گفتگو در تاریکی همراه با خانم شبنم همتیان از آلمان

با سلام خدمت شما دوستان عزیز.

می خواهیم مجموعه ای را معرفی کنیم که یکی از دوستان ما در آن فعالیت داشته و توانسته اند موفقیت هایی نیز کسب نمایند. در خدمت خانم شبنم همتیان از ایرانیان مقیم آلمان هستیم. از ایشان می خواهیم ضمن معرفی بیشتر خودشان برای ما از مجموعه ای به نام “گفتگو در تاریکی” بفرمایند.

اجازه بدهید من هم سلامی بکنم خدمت شنوندگان شما.

من شبنم همتیان هستم و از سال 1984 میلادی یعنی حدود 30 سال است که مقیم آلمان هستم. همینجا هم در رشته فلسفه و تعلیم و تربیت تحصیل کرده ام. در حال حاضر نیز در مرکز رسانه ای یک مدرسه ویژه نابینایان به کار دیجیتالیزه کردن کتب درسی مشغول هستم.

اما پروژه ای که امشب می خواهم درباره آن صحبت کنم، پروژه ای است به نام “گفتگو در تاریکی” که علاوه بر آلمان در چند کشور دیگر هم اجرا میشود و امسال بیست و پنجمین سال خود را به جشن می نشیند.

من درواقع دارم از یک نمایشگاه صحبت می کنم. از فضاهایی که به گونه ای ساخته شده اند که نوری در آنها وجود ندارد. فضا های کاملاً تاریک. نه تاریکی از آن دست که ما در شب می بینیم و اندک نوری از ماه یا چراغ های خیابان ها می توان در آن مشاهده کرد. بلکه تاریکی مطلق. وقتی بازدید کنندگان نمایشگاه وارد فضای آن می شوند کاملاً نابینا هستند. بدون این که از چشم بند استفاده کرده و یا با هر شکل دیگری چشمان خود را بسته باشند. آنان اگر چه چشمانشان باز است اما به دلیل شدت تاریکی فضا قادر به دیدن نیستند.

این فضا ها به این ترتیب ساخته شده اند که اتاقکها فاقد پنجره بوده و از پرده های بسیار ضخیم برای جلوگیری از ورود نور به داخل استفاده شده است. تمامی منافذ و جا هایی که ممکن است اندک نوری از آنها عبور کند گرفته شده اند. داخل این مجموعه به صورت محلهای مورد نیاز ما در شهر به گونه ای شبیه سازی شده که می توان در آن خیابان، محل خرید میوه و سبزی، پارک، فضای یک رستوران و … را درک نمود. تمامی این موارد با استفاده از اِلِمان هایی مانند بو صدا و کف پوش های مناسب برای بازدید کنندگان مشخص شده اند.

من به این علت با این نمایشگاه آشنا هستم که در طول دوران تحصیل در آن کار کرده ام. یکی از مهمترین دستاورد های این نمایشگاه در طول دوره برگزاریش این است که حدود 7000 نابینا در آن مشغول به کار شده اند و خود من نیز یکی از همان افراد بوده ام.

اگر ممکن است برای ما از تاریخچه آن بفرمایید. ایده این نمایشگاه از چه کسی بوده و و نحوه گسترش این ایده به چه شکلی بوده است؟

این ایده برای نخستین بار توسط پروفسور آندیاس هاینیکه مطرح شد. او دست اندر کار یک برنامه رادیویی بود و انگیزه اش برای طرح این ایده را کمک به یک همکار نابینا عنوان نموده است. این کمک موجب شده تا او برای اولین بار با مسأله نابینایی مواجه شود. ایده اصلی برگزاری این نمایشگاه این بود که نقشها جا به جا شوند. همیشه این بیناها هستند که نابینایان را همراهی می کنند. در حالی که در این نمایشگاه این راهنما های نابینا هستند که بینندگان بینایی را که در  موقعیت نابینایی قرار گرفته اند همراهی کرده و از این اتاقها و فضاها عبور می دهند و به آنان کمک می کنند تا با استفاده از حواس دیگر خود به مدیریت موقعیتهای مختلف بپردازند. درست مانند تصور یک روزمرگی در حالت نابینایی که ما در این نمایشگاه سعی می کنیم تا آن را به بازدید کنندگان بینا القاء نماییم. آندریاس هاینیکه با طرح این ایده در واقع قصد داشت ببیند افراد بینا چگونه می توانند با قرار گرفتن در حالت نابینایی با مشکلات خود مواجه شده و آن ها را حل نمایند.

از زمان اجرا یعنی سال 1989 این ایده به صورت نمایشگاه های سیار و در قالبهای کوچک برگزار می شد. تا این که در سال 1995 توانست به شکلی ثابت و ایستگاهی به کار خود ادامه دهد. در حال حاضر 14 سال است که این نمایشگاه در شهر هامبورگ و 10 سال هم هست که در فرانکفورت به طور دائمی برگزار می شود. جالب این که این ایده در سطوحی بسیار گسترده تر مطرح شده و در حال حاضر هم در 35 کشور جهان برگزار می شود و حدود 6 میلیون بازدید کننده داشته است. به گونه ای که از تمامی صنوف از جمله مدارس و معلمان و … از آن بازدید به عمل آورده اند و رزرو جا نیز در آن به دلیل کثرت بازدید کنندگان و این که این گروه ها نباید از 8 نفر بزرگتر شوند با مشکلاتی همراه است..

حال باید از وجه تسمیه این نمایشگاه برایتان صحبت کنم. این پروژه به dinner in the dark یا “غذا خوردن در تاریکی” یا “رستوران تاریک” گسترش یافت. این برای خود من هم جالب بود. چون هنوز در مرحله برنامه ریزی بوده و اجرایی نشده است. در این پروژه که با نام “گفتگو در سکوت” هم مطرح شده، قرار است بازدید کنندگان نه ببینند و نه بشنوند. حالا یا افرادی که برای بازدید می آیند ناشنوا هستند و یا این که خود تصمیم گرفته اند که خود را در این چالش قرار دهند. ارتباط با راهنماها فقط با استفاده از علائم لمسی برقرار می گردد.

این نمایشگاه در ابتدا بسیار کوچک بود و ما در جاهای بسیار کوچک می نشستیم و آن را برگزار می کردیم. امروزه این نمایشگاه به سازمانی جهانی تبدیل شده که به سازمانهای دیگر پروانه برگزاری آن را تفویض کرده و راهنماهای آنان را تربیت می نماید. برای مثال اگر ما بخواهیم در ایران این نمایشگاه را برگزار کنیم، می توانیم پروانه اش را از این سازمان بگیریم. آنان طرح و ایده را به ما منتقل می کنند و راهنماهای مورد نیازمان را نیز پرورش خواهند داد.

حال می توانم از نحوه برگزاری این تور و این که چرا این قدر جالب است برایتان بگویم. من خود زمانی را به عنوان کار عملی در برگزاری این نمایشگاه مشغول به کار بوده ام.

جریان از این قرار است که یک گروه 8 نفری وارد یک اتاقک تاریک شده و عصای سفید به دست آنان داده می شود. آنان راهنما را نمی بینند. راهنما در نزدیکی آنان ایستاده و ضمن معرفی خود نحوه استفاده از عصای سفید را به بازدید کنندگان آموزش داده و به آنان راهنماییهای لازم را جهت استفاده از حواس دیگرشان ارائه می نماید. برای مثال، شاید یک فرد بینا نداند که از طریق لمس زیر پای خود می تواند تا حدودی به موقعیت خود و این که در کجا قرار دارد پی ببرد. این چیزی است که برای یک فرد نابینا امری بدیهی به نظر می رسد. مثلاً تشخیص این که زیر پایش قالی، سنگ، کاشی، چمن و یا آسفالت قرار دارد. ما به آنان آموزش می دهیم که از بو ها استفاده کرده و به صدا ها دقت نمایند. برای آنان توضیح می دهیم که خروجی های اضطراری در کجا قرار دارند. به ایشان نحوه برقراری ارتباط با راهنماها را آموخته و همچنین به آنها این نکته را گوشزد می کنیم که از یکدیگر فاصله زیادی نگیرند. از آنان می خواهیم که عصای خود را زیاد بلند نکنند. به آنان تأکید می کنیم که هرگز عصای خود را به حالت افقی در دست نگیرند. زیرا به دلیل نا آگاهی از چگونگی استفاده درست از عصای سفید ممکن است با این کار خود برای دیگران مشکلاتی را به وجود آورند.

نمایشگاهی که من در آن مشغول به کار بودم به این شکل ترتیب داده شده بود که: وقتی واردش می شدیم ابتدا به یک پارک می رسیدیم. در این قسمت صدا هایی نظیر صدای آب، دارکوب، پرندگان و هر آن چه که مربوط به چنین فضایی است شنیده می شد. زیر پا هایمان سنگ، دور و بر درخت  و حتی نیمکت پارک بود. برای مثال همین طور که می رفتیم به ناگهان صدای پارس سگی از زیر نیمکتی به گوش می رسید. سپس باید از روی پلی که خیلی هم محکم نبود و تاب می خورد رد می شدیم.

دستگاه هایی داشتیم که می توانستیم با استفاده از آنها صدای آب را تولید نماییم. در آن مجموعه باران ساز هم در اختیار داشتیم. این دستگاه عبارت بود از لوله های بزرگی که وقتی حرکتشان می دادیم صدای باران تولید می کردند.

بعد به جایی می رسیدیم که ابتدا باید از یک پله کوچک پایین رفته و سپس با طی مسافت کمی از پله کوچک دیگری بالا می آمدیم. این قسمت تداعی کننده محیط خیابان بود و صدای عبور اتوموبیل ها از چپ به راست در آن شنیده می شد. اینجا ما قرار بود که تجربه وضعیت عبور از خیابان را به بازدید کنندگان ارائه دهیم. تمامی این قسمت مانند محیط کوچه و خیابان ساخته شده بود. برای مثال، دیوارها، تیرهای چراغ برق، چراغهای راهنما،  صندوقهای پستی، در خانه ها و …

بعد به فروشگاهی می رسیدیم که طبق های میوه و سبزی در آن چیده شده بود. بازدید کنندگان می توانستند میوه ها و سبزی ها را لمس نمایند.

بعد آنان را به محیطی می بردیم که می شد سوار قایق هایی شوند که البته امکان حرکت چندانی نداشتند. زیرا فضایی که در اختیار ما بود از این نظر محدود بود. همچنین ما قایق سواری نمی دانستیم. اما این امکان برای آنان وجود داشت که قایق اندکی تاب بخورد و آنان بتوانند حرکت قایق را با موجی که آب برمی داشت حس کنند.

در قسمت دیگر فضا هایی بود که در آن موسیقی پخش می شد و افراد می توانستند در آن روی زمین دراز کشیده یا بنشینند و به صدای موسیقی گوش کنند و یا موسیقی را با همه بدن خود احساس نمایند.

در قسمت بعد گالری های کوچکی بود که مجسمه های قابل لمس در آنها قرار داشت. همچنین دیوارهایی که با کاغذ های بریل پوشیده شده بودند. طرح های بسیار جالب، متفاوت و زیبایی در آنجا وجود داشت.

در حال حاضر پروژه ای دارند که طی آن تخم مرغ های رنگی یا شکلاتی را برای بچه ها پنهان می کنند تا آنها از جاهای مختلف این تخم مرغ ها را پیدا کنند.

بخشی که در آن بیش از هر جای دیگری گفتگو صورت می گرفت، قسمت کوچکی بود که به کافی شاپ اختصاص یافته بود. در این قسمت باید افراد بدون این که از بینایی خود استفاده نمایند، می نشستند و نوشیدنی مورد نظرشان را سفارش می دادند. گاهی باید نوشیدنی را داخل لیوان می ریختند که یا این کار را خود انجام می دادند و یا ما در این کار یاریشان می کردیم. آنها باید می توانستند نوشیدنیشان را بدون این که روی لباسشان ریخته شود، بنوشند. سپس باید پول آن را پرداخت کرده و باقی پولشان را نیز دریافت می نمودند.

بخش دیگری که در مجموعه ما قرار داشت، رستورانی در تاریکی بود که بسیار جالب هم بود. از این حیث که 8 نفر آدم بزرگ می آمدند و ساعت ها در این باره که میزی که در اطرافش ایستاده اند گرد است و یا چهار گوش بحث می کردند. همیشه این برایشان سؤال بود که اصولاً دارند چه چیزی را می خورند. با این که غذا ها همیشه قطعات کوچک گوشت بریده شده بود و آنها فقط کافی بود این گوشت ها را با چنگال برداشته و در دهان خود بگذارند. ما می دیدیم که آنها تا چه حد مضطرب می شوند. برایمان بسیار جالب بود که آنان در این فضای تاریک می نشستند و از ما سؤالاتی را می پرسیدند.

این فضای کافی شاپ و رستورانی در تاریکی برای ما یک لابی را ایجاد کرده بود تا در آن بتوانیم با افراد مختلف از هر صنف و گروهی از معلمان مدارس و دانش آموزان گرفته تا مهندسین شهر سازی، به گفتگو بنشینیم. برای همه آنان سؤالات بسیاری پیش می آمد و به این وسیله از نزدیک با مشکلاتی مواجه می شدند که یک فرد نابینا ممکن است در طول زندگی روزمره با آنها دست و پنجه نرم کند. این بازدید کنندگان ممکن بود که در مصدر کاری باشند. آنان مسائلی را که دیده و از نزدیک لمس کرده بودند با خود به بیرون و حتی سر کار خود می بردند تا راه حلهایی مناسب برای آنها بیابند.

این گفتگو ها دو جنبه بسیار جالب دیگر هم داشت. یکی این بود که آدم ها بدون هیچگونه پیش داوری درباره ظاهر یکدیگر می نشستند و با هم گپ می زدند. گاهی فردی بی خانمان در کنار فردی خوش پوش قرار می گرفت و بدون این که همدیگر را ببینند ساعتی با هم به گفتگو می نشستند. وقتی بیرون می آمدند و یکدیگر را در نور می دیدند، به طور کلی نظر شان نسبت به هم تغییر کرده بود. این تغییر حالت آدم ها برای من بسیار جالب توجه بود. بچه هایی در این گروه ها بودند که وقتی در نمایشگاه حضور پیدا می کردند، بسیار شیطنت می کردند و داد و فریاد به راه می انداختند. اما وقتی بیرون می آمدیم، تبدیل به بچه هایی معصوم شده بودند که مانند گربه های ملوس دور و بر من جمع می شدند.

جنبه دیگر این نمایشگاه این بود که دیگران می آمدند و به ما می گفتند که حالا متوجه شدیم که نابینایی یعنی چه. اما ما به آنان اینگونه پاسخ می دادیم که این نابینایی با نوعی که ما با آن مواجهیم بسیار متفاوت است. به این دلیل که شما فقط یک ساعت با این نابینایی مواجه می شوید و این را می دانید که به محض بیرون رفتن از نمایشگاه همه چیز به حالت عادی خود باز خواهد گشت. در حقیقت ما سعی می کردیم که این توهُّم را که نابینایی همین است از مردم بگیریم.

نکته جالب این است که ما نابینا ها همیشه در برابر دوربین دیگران قرار داریم. من وقتی در رستورانی غذا می خورم می دانم که توسط دیگران دیده می شوم. بازدید کنندگان این نمایشگاه نمی دانید که چه به سر میز هایشان می آورند. نوشیدنی ها روی میز ها ریخته می شود. رو میزی ها کثیف می شوند و گاهی هم متوجه می شویم که دارند پنهانی سعی می کنند که با دست غذا بخورند. آنها این را می دانند که اگر خودشان نمی توانند جایی را ببینند، خود نیز دیده نمی شوند. ما همواره سعی می کنیم این نکته را به آنان گوشزد نماییم که ما نابینایان همواره در برابر دوربین دیگران قرار داریم. من با دکتر هاینیکه دوستی هم دارم و در نامه ای هم که به ایشان نوشتم نیز همین مطلب را عنوان کردم. من به ایشان گفتم که ما پشت پرده هایی بازی می کنیم که هرگز بسته نمی شوند. در حالی که این بازدید کنندگان پشت پرده های بسته بازی می کنند و هرگز مجبور به رعایت بسیاری از مسائل نیستند. با وجود این، برای آنان بسیار دشوار بود. آنان به ندرت از راهنماهایشان فاصله می گرفتند و حتی کسانی هم که در میان نزدیکانشان فرد نابینایی وجود داشت به شکل غیر قابل تصوری گیج می شدند. ولی با همه اینها برای من جالب است که همچنان بسیار از این ایده استقبال می شود. برای مثال، در کشور هایی نظیر هُنگ کُنگ، مکزیک، هند و ژاپن نیز این پروژه در حال اجرا است و همچنان در حال گسترش است.

اینان کورسی با عنوان دوست نادیدنی گذاشته اند که در آن این موضوع مطرح می شود که اگر کسی بخواهد دوستی خوب برای یک نابینا باشد چه باید بکند. در این رابطه در قسمت جنبی این نمایشگاه کارگاه هایی هم گذاشته شده و به افراد، دیپلمی هم داده می شود.

ببخشید اگر من زیاد صحبت کردم. سعی من بر این بود که در کوتاه ترین زمان مطالبم را به متراکم ترین شکل ممکن بیان کنم.

متشکریم که با این احساس از پروژه تان برای ما گفتید. امیدواریم باز هم شما را در اینگونه پروژه ها ببینیم و باز هم با همین احساس برای ما از فعالیت هایتان بگویید. در پایان اگر صحبتی برای شنوندگان ما دارید بفرمایید.

من فقط می توانم بگویم که آرزو دارم چنین پروژه هایی را در ایران هم داشته باشیم و فکر هم می کنم که این نمایشگاه برای بازدید کنندگان ایرانی نیز بسیار جالب توجه بوده و بسیار هم مورد استقبال قرار گیرد.

ممنونم. ما هم امیدواریم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *