ادبیات در میان نابینایان همراه با خانم زورقی

blind literature

با سلام خدمت همه علاقمندان مجله گفتگو

دوستان عزیز فیروزه بختیاری هستم در این شماره در خدمت بانوی شاعره، سرکار خانم مهین زورقی هستیم.

سلام عرض میکنم خدمت شما، خوشحالم که در خدمت شما هستم دوست دارم از خودتون برامون بگید و اینکه چی شد به شاعری روی آوردید و چطور شد که متوجه شدید در این زمینه استعداد دارید؟

بنام خدا. من هم خدمت همه دوستان وعلاقمندان این مجله عرض سلام و ادب دارم. و خرسندم که در این شماره قرار هست بگونه ای احساساتمون به همنشینی بپردازند؛ و خوشحالم که در واقع به این بهانه بعد از سالهای فراوان، کنار دوست زیبایی که همیشه من البته دوستان و دخترانم را دوست و دختر حساب کردم نه دانش آموز ولی خوشحالم بعد از سالها به این بهانه در واقع این گفتگو را با یکی از دانش آموزان عزیزم دارم که مثل همیشه از دوستان خوب من هستند و در واقع امروز برای ما خاطره سالها پیش تداعی شد.

در مورد شرایط کاری من، اینکه مختصر بخواهم معرفیی داشته باشم یک بیوگرافی اجمالی داشته باشم خدمت دوستانم، باید بگویم که من در سال 1343 در دزفول متولد شدم و تحصیلات ابتداییم را در اولین مدرسه ی استثنایی دزفول که به شکل یک کلاس در یکی از مدارس عادی تشکیل میشد تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذراندم و راهنمایی و دبیرستانم را در مدارس عادی دزفول به شکل تلفیقی گذراندم

در سال 1362 با اولین کنکور بعد از انقلاب فرهنگی که در واقع اولین سالی بود که من به عنوان اولین شرکت کننده کنکور شرکت میکردم. در آن سال موفق به پذیرفته شدن در رشته الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران شدم. در سال 1366 که در واقع سال پایانی دوره لیسانسم بود مشغول به کار شدم در مجتمع نابینایان دخترانه نرجس. در واقع از این سال من در مجتمع نابینایان شروع کردم به کار و تدریس تا سال 1393 که دوره 30 ساله من به پایان رسید در مجتمع نابینایان در واقع بازنشستگی رسمی ام را از استخدامی آموزش و پرورش موفق به دریافت شدم. ولی در این فاصله در واقع من در سال 1368 در دانشگاه تبریز ادبیات قبول شدم که متاسفانه آن زمان به دلیل عدم هماهنگی که در رشته های علوم انسانی وجود داشت دانشگاه ها اجازه ندادند که من به خاطر اختلاف لیسانسم که الهیات بود ادامه بدم و سال 1369 هم که به قول معروف وارد مقوله زندگی مشترک شدم و یک تجربه ای را گذراندیم و بدست آوردیم که وارد واحدی شدیم که از واحدهای پاس ناشدنیِ همیشگیِ زندگیست. سال 69 در واقع تنها فرزندم، دخترم مهسا بدنیا آمد و دیگر موفق نشدم به ادامه تحصیل و کار و زندگی و مسائل متفاوت دیگری که وجود داشت و هر بار که مسائل مختلف که ایجاد می شد مانع شد که من بطور جدی این رویای ادامه تحصیل را به سر انجام برسانم. این گذشت تا سال 1387 که سالی بود که دخترم می خواست کنکور شرکت کند و من بهش گفتم که خب! امسال من هم با تو کنکور میدم. در آن سال دخترم در دانشگاه شیراز قبول شد و من دانشگاه شهید بهشتی. سال 87 در رشته ادبیات تحصیل در کارشناسی ارشدم را شروع کردم و سال 90 هم با شرط معدلی که داشتم در واقع به عنوان دانشجوی دکترای رشته ادبیات دانشگاه شهید بهشتی شروع کردم به ادامه تحصیل. از جهت دیگر مجموعه کارهای تحقیقاتی، آموزشی، کمک آموزشی و مجموعه شعرها هم که جزو لاینفک زندگی من بوده کلا در طی این سالها. تقریبا بیش از 16 مجموعه آموزشی، کمک آموزشی داشته ام. چند کار تحقیقی از جمله: گذری بر معاییر موسیقی شعر فارسی و همینطور کار رساله ام که گذری بوده در توصیف در شعر دکتر قیصر امین پور و دکتر حسن حسینی. به هر حال 4 مجموعه ی شعری که داشته ام با عناوین: یاس الفت، من تو را کال نخواهم چید، آلاچیق مهر، پیانوی پاییز.

بختیاری: آیا آثارتون به صورت مدَوّن موجود هستند که ما بتوانیم از آنها استفاده کنیم؟

زورقی: بله. منتها اکثرا چاپهای اولشان تمام شده است و یعضی را بنای تجدید چاپ داشته ام که موفق نشدم و این مجموعه ی پیانوی پاییز را هم که عرض کردم البته هنوز منتشر نشده است و در شُرُف انتشار است.

بختیاری: خانم زورقی عزیز، آیا اساتید و مشوقین خاصی داشته اید در زمینه روی آوری به شعر و یا خودتان در واقع به چه صورت به این زمینه گرویدید؟

زورقی: من راستش از ابتدا شاید زمانی که مثلا در کلاسهای چهارم و پنجم ابتدایی که بودم احساس می کردم که علاقه دارم و گاهی مثلا دوست دارم بنویسم. شاید در زمان گذشته تر به شکل استقبال از نوشتن انشاء و زنگ انشای مدرسه بود ولی اینکه شنیدن شعر را دوست داشتم و شاید مثلا وقتی بین دوستان و یا بزرگترها می نشستیم دوستانی که از نظر سنی بزرگتر از خودم بودند می نشستیم شعر می گفتند شعر می خواندند کاملا علاقمندیم را احساس می کردم. تا سال سوم راهنمایی که بودم در سال 57 راه پیمایی 17 شهریور که صورت گرفته بود اولین بار آنجا بود که احساس کردم که می خواهم بنویسم و اولین شعرم را به نام “حقیقت” را در آن روز، دقیقا روز 17 شهریور نوشتم. بعد هم که دانشگاه قبول شدم. دانشگاه تهران آمدم و یک مقدار در فضای بازتری توانستم با حوزه ی اندیشه ی هنر سازمان تبلیغات اسلامی و گروه ادبیاتش که هسته اصلی تشکیل دهندگانش خانم دکتر راکعی ، دکتر امین پور ، دکتر حسینی ، آقای ساعد باقری ، سهیل محمودی ، غزوه ، کاکایی و دیگر دوستان بودند، در واقع مرتبط شدم و شاید آنجا با شعر راستین ایران و انقلاب بیشتر آشنا شدم.

بختیاری: خیلی هم عالی. برای ما بفرمایید که سبک و قالبتون در اشعار چه هست؟ آیا سبک خاصی را در نظر داشته اید؟

زورقی: سبک که همانطور که میدانید البته ما از نظر ادبی در واقع سبک و قالب را از هم جدا می کنیم.اگر ما بخواهیم که بگوییم به فرض در گذشته ای دور مثلا در کتابهایی مثل از صبا تا نیما یا کارهای اساتید بزرگمون وقتی که بررسی بکنیم شاید مثلا بگوییم که سبک رودکی، سبک فردوسی، سبک مولوی، سبک مشروطه. این سبکها که خب شاید بیشتر حالت مقطعی خودش را پیدا می کند مثلا می گوییم سبک صائب یا می گوییم سبک خراسانی. از آن جهت که ما بیشتردر واقع بیشتر با توجه به ویژگی های معاصر زبانی و زبان معاصر، اشعار من و نوشته های من بیشتر منطبق است بر ویژگیهای زبان معاصر و از نظر قالب هم قالبهای مختلف کار کردم خب غزل، مثنوی، چهار پاره، کمی دو بیتی، نیمایی و سپید. بهرحال اینها مجموعه قالبهایی بوده که من کار کرده ام در این 4 مجموعه ی شعری ام که همه این قالبها دیده شده است.

بختیاری: خیلی هم عالی. دوست داریم منتخبی از اشعارتان را، حال هر کدام که خودتان انتخاب می کنید که مطمئنا همه شان عالی هستند برای ما بخوانید اما قبل از شنیدن این اشعار از زبان خودتان، اگر سخنی با علاقمندان مجله گفتگو دارید خوشحال می شویم که بشنویم.

زورقی: دوست دارم که فقط این توصیه را به همه دوستانم بکنم که سعی کنند همیشه عاشق باشند. این توصیه را در یک بیت به دوستانم ارائه میدهم که:

هر چند، در شهر آهن، احساس، کم می فروشند       بگذار جاری بمانم تا جرعه ای عشق دارم

و اما اشعار، دو کار می خوانم که اولی یک کار نیمایی است به اسم ” ای بهار اولین” با عشق به سرزمین زیبایمان:

ای بهار اولین! یاد دارمت هنوز

بارها دلم ترانه های سبزه ی تو را مرور کرد

ای بهار اولین!

سالهای کودکی، شتاب ناک و بی خزان عبور کرد

آفتاب کودکی زلال بود.

رنگ بی ریای آب و ماه تاب،

سفره ی بلند دستها به وسعت زمین، بر فراز آسمان، ستاره چین

اتصال آبیه خدا به آب و آینه.

ای بهار اولین!

کاشکی دوباره لای برگهای یادداشت های روز،

کودکی، بیاید و گذر کند

لحظه ای

بر این خزان رسیدگان، سفر کند

تا مگر بپاشد اطلسی

سمن بیاگَنَد روی دستهای سرد و برگهای زرد دل

کاشکی زمین قلبهای ما از تمام فصلهای سرد و زرد،

از تمام نغمه های غیر سبز،

از تمام دستهای بی تپش،

از تمام آه های منجمد،

از تمام ابرهای بی غروب و شامهای بی طلوع،

از تمام مرزهای بی عروج و آسمان بی افق، بُگذرد رها شود.

بعد،

با دو پای غیر سرد و با دو دست غیر زرد

از میان شاخسار معرفت،

یک سبد شکوفه ی محبت و صفا و مهر،

ارمغان بیآورد.

ای بهار اولین

و همچنین کاری دیگر، کاری هست به یاد همه ی مادران:

پرواز ماندگار و غروبی سبز

در تنگنای غربتی پاییزی

اندیشه ای چو پیله ی پروانه، احساس تُرد وسوسه آمیزی،

درگیر یک دو حرف و دو اندیشه،

دلتنگیه شبی که وَرَم کرده است

یک دغدغه که با دم پاییزیش، خود بر سر بهار چه آوردَست

ماندن و یا نرفتن و دل دادن

رفتن و یا نماندن و یک آغاز

بغضی ترک نخورده و چشمی خیس

به پامِ سالیانه ی صدها راز،

در لایه های درد جداییها، شاید

کسی که پاکیه پیوند است

وقتی غبارِ فاصله می گیرد، او چون همیشه لحظه ی لبخند است

در رزمگاهِ سینه ی هر تاریخ،

او قهرمان هدیه ی هر شادیست

فریاد دردمندیه هر دلتنگ،

آوازخوان آیه ی آزادیست.

بر بستر همیشه ی شبهایت

از قطره قطره سینه ی بی تابی

جان می چکاند تا نچِکَد اشکی تا دل کَنَد زخوابِ تو، بی خوابی

دنبال یک ترانه ی خورشیدی، ما واژه های سرد اساطیری

با سازی از سکوت و ز هم خوانی،

محصول فصلِ کینه و درگیری،

بر دامنش سری که از آن ایام از طعمِ کودکانگیَش سرمست

طعمی که تلخ کامی و تنهایی با یاد او به خاطره ها پیوست

در خاطراتِ خانه ی خاموشی، هر چند بوی یار نمی آید،

در جلوه گاه روحِ اهوراییش، پاییز این بهار نمی آید

از کامِ زخمهایِ ورم کرده نوشیده است جام غم آلودی کز شاخه ی تحَصُرِ چشمانش

دستی نچید میوه ی بهبودی

اما، چو یک چکامه ی دلتنگی، از گرمگاه جان قناریهاست

با چین چهره ای که تَرَک خوردست

همحانه ی تمام بهاریهاست.

چین و چروک چهره و چشمانش،

چون انحنای ساقه ی هر لبخند،

در اعتلای قله ی زیباییست

او “مادر” است “مادرِ یک فرزند”

بختیاری: بسیار عالی. بسیار تشکر میکنم از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید بسیار مستفیض شدیم و لذت بردیم. خیلی ممنون از شما.

زورقی: خواهش میکنم من هم برایتان آرزوی موفقیت میکنم.

 

 

One comment

  • سلام. خیلی خوشحال شدم از این که دوباره و بعد از سال ها صدای استاد و دبیر ادبیاتم رو در این شماره شنیدم. منو برگردوند به سال ها پیش. یعنی سال های دبیرستانم که افتخار شاگردی ایشون رو داشتم و از تجربیات ارزشمند شون استفاده می کردم. اگر بتونم برای رسیدن به دوره ای از بلوغ فکری از این زمان هم یادی بکنم، به جرأت می تونم بگم ایشون در این رابطه با نحوه ارتباطی که با ما برقرار می کردن در این رابطه تأثیر بسزایی داشتن. ممنونم که منو به کوچه های خاطره برگردوندین.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *