم در این مورد تصمیمی بگیرم. اما از شما دوستان عزیز می خواهم که در دعا های خود این موضوع را فراموش نکنید.

در یازدهم ژانویه 1951 بالاخره کشیش کریستوفل باتساشا را که محل اقامتش در آلمان بود، ترک گفت. حامیان وفادار کلیسای او با کلمات محبت آمیز و حاکی از قدر شناسی از او تقدیر به عمل آوردند. او به خاطر سن و سالش، نه دلسوزی و ترحم و نه تحسین هیچ کس را نمی خواست و در صدد تکذیب حرف هایی که اغلب به گوش می خورد هم نبود.

(چگونه شما می توانید پول بخشوده از سوی مردم آلمان را در کشور های بیگانه هزینه کنید در حالی که بدبختی و بیچارگی گسترده ای وطن ما را فرا گرفته است؟)

در 15 ژانویه، کریستوفل با هواپیما، از فرانکفورت به تهران رسید. در تهران، او به چندین قرار ملاقات مهم خود پرداخت و بعد در 29 ژانویه 1951 به اصفهان آمد. بعد ها او در مورد مراجعتش به منزل این گونه تعریف کرد:

در شانزدهم ژانویه از طریق ژنو، رم و دمشق به تهران رسیدم. آن جا، علی قلی وفادار و بعضی از دوستان ایرانیم به من خوش آمد گفتند. امور مربوط به تشریفات گذرنامه و ملاقات ها برای ده روز، ما را در تهران نگه داشت. پرواز بعدیم به اصفهان بود. خوش آمد گویی و استقبالی که در فرودگاه و منزل به عمل آمد، عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داده و به من نشان داد که چگونه قلباً همه به هم نزدیک هستیم.

در اولین برخوردم وضع سازمان را اسفناک دیدم. بیهوده به دنبال خیلی از چهره ها می گشتم. تعدادی از بچه های ارمنی، با خانواده هایشان به ارمنستان شوروی مهاجرت کرده بودند. برخی به صورت پراکنده در دهکده های کوهستانی ساکن شده بودند.

تا جایی که من فهمیدم، از کر و لال ها خبری نبود. دو نفر آن ها در کارخانه ای مشغول به کار بودند و دو نفر دیگر، یکی در تهران و دیگری در کرمان بسر می برد.

دو تن از جوانان نابینا هم ازدواج کردند. یکی از آن ها با دختری نابینا ازدواج نموده بود و سومین نفر هم قصد ازدواج داشت. به ایشان به هنگام ازدواج، راهنمایی های لازم داده شده بود.

هیچ کدام از کارگران و همکاران قبلی ایرانی دیگر در آن جا نبودند و بیشتر آنان در وضعیت مالی بدی بسر می بردند. هر روز آن ها مرا دوره کرده، انتظار کمک مالی و یافتن کار سابق خود را داشتند.

از بین افراد فلج تنها الم دار که فقط یک دست دارد هنوز به نوعی با سازمان در تماس می باشد. او با خانواده منتل زندگی می کند و قرار بود پس از پیدا کردن خانه ای تازه با چند تن دیگر از جوانان نابینا برای ماندن نزد من بیاید.

اکثر بچه های سابقمان در حال حاضر به حرفه ای مشغول بودند و کم و بیش می توانستند زندگی خود را بچرخانند. بدبختانه، دو تن از آنان در زندان بسر می بردند.

با توجه به شرایط، تلاشم بر این بود که در اسرع وقت، به مجرد پیدا شدن مکانی مناسب، سرپرستی مردان جوان و بچه های بزرگ تر را به عهده بگیرم. به دلیل اجاره های بالا این امر خیلی مشکل بود که علت اصلی آن اوضاع خراب اقتصادی و تفاوت فاحش طبقاتی بود. فقر عمیق، در کنار ثروت های آن چنانی به چشم می خورد.

برای اجاره خانه ای که برای اجرای مرحله اول نقشه مان مناسب باشد می بایستی سیصد یا چهارصد تومان در ماه بپردازیم. (هر مارک آلمان برابر یک تومان ایران است.)

حقوق و هزینه های زندگی نسبتاً بالا است. دوشیزه جین مدیر فعلی سازمان برای هر بچه هزینه ای در حدود 150 تومان در هر ماه برآورد کرده است.

دوستان عزیزم، این مطالب را برای ترساندن شما نمی نویسم. بلکه به دلیل آگاه کردن شما از موقعیت و احتیاجاتمان است و همچنین تقاضای کمک از سوی شما داریم. فصل جدیدی در تاریخ هیئت مرسلین ما شروع شده. صفحات زیادی هنوز نا نوشته باقی مانده اند. آن چه که بر صفحات سفید این دفتر نقش خواهد بست، بستگی به این دارد که تا چه حد مقصود الهی را درک کرده و به دستوراتش عمل نماییم.

تابستان همان سال کریستوفل درباره معاملات موفقیت آمیز خود می نویسد. وی ترتیب اجاره خانه ای را داده بود که البته زحمات فراوانی برای او به همراه داشت. یا اجاره ها بالا بود، یا خانه ها به دردشان نمی خورد و وقتی که اتفاقاً مناسب به نظر می رسید، صاحب خانه از اجاره دادن، امتناع می ورزید. چرا که او نمی خواست خانه اش در اختیار افراد نابینا قرار گیرد. اما بالاخره کریستوفل خانه ای برای یازده نفر عضو خانواده اش پیدا کرد. خانه ای دو طبقه که از ایوان آن منظره زیبایی از رشته کوه ها در دوردست به چشم می خورد. هشت نفر از ساکنان جدید، از اعضای خانواده ما درر سازمان قبلی بودند.

شروع کارمان با برقراری نماز های فارسی روز های یکشنبه بود. ولی هنوز قادر به سراییدن سرود ها نبودیم. چون ارگ موجود غیر قابل استفاده بود. هر بعد از ظهر، پیاده روی کوتاهی در یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر می کردم. در خیابان هایی که معمولاً دسته جات و اجتماعات رسمی از آن جا عبور می کردند. چیزی که من به دنبالش هستم، زنان و مردان خوش پوش و آراسته نیست. بلکه به دنبال گدایان و نابینایان، به ویژه بچه های گدا می گردم.

در این میان پسر نابینایی هست که مجبور به ازدواج شده بود و حالا باید با گدایی از همسر و فرزند خود نگهداری نماید و پیرمرد نابینای دیگری هم هست که با سبزی فروشی امرار معاش می کند. وقتی او نابینا شد، همسر و فرزندانش او را ترک کرده بودند. من قادر به تهیه فهرست بلندی از چنین افرادی که فقیر ترین فقرا می باشند بودم.

و بچه ها…. بچه هایی که دارای خانواده بودند و این خانواده هایشان بودند که آن ها را وادار به گدایی می کردند. این بچه ها قابل دسترس نبودند ولی بسیار قابل ترحم می باشند. هر گاه دست کوچک دراز شده ای را می بینی که گدایی می کند، چقدر احساس می کنی که باید او را از این نکبت و بیچارگی و کم محبتی نجات داد!

هم اکنون یکی از همین پسر های نابینا را به نام آساتور از فلیدن آوردند. او در وضعیت بسیار بدی بسر می برد. در حالی که او یکی از اعضای گروه سرود قبلی ما بود. من از او پرسیدم که آیا هنوز چیزی از سرود ها یادش هست و او جواب داد که هنوز سرود خدا محبت است را به خاطر دارد.

اضطراب روز افزون، بی کاری، خشکسالی، بر هم خوردن آرامش و نظم اجتماعی، آفت ملخ ها که نتیجه همه این ها پریشانی گسترده ای را در بر داشت.

و حالا دوستان عزیز! اجازه بدهید از شما برای کمک های غیر نقدی و جنسی که فرستادید تشکر کنم. ما به هزینه هایی برخوردیم که در موقعیت های عادی مجبور به صرف آن ها نبودیم. خیلی از وسایلم در مدت غیبتم نابود شده اند. البته فعلاً فقط ضروری ترین چیز ها را تهیه می کنم. به هر حال بعضی از اقلام، خیلی ضروری هستند. نمی خواهم شما را با ارائه فهرستی از آن چه نیاز داریم اما قادر به خریدن آن نیستیم خسته کنم. با یاری خداوند و شما سازمان ما بار دیگر به طور شایسته ای راه اندازی خواهد شد. اکنون هر فردی که به سازمان اضافه می شود، از نقطه نظر مالی برایمان مشکل به همراه دارد. یک تخت خواب، پوشاک، لباس زیر و چیز های دیگر برای هر نفر از نیاز های اولیه است. معمولاً یک بچه تازه وارد نیاز به یک سری لوازم و لباس کاملاً نو دارد.

در چهارم سپتامبر 1951 کریستوفل هفتاد و پنجمین سالگرد تولد خود را جشن گرفت. هایریگ، نامی بود که نزدیک ترین یارانش و همین طور بچه های بی سرپرست، او را با آن خطاب می کردند و این نام برای او عالمی از عشق و احترام معنا داشت. این مبشر پیر و پدر مطرودان خدمتش را با قدرت و قوت الهی و با تمامی ذهن و فکر و جسم خودش ادامه داد. با این اعتماد که خداوندش فرموده بود:

بار تمامی نگرانی های خود را به او بگذارید. زیرا او همیشه در فکر شماست.

نگرانی ها و دلواپسی های روزانه او تمامی نداشت. اما می دانست که آن ها را به کجا ارجاع دهد. او در کمال خوش قلبی به آلمان می نویسد:

در برنامه عبادی صبح گاهی که همه در آن شرکت می کنند، من سعی دارم که دعای ربانی را به تفصیل بیان کنم. فردا در مورد این قسمت از این دعا صحبت خواهم کرد که خدایا! نان روزانه ما را امروز به ما بده. این خواهشی است که در وضعیت زندگی ما بسیار پر معنا می باشد و به تفسیر کلاسیک و قدیمی لوتر در قالب جمله بالا برمی گردد.

زمستان در حال آمدن است و این فصل همیشه هزینه بیشتری را در بر دارد. چقدر کفر آمیز خواهد بود که پدر منزل، هر روز را با سؤالاتی از قبیل چه باید بخوریم و چه باید بپوشیم شروع کند! پس فقط از خدا می خواهند که روزیشان را عطا کند.

در هفته گذشته قیمت مواد غذایی بیست و پنج درصد افزایش داشت و قیمت دیگر اقلام هم متعاقباً بالا رفته بود. به هر طرف که نگاه می کردیم با کمبود کالا های اساسی رو به رو بودیم. پسر ها لباس زمستانی نیاز داشتند. پتو های پشمی، سوخت و ذخیره های زمستانی لازم بود. هیچ وسیله گرم کننده ای مانند بخاری نداشتیم ولی من هنوز می توانم ادامه بدهم.

دوستان عزیز! نمی خواهم باعث ناراحتی خیال شما باشم. پس چرا این چیز ها را می نویسم و شما را با کمبود ها و درخواست های خودم آشنا می کنم؟ چون می خواهم شما را نیز با خودمان در نیاز هایمان و این بخش از دعا هایمان شریک بدانم. خدایا! نان روزانه ما را امروز به ما بده.

او نور نابینایان است.

خداوند میل و اراده دویدن در میان زندگی را به ما بخشیده. قدرت هم داد تا به آخر تحمل نماییم. و فیضی برای راه های فردایمان و کلامی که کاملاً می شود بر آن اعتماد کرد.

کریستوفل رسالت خود را روشن نمودن نور عشق و محبت خداوند در قلب نابینایان و بی خانمانان می بیند. او در سال های آخر زندگی خود این مأموریت را در مقیاس گسترده تری انجام می دهد. سعی و کوشش او در جهت تأمین کمک های مادی و معنوی بود. کارش با موفقیت همراه بود. چون پدر ابدی به او سلامت و قدرت بخشیده بود. همکارانی یافت، که حتی برخی از آن ها آلمانی بودند و مردم را به فدا کاری های مالی که نقش مهمی در ادامه کار او در پروراندن گل های تاکستانش داشت ترغیب می نمودند.

در سال 1954 دوستان هیئت مرسلین در آلمان، جشن یاد بودی به مناسبت پنجاهمین سال کار تبشیری دوست و پدر روحانیشان بر پا داشتند. در این پنجاه سال، او نه تنها قادر به جمع آوری بسیاری از مردم بی نوا و فقیر از خیابان ها شده و به آنان غذا و مکان داد، بلکه باعث تعلیم و تربیت آنان نیز شده بود. نابینایان، خواندن و نوشتن می آموختند و دروس منظمی نیز داشتند و همین طور برای امرار معاش و گذراندن زندگی، حرفه ای را دنبال می کردند و مهم تر از همه نور تابان انجیل در شب های تار در حال درخشیدن بود. پسران نابینا در صدد گذراندن کلاس های آموزش الهیات بودند. برای رهایی از عقاید و نفوذ افکار گذشته، برای برخی سال ها وقت لازم بود. اغلب مکرراً مجبور به مقابله و ستیز با گذشته خود بودند.

گزارشات بعدی کریستوفل در نامه های سر گشاده برای طرفداران و حامیان خود در آلمان، فراز هایی از کار های او را به شرح زیر روشن می کند:

جوان ترین عضو ما در سازمان، نه از نظر سن و سال، بلکه از نظر تاریخ پذیرفته شدنش فتح الله  است. او یک بچه ولگرد و به نظر سیزده چهارده ساله می آید. بیماری گری به روی سر او به چشم می خورد که به وسیله اشعه درمانی، مشغول معالجه آن هستیم و اینک او در حال بهبود است. این نوع بیماری های پوست سر یکی از بد ترین گرفتاری های طبقات پایین این شهر است. در حال حاضر با کمک اشعه درمانی، به طور موفقیت آمیزی قابل درمان می باشد. فتح الله، سمبلی واقعی از بچه های خیابان است. نگاه وحشت زده ای دارد. زیرا از کتک خوردن هراس داشت. مدت زیادی طول کشید تا ترس چشم هایش از بین رفت. او از عمیق ترین منجلاب ها می آمد. جایی که شاید آن را تنها در شرق می شد تجربه کرد.

چند روز پیش، من تدریس به اولین شاگرد ناشنوا راشروع کردم. نام او رحیم (رحیم به معنای بخشنده است.) او پسر یک بازرگان متوازضع و فرو تن است. وی تنها یک شاگرد روزانه بود.

دومین پسر ناشنوا در حال انتظار به سر می برد. او خیلی فقیر است و من سعی دارم وی را به صورت تمام وقت بپذیرم. با هر پذیرش جدید، به طور قابل توجهی به هزینه های اضافی برای تخت خواب و سری کامل لباس ها نیاز داریم. از آن جا که فعلاً استطاعت چنین کاری را ندارم، بنابر این پسر بیچاره مجبور است منتظر بماند.

محمد، یکی از جوانان نابینای ماست. او از نظر عقلی و شخصیتی یکی از بهترین هاست. در ماه رمضان، با جدیت، تمام روزه های واجب را می گیرد و نماز های واجب را نیز به جا می آورد. در حقیقت، او از آن چه که دستور اسلام است فرا تر رفته است. روزی، بچه های دیگر از این که وی برای دعای شکر گزاری سر سفره، احترام قایل نیست، شکایت کردند. ابتدا زیاد به این موضوع اهمیت ندادم. اما وقتی شکایت ها زیاد شدند و این واقعه باعث رنجیدگی هایی در سازمان شد، احساس کردم لازم است با وی صحبت نمایم و برایش این گونه توضیح دادم که: محمد! تو می دانی که هم مسلمانان و هم مسیحیان در سازمان ما زندگی می کنند. هر شخصی حق دارد و آزاد است تا به مقررات مذهب خود عمل نماید. ولی این جا فرذ بر این است که همه به عقاید دیگران احترام می گذارن . ولی من نمی توانم قضاوت کنم که در این مرحله چقدر آموخته است. بدون شک مخالفت های او بستگی به باور های مذهبیش دارد و کل داستان نشانه این است که چطور زندگی جدید، بر افرادی که قبلاً حتی کاملاً بی تفاوت بودند مؤثر بوده است. این جیزی است که ما باید انتظار آن را داشته باشیم.

هفته قبل، خواهر آنایان از راه رسید. او آخرین قسمت سفر خود که از تهران به این جا بوده را با اتوبوس آمده بود. این مسافرت ، بیش از پانصد کیلومتر می باشد. او آمد و همه را مجذوب خود کرد. وی راه تسخیر قلب بچه ها را خیلی زود به دست آورد. اکنون در حال تحقیق و شناخت محل جدید کارش است. این شروع فصلی جدید است در کار ما. البته ما کسانی نیستیم که اتفاقات بعدی را ثبت کنیم و این کار را اشخاص دیگری انجام خواهند داد.

تغییراتی در سازمان به وجود آمده. فتح الله، ما را ترک کرده و اکنون شاگرد یک نانوایی است. او خودش به دنبال این کار رفت. ابتدا در این مورد تردید داشتم. قبل از این که پیش ما بیاید، یک پسر خیابانی بود. در این جا هم زیاد اهل نظافت نبود. اکنون می ترسیدم که زندگی خیابانی، بار دیگر او را به سوی خود بکشد. خوشبختانه تا کنون که مقاومت کرده بود.

ما دو نفر دیگر را نیز پذیرفتیم. یکی از آن ها علی گل است. او نابینا و بسیار آدم عزیز و آرامی است. حدود هشت یا نه سال دارد. چشم راست او به طور وضوح، حالت بر آمدگی دارد. با توجه به نظر متخصصین چشم، باید یا آن را در بیاورند و یا این که به همان حالت باقی بماند. مادرش گدای حرفه ای، از یکی از دهات کوهستانی بود. در همان روز پذیرش می خواست دوباره او را ببرد. اما علی قبول نکرد. از آن موقع چند بار، این کار را تکرار کرده ولی تا به حال همه اش بیهوده بوده است. من برای این پسر می ترسم که بعد از این همه تلاش مبادا روزی در بردن او موفق شود. علی گل، استعداد خوبی در جهت یابی داشت و به این ترتیب خیلی زود راه حیاط و ساختمان را یاد گرفت. حتماً پسران دیگر خیلی به او کمک کرده اند.

نفر دوم، رحمت الله است. او فردی بینا ولی توان خواه می باشد. در هنگام بچگی، پای راست او شکست که این شکستگی هرگز بهبود نیافت. با سختی حرکت می کند و در حدود دوازده یا سیزده ساله می باشد. او هم از دهات کوهستانی می آید. دارای چشمان نافذی است که کم تر به چشم می خورد. ولی حالت جوانمردانه در چهره اش بود و اغلب اوقات به خواهر آنا گل رز هدیه می داد.

فرد دیگری را هم پذیرفتیم. مرد جوان نابینایی به نام عباس است که چهار سال است  نابینا شده. دقیقاً نفهمیدم چه اتفاقی برایش افتاده است. حتی متخصصان چشم هم علت نابینایی او را تشخیص ندادند. برای مدت زیادی شک داشتم که آیا او را قبول کنیم یا نه. زیرا تجربیات قبلی ما در پذیرفتن افراد نابینا در چنین سنی خوب نبوده است. عباس این امتیاز را دارد که گدا نبوده و یابه عبارتی دیگر در خیابان ها زندگی نمی کرده است. او فردی آرام و فرو تن بود و با رقبت تمام، خود را علاقمند به فرا گیری خط بریل نشان می داد.

در میان نابینایان جوان دیگرمان عباس دیگری هم وجود دارد. ما او را عباس کوچولو صدا می زنیم. بیش از یک سال پیش او به من مراجعه کرده و می خواست مسیحی شود. به او گفتم، چون سنش کم است، نمی تواند همه چیز را فرا گیرد. خودش می گوید 16 ساله است و در تصمیمش خیلی قاطع می باشد.

خدای خرمن، با اشاره دست فرا می خواند.

وقتی همه خوشی ها و درد های این زندگی زمینی به اتمام رسد، دیدن عظمت و بزرگی خدا از آن من است. خداوندی که تا ابد در آسمان ها بر تخت نشسته است.

آسمان آبی نیلگون، بالای مساجد، قصر ها و کلبه های فقرا پدیدار است. عطر خوش نسیم صبحگاهی از پنجره های باز بیمارستان به مشام می رسد. مسیحیانی که تقویم کلیسایی امروز 23 آوریل 1955 را مرور می کنند، وقتی شاگردان خداوند را دیدند، بسیار شاد شدند. و در حالی که صدای مؤذن از مناره های مسجد به گوش می رسید که دعوت به نماز می کرد، عجل بالصلاۀ الله اکبر الله اکلر… منجی بشریت، بنده خادمش ارنست جیم کریستوفل را از درد و رنج زندگی زمینیش به آرام گاه ابدی هدایت کرد.

در بیستم فوریه ، پزشک، برای کریستوفل عمل مثانه را تجویز کرده بود. آقای لرنر، پسر برادرزاده کریستوفل دوست و همکار کشیش ما با عجله به سوی بستر بیمار رفت. در حالی که دعا ها و آرزو های سلامت حامیان و دوستان، او را همراهی می کرد.

قبل از این که برانکار حامل بیمار از خانه بیرون رود، بچه ها سرود ای عیسی تو در جلو ما بخرام و همچنین سرود خدا محبت است را می خواندند.

او با مهربانی به پرستارانی که هنگام حمل او به اتاق عمل با یک دیگر پچ پچ می کردند، لبخند زد و با لهجه محلی گفت: دعوا نکنید.

هفته های بعدی، عبور از وادی سایه های موت بود. گاه گاهی نور و شعاعی از خورشید به داخل آن وادی راه پیدا می کرد. در چنین اوقاتی کریستوفل با نزدیک ترین همکارانش مشغول مذاکره درباره ادامه کار بود. پزشکان توصیه کردند که بیمار با هواپیما ه کشور آلمان برود. روزنه امیدی برایش پیدا می شود. اما دوباره ضعف و بیماری بر او غالب می گردد.

آن خدای ابدی که ما انسان ها می شناسیم می تواند ما را از دروازه های مرگ عبور دهد. و حالا در های رحمت او برای بردن بنده اش که در آستانه مرگ است به سوی حیات ابدی گشوده شده.

اسقف کلیسا، نمایندگان سفارت آلمان، بسیاری از اطبای آلمان، دوستانی که از شهر آمده بودند و البته بچه های سازمان هیئت مرسلین و تمام همکاران او از وقار و هیئت در مراسم تشییع جنازه تحت تأثیر قرار گرفتند. با روحی شکر گزار و کلماتی محبت آمیز یاد او گرامی داشته شد و در آرامگاه ارامنه، جسد فانی هایریگ، پدر دوست داشتنی و مهربان به خاک سپرده شد.

به همراه صدا هایی که از گریه زیاد گرفته بود، بچه ها آخرین سرود خودشان را برای پدرشان خواندند. صحنه غم انگیزی بود. بچه ها در حالی که راهشان را به سمت گور او پیدا می کردند، مشتی خاک را به همراه آخرین دعا هایشان نثار آن می کردند.

حامیان و طرفداران او در وطن، خبر مرگ کریستوفل را از طریق روزنامه ها و رادیو شنیدند. مراتب محبت و تحسین به وسیله ثدها نامه ابراز شد. مکرراً حفظ میراث گران قدر کریستوفل و ادامه کار او درخواست می شد. ما همگی می خواهیم که در خدمت گزاری،  عبادت و فداکاری او متحد بمانیم.

به افتخار متوفای هیئت مرسلین، تصمیم می گیرند که نام سازمان هیئت مرسلین مسیحی در خدمت نابینایان در مشرق زمین را به سازمان کریستوفل در خدمت نابینایان در مشرق زمین تغییر دهند. اگر چه نام هیئت تغییر می کند اما اهداف ارنست کریستوفل درباره هیئت ثابت و بدون تغییر برای همیشه باقی می ماند. انجام وظیفه برای نابینایان، نشانه ایمان است که از طریق محبت اقدام می کند و محبت کلامی است که هر فرد ساده ای آن را درک می کند و باید باعث افروختن آتش شود. خدمت در این راه، بزرگ ترین افتخار است و پاداش خویش را در آغوش می گیرید و به شما اجازه می دهد که معجزات خداوند را ببینید و تجربه کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *