معرفی نابینای موفق همراه با آقای دکتر اسکندرآبادی

goftego

با سلام خدمت شنوندگان عزیز مجله گفتگو

در این شماره در خدمت جناب آقای دکتر اسکندر آبادی از نابینایان موفق در کشور آلمان هستیم.

نوری: ضمن تشکر از ایشان به خاطر وقتی که در اختیار ما قرار دادند، از ایشان تقاضا داریم که علاوه بر معرفی بیشتر خود برای دوستان، ما از موقعیت نابینایان ایرانی مقیم آلمان توضیحاتی را بفرمایند.

آبادی: با درود خدمت شما خانم نوری و همچنین شنوندگان محترم مجله. من هم از شما به دلیل فراهم آوردن فرصتی برای گفتگو با دوستان قدیمی و نا دیده ام تشکر می کنم. شما از موفقیت ها گفتید، همین که آدم شکستی نخورده باشد خود موفقیت است.

از شوخی که بگذریم، من در سال 1338 خورشیدی خودمان در بندر ماهشهر که آن موقع ها به آن مهشور می گفتند به دنیا آمدم. از 4 سالگی در اصفهان و در آموزشگاه و پرورشگاه نابینایان کریستوفل که توسط آلمانی ها اداره می شد زندگی کردم. این رویه تا زمانی که من دیپلم گرفتم ادامه داشت.

همان گونه که می دانید، ما دوره دبستان را در آنجا می گذراندیم اما برای گذران باقی مراحل تحصیلی باید به مدارس عادی می رفتیم. ما دومین گروهی بودیم که وارد نظام جدید آموزشی و در واقع دوره راهنمایی شده بودیم. بنابراین، پس از ورود به مدارس عادی فقط در سازمان کریستوفل زندگی می کردیم. کلاس های تقویتی هم در این سازمان برای ما برگزار می شد. همچنین کتاب های ما برایمان به صورت بریل برگردانده می شد. گاهی نیز حتی خود ما این کتاب ها را با دست می نوشتیم.

من یک سال هم در دانشکده حقوق دانشگاه تهران بودم و پس از انقلاب فرهنگی که دانشگاه ها تعطیل شدند، به آلمان آمدم. این اتفاق در سال 1359 خودمان رخ داد. من دقیقاً در مهر ماه این سال بود که به آلمان و شهر فرانکفورت آمدم که اگر به خاطر داشته باشید، چندی پیش برایتان از نمایشگاهی که در این شهر برگزار شده بود گزارشی تهیه کردم.

من در نهایت در شهر فریدبرگ که در نزدیکی فرانکفورت قرار دارد اقامت گزیدم و به همراه آقایان علی تینای تهرانی که در رشته جامعه شناسی دکترا گرفته و همچنین کامبیز مقبلی که تز دکترای خود را در رشته علوم تربیتی ارائه داده اند نزد یک خانواده آلمانی مسکن گزیدیم.

ما روز ها برای آموزش زبان به فرانکفورت می رفتیم و شب ها به خانه آن خانواده گرم و صمیمی که هم پذیرایی خوبی از ما می کردند و هم کمکی برای ما بودند که بتوانیم زبان را بهتر یاد بگیریم، باز می گشتیم.

پس از 6 ماه دوره کالج را به پایان رساندیم و به شهر ماربورگ که در آلمان در زمینه مراکز دانشگاهی شهری مطرح به شمار می رود رفتیم. البته ما به این امید وارد این شهر شدیم که بتوانیم از تعلیمات مرکزی که در آنجا برای آموزش نابینایان وجود داشت استفاده نماییم. اما متوجه شدیم که آن مرکز فقط یک مدرسه بوده و ما نیز که دیپلم گرفته بودیم دیگر نیازی به استفاده از آن نداشتیم. بنابراین به اتفاق دوستان تصمیم به ورود به دانشگاه گرفتیم.

من که در ایران در رشته حقوق سیاسی مشغول به تحصیل شده بودم در آنجا رشته علوم سیاسی را دنبال کردم. در همین زمان بود که متوجه شدم حقوق سیاسی در ایران با آنچه من قصد تحصیلش را در آلمان داشتم بسیار متفاوت است. این رشته را تا مقطع فوق لیسانس ادامه دادم.

از آنجا که همیشه از رشته زبان و زبان شناسی خوشم می آمد همان موقع به صورت دو رشته ای وارد دانشگاه شده و خود را برای ورود به این رشته آماده نمودم. سر انجام توانستم در رشته زبان شناسی وارد مقطع دکترا شوم. در این راه استاد راهنمایی هم داشتم که پروفسور بسیار خوبی بود. ایشان مرا در تهیه تز دکترا بسیار راهنمایی نمودند. تز من درباره رمان کوه جادو نوشته توماس مان نویسنده ای آلمانی بود که امروزه آقای تهرانی نیز آن را در کتابخانه گویای برلین گنجانیده اند.

انتخاب این رمان به عنوان تز دکترا برای من دو دلیل داشت. یکی اینکه وقایع این رمان در یک آسایشگاه مسلولین رخ می داد که بسیار بسته بوده و از این نظر به سازمان نابینایان کریستوفل خودمان نیز بسیار نزدیک بود. زیرا در این سازمان نیز بودند نابینایانی که شاید هرگز از این مکان بیرون نرفته بودند. البته من جز آنان نبودم. همیشه بسیار بی تاب بوده و این طرف و آن طرف می رفتم. دیگر اینکه این رمان برای خود آلمانی ها هم بسیار کتاب سنگینی به شمار می رفت. زیرا دارای پیچ و خم های زبانی بسیاری بود که من به همین دلیل آن را دوست می داشتم.

از شما چه پنهان، پس از ارائه تز دکترا مشغول تحصیل در کالج شهر ماربورگ برای مدت 11 سال در رشته های زبان آلمانی و علوم اجتماعی شدم.

کار دانشگاهی را هم دوست داشتم. در دانشگاه هم هفته ای 2 ساعت تدریس می کردم. یکی از منابعی که تدریس می کردم، همان تز دکترای خودم بود که به صورت کتابی به علاقمندان به نوشته های توماس مان و همچنین کسانی که به هر نوعی با نوشته های این نویسنده سر و کار داشتند ارائه می نمودم.

در سال 2002 یا همان 1381 خودمان پیشنهادی شغلی از سوی ایستگاه رادیویی دویچه وِلِه که همان صدای آلمان باشد، دریافت کردم. از شما چه پنهان، علی رغم علاقه ای که به کار دانشگاهی داشتم، به دلیل دائمی نبودن قرارداد هایم و نداشتن مرخصی و همچنین نارضایتی خانواده ام از وضع موجود این پیشنهاد را پذیرفتم. از آنجا که مدتی هم در یک رادیوی محلی هفته ای 2 ساعت برنامه تولید می کردم، بیشتر به سمت و سوی پذیرش این پیشنهاد سوق داده شدم. سر انجام به اتفاق همسر و دخترم به شهر زیبای کلن اسباب کشی کردم. درباره این شهر حتماً شما هم شنیده اید. همان گونه که شاید بدانید، قسمت دوم واژه اودِکلن همان معادل فرانسوی کلن است و واژه مذکور به معنای آب کلن است که چون بسیار خوش بو بوده یا می خواسته اند خوش بویی آنرا بدین گونه توصیف نمایند، نام عطر را روی آن نهاده اند.

متأسفانه پس از ورودم به این شهر رادیوی دویچه وِلِه به شهر بُن واقع در 40 کیلومتری کلن اسباب کشی کرد که این موضوع باعث شد من برای هر رفت و آمدم به محل کار 2 ساعت زمان صرف نمایم. در خلال این زمان باید کاری انجام می دادم. از این رو به نوشتن برخی مطالب و نیز خواندن کتبی پرداختم که تعدادی از آنها به کوشش شما به صورت صوتی در آمده و زحمات بسیاری نیز برای آنها کشیده شده است.

همان گونه که می دانید، بخش فارسی رادیو دویچه وِلِه مدتی است که تعطیل شده و ما مطالب خود را روی سایت می گذاریم. از سوی دیگر بخش شنیداری با عنوان پادکست داریم که برخی از مطالب را به صورت شنیداری از این طریق در اختیار شنوندگان قرار می دهیم. در این رادیو من هم اکنون 3 وظیفه بر عهده دارم که یکی از آنها گزارشگری فرهنگی است. جالب است که بدانید، من یکی از معدود همکاران نابینایی هستم که در این رادیو کار می کنم و نیز بسیاری از گزارش هایی هم که می گیرم از بیرون از دفتر بوده و هر جا سخنرانی، نمایشگاه یا برنامه ای از این دست در حال برگزاری باشد من جزو کاندیدا هایی هستم که برای تهیه گزارش به آن جاها فرستاده می شوم. وظیفه دوم من نمایندگی کار کنان این رادیو در یک انجمن مشورتی است که برای پیشگیری از بروز هر گونه اجحاف در حق کار کنان سندیکا های گوناگون تشکیل شده است. سومین وظیفه من در این مجموعه نظارت بر امر مناسب سازی و آسان سازی استفاده از سخت افزار ها و نرم افزار هایی است که برای بهره گیری توانخواهان مختلف وارد این مجموعه می گردند.

من از کار هایی که در حال انجامشان هستم بسیار راضی و خشنودم. زیرا معتقدم من نباید کاری را انجام بدهم فقط برای اینکه کاری کرده باشم؛ بلکه باید این کار تا حد ممکن مفید نیز واقع شود. خشنودی من نیز از این بابت است که احساس می کنم دارم کار های مفیدی انجام می دهم و در جامعه ای که در آن زندگی می کنم فرد مفیدی به شمار می روم. اگر منظور شما از توفیق این باشد، باید بگویم که من خود را فرد موفقی می دانم.

در کنار این کار هایی که انجام می دهم، مترجم رسمی دادگستری نیز هستم که برای تصدی این شغل امتحان مفصلی را گذرانده ام.

نوری: جناب آبادی، ما شنیده ایم که شما به عنوان فردی موفق در کشور آلمان در زمینه موسیقی نیز مشغول به فعالیت های ارزنده ای هستید. ممکن است از این فعالیت خود و نیز این که چه سازی می نوازید قدری برای ما بفرمایید؟

آبادی: نمی خواهم بگویم موسیقی کار دل است و کار هایی که از آنها سخن راندم کار گِل. معتقدم اینها کار مغز هستند و موسیقی کار دل. 12 ساله بودم که توسط آقای بهرام بهزاد پور که در زمینه آموزش کودکان استثنایی مشغول به فعالیت بوده و هستند کشف شدم. ایشان مرا به فرا گیری نواختن ویولَن بسیار تشویق نمودند. اما پس از اینکه از سازمان کریستوفل که من در آن بودم رفتند می توانم بگویم که من بی استاد شدم. از آن پس تا مدتی دیمی کار کردم. اگر موضوع رفتن ایشان نبود، من به جرأت می توانم بگویم بهتر از اینها هم می شدم. البته خودم نیز به موسیقی بسیار علاقمند بودم و تا حدودی هم مبادرت به خواندن آواز نموده بودم. تا آنجا که به خاطر می آورم وقتی 4-5 ساله بودم و از خوزستان به سمت اصفهان می رفتیم، در قطار ترانه منم مسافر، سرگردانم مسعودی را با این که چیزی از شعر آن دست گیرم نمی شد می خواندم و حسابی معرکه گرفته بودم.

ایشان بزرگترین مشوق من بوده و هم اکنون نیز مشوق بسیاری از افراد دیگر هستند. دوست دارم در اینجا یادی از ایشان نیز بکنم. حال خوشی که ایشان داشته و دارند مسری است. من هم این حال را وا گرفته و به سمت موسیقی کشیده شدم.

14 ساله بودم که وارد رادیو اصفهان شده و در آنجا برای مدت 4 و نیم سال مشغول به کار بودم. در این مدت به خاطر خلأ ای که حس می کردم با هر سازی که دم دستم می آمد ور می رفتم و صدایی از آن در می آوردم. از همین رو با نواختن تنبک و قدری هم عود آشنایی یافتم. تا اینکه انقلاب رخ داد و در نتیجه ارکستر ما هم تعطیل شد. پس از آن به تهران رفتم و بعد هم همان گونه که گفتم به آلمان مهاجرت کردم.

تا امروز توانسته ام 8 مجموعه موسیقی منتشر نمایم. این مجموعه ها از ترانه های سنتی تا ترانه های بزمی و قدری شاد تر را شامل می شوند. یک مجموعه کار کودکان هم منتشر کرده ام. یک مجموعه بی کلام نیز تولید کرده و با بسیاری از خوانندگان و نوازندگان نیز همکاری نموده ام. این همکاری ها شرکت در بسیاری از کنسرت ها را نیز در بر می گیرد. در سال های اخیر با آقای عارف ابراهیم پور که در روپرتال در غرب آلمان زندگی می کنند همکاری دارم که بسیاری از ترانه ها را برای من تنظیم نموده اند.

همان گونه که می دانید موسیقی از پایه های ریتم، ملودی و هارمونی تشکیل شده که من در سومی قدری احساس کمبود و نیاز به آموزش بیشتر می کردم. به همین دلیل هم یک استاد آکاردئون بسیار سخت گیر به نام آقای پانکَف پیدا کرده ام تا این کمبود را جبران نمایم. اما اخیراً به دلیل بیماری چون نباید چیز سنگین بلند کنم تمریناتم 2 3 ماهی است که به تعویق افتاده. ایشان حتی در برگرداندن نت های برخی از کتب من نیز مرا یاری نموده اند.

نوری: اگر ممکن است برای ما از آثار ادبی تان نیز بفرمایید.

آبادی: این که بخواهیم بگوییم آثار، شاید قدری مبالغه آمیز باشد. اما می دانید که ما ژورنالیست ها اقیانوس هایی هستیم به عمق 2 سانتیمتر. یعنی از همه چیز سر در می آوریم و شاید به طور عمیق از چیزی سر در نیاوریم. این است که من هم همان طور که دارم برای شما می گویم در شاخه های مختلفی کار کرده ام. برای مثال، ما ایرانی ها حتماً یکی دو شعر گفته ایم که من هم این کار را کرده ام. برای 2 3 سالی در دویچه وِلِه برنامه طنزی داشته ام که امروز قصد دارم آن طنز ها را گردآوری نموده و یک سری تک مضراب هایی بزنم.

کار مفصلی که دارم، ترجمه ای از کتاب آقای بزرگ علوی با عنوان تاریخ تحول ادبیات معاصر است که از آلمانی ترجمه نموده ام. ایشان این کتاب را برای استفاده خاور شناسان آلمانی نوشته اند. چند داستان نیز ترجمه کرده و چیز هایی هم نوشته ام. گه گاه اشعاری نیز سروده ام. اما آنچه غیر از آثار موسیقی و ترانه سرایی های من و بیش از همه مورد استقبال قرار گرفته است همان طنز های من است که به صورت کلمات قصار و به قول خودم تحت عنوان تک مضراب در رادیو صدای آلمان پخش می شد.

و اما از نابینایان مقیم آلمان: هر کدام به کار و شغل و تحصیل دیگری هستند. دوستانی داریم که دستی بلند در ادبیات داشته و حتی کار های مهمی از آنها منتشر شده است. دوستان دیگری داریم که در امور تربیتی مانند مربی گری افراد توانخواه مشغول به کارند. طبیعی است که عده ای دیگر هم مانند برخی از نابینایان ایرانی مشغول به کار در عرصه موسیقی باشند و هستند. از جمله این افراد می توان به آقای عارف ابراهیم پور اشاره نمود. اگر بخواهیم سایر قسمت های اروپا را نیز به آلمان اضافه کنیم، نابینایانی را در فرانسه و سایر کشور ها داریم که در پست های اداری و حقوقی مشغول به کار های مهمی هستند. معلم و دبیر نابینایان داریم. حتی یکی از دوستان در آلمان معلم بوده و در حال حاضر باز نشسته شده اند. گروهی هم در کار فیزیوتراپی هستند. خلاصه این که دوستان زیادی از نابینایان ایران در مشاغل گوناگون اشتغال داشته و دارند.

نوری: و اما سخن آخر؟

آبادی: همان گونه که در ابتدا هم گفتم بسیار خوشحالم از این که توانستم با دوستان جدید از این طریق تماس برقرار نمایم. اگر دوستان سؤالی داشته باشند می توانند با شما در میان بگذارند و من نیز برای پاسخ گویی در خدمتشان خواهم بود. امیدوارم این تماس ها تداوم داشته باشند.

نوری: از این که محبت کرده و وقت خود را در اختیار ما و دوستان شنونده گذاشتید بسیار تشکر می کنیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *