اثر ادبی همراه با شاعر موفق خانم مریم حیدرزاده

OMID

بنام خدا
نوری: با سلام خدمت دوستان عزیز.
دوستان، این بار در لینک ادبیات در خدمت دوستی آشنا برای همه مان، خانم مریم حیدرزاده هستیم قبل از هر صحبتی از همه دوستان عذر خواهی می کنیم. مصاحبه از طریق تلفن ضبط شده، چون راه دور هستیم و اگر کیفیتش کمی نا مناسب بود بر ما ببخشایید.
خب مریم جان سلام.
حیدر زاده: سلام. وقت به خیر می گویم خدمت تمام دوستانی که در اقصی نقاط جهان صدای ما را می شنوند و خوشحالم که در خدمتتان هستم و آماده پاسخ گفتن به سؤالات.
نوری: خب، مریم جان! بیشتر دوستان که می شناسنت. اگر می شود برایمان بیشتر از خودتان بگویید.
حیدرزاده: خواهش می کنم. من متولد 29 آبان 56 ،20 نوامبر 1977 هستم و این که فرزند اول خانواده هستم. دو تا خواهر کوچکتر از خودم دارم. نرجس و مرضیه. فارغ التحصیل حقوق قضایی از دانشگاه تهران هستم. 3 سال و نیمم بود که در اثر عمل کاتاراکت یا همان آب مروارید بیناییم را از دست دادم.
نوری: مریم جان از کارهایی که کرده ای، در وهله اول از شعر هایت برایمان توضیح بده که خیلی موفق بودی. شنیده ایم از موفقیتهایت. اول برای ما بگو که از چه موقعی شروع کردی به شعر گفتن چون تا آن جایی که من یادم هست تو دوره کودکی هم شعر می گفتی.
حیدر زاده: من از 8 سالگی شعر را شروع کردم. ولی به شکل جدی و به شکل حرفه ای از سال 75 به مدت یک سال و نیم مجری یک برنامه ادبی در شبکه سوم تلویزیون ایران بودم بعد از آن هم تا الآن 11 کتاب منتشر کرده ام 8 تایشان شعر و ترانه هستند 3 تایشان در قالب نثرند. 3 تا آلبوم دکلمه منتشر کرده ام و در حال فعالیت برای جمع آوری چهارمین آلبوم دکلمه ام هستم.
نوری: مریم جان، از فعالیتهای نقاشیت هم خیلی شنیده ایم. از آن هم برای ما توضیح می دهی که از چه موقع به فکر این افتادی که نقاشی کنی و می شود برایمان بگویی که برای رسیدن به این موفقیت چه مشکلاتی را پشت سر گذاشته ای؟
حیدر زاده: من از کودکی خیلی علاقه به آب رنگ داشتم. قبل از عمل جراحیم یک بسته آب رنگ دوست پدرم از کیش برای من هدیه آورده بودند و قرار بود که بعد از جراحیم از آن استفاده کنم. منتهی بعدش دیگر نشد و وقفه افتاد و بعد هم درگیر نوشتن و این کار ها شدم ولی هیچ وقت نوشتن نتوانست خلأ نقاشی را برای من پر کند و همیشه یک حسرت بزرگی وجود داشت برای من. از 6 سال پیش به طور جدی شروع کردم به نقاشی با آب رنگ و الآن یک سال و نیم است که اکلیک کار می کنم. از استاد عزیزم آقای قاسمی زاده تشکر می کنم. دستان ایشان را می بوسم که جسارتی که ایشان به خرج دادند و جرأت و ریسک بزرگی که کردند شاید کار هر کسی نبود چون هیچ مشخصه هاثی وجود نداشت که چیزی را برای من برجسته کنند یا تفاوتی باشد بین نقاشی من با نقاشی های دیگر. دوستان حتماً در صفحه شما ملاحظه می کنند که هیچ چیزی که بخواهد تفکیک کند وجود ندارد. چون من همیشه فاصله گرفتم از هر چیزی که بخواهد کسی را براساس یک محدودیتی جدا کند از سایرین و همیشه دوست داشته ام که همه چیز مثل همه باشد. به خاطر همین کار سختی بود. منتها امیدوارم که توانسته باشم سر بلند بیرون بیایم. الآن شاید آن قدر نقاشی را بیشتر دوست دارم که اگر ناچار به انتخاب بشوم بین ادبیات و نقاشی قطعاً بدون ثانیه ای درنگ نقاشی را انتخاب می کنم.
نوری: نقاشی را دوستان ما هم که دیده اند در سایت گفتند که خیلی قشنگ است و اصلاً تفاوتی ندارد با نقاشی های بچه هایی که مشکل بینایی ندارند. در صحبت های قبلی هم که با هم می کردیم گفتی که من به فکر این افتادم که سد تفاوتها را بشکنم و واقعاً هم تو به این نتیجه رسیدی. با باور جامعه چه کار کردی که توانستی به این موفقیت برسی که آن محدودیت نابینایی را دیگر کسی برای تو قائل نیست و از لحاظ هنر ها و توانایی هایی که داری شناخته شده هستی؟
حیدر زاده: من تصور می کنم تمام انسانها برای این که چیزی به ایشان اثبات شود و نسبت به آن یک دانشی داشته باشند باید حتماً به شکل عینی یک چیز هایی را ملاحظه کنند و ببینند. یعنی این که با گفتن چند تا جمله یا حرف قطعاً نمی شود این را ثابت کرد و هر چیزی که به عینه دیده شود به تدریج جزئی از باور انسان ها می شود. من سعی کردم به جای صحبت کردن عمل کنم. همچنان که سومین نمایشگاه نقاشی من چند روز پیش تمام شد و به هر حال بخش زیادی از مردم مطلع شدند که من در کنار کار شعر و ترانه کار نقاشی را هم جدی انجام می دهم و خب، باز هم سعیم را می کنم که یک روز تمام افراد جامعه از این موضوع مطلع شوند. چون برای من خیلی مهم است که هیچ فاصله و هیچ مرزی بین افراد وجود نداشته باشد با هر تفاوت ظاهری و فیزیکی که با هم دارند.
نوری: مریم جان! از مشوق هایی که داشتی غیر از استادی که برایمان گفتی بگو. آن موقع که من یادم هست خانواده خیلی پشتیبانی داشتی آیا خودت یکی از رمز های موفقیتت را همان خانواده ات می دانی؟ چون من خودم اعتقاد دارم به این که ثروت یک نابینا حمایت های خانواده اش است. آیا شما هم به این اعتقاد رسیده ای؟
حیدر زاده: درست است. بله. مادر من بعد از عمل جراحی آخرم کارشان را رها کردند و استعفا دادند و کلاً زندگیشان را گذاشتند. کتاب برای من می خواندند، آن موقع کیهان بچه ها برای من می خواندند، هر جوری می شد به دانش و اطلاعات من اضافه کنند ایشان دریغ نمی کردند، کلاسهایی را که می رفتند و کلاً همه چیز را کنار گذاشتند و زندگیشان را اختصاص دادند به بالا بردن دانش من، زودتر از حدی که باید من رفتم اداره کل آموزش و پرورش استان امتحان دادم و این که زود تر از بچه های دیگر رفتم به مدرسه و این که هر جوری که توانستند به هر حال مرا حمایت کردند که اصلاً روش تربیتی ایشان بود که الآن من به شدت تأکید دارم که نباید فرقی وجود داشته باشد بین انسان ها به خاطر وجود یک نقص ظاهری و فیزیکی.
نوری: مریم جان! حالا برگردیم به ادبیات و اشعاری که داشتی و داری. الآن کتاب های شعر و آلبومی که قرار است با صدای خودت بیرون بیاید در داخل کشور دارد تولید می شود و کارهایش انجام می شود یا این که قرار است خارج از ایران آن را به انتشار برسانی؟
حیدر زاده: نه. در داخل کشور در حال تولید است. کتاب آخرم هم بهمن ماه سال 93 منتشر شده با عنوان تو را در حضور همه دوست دارم و در صدد هستیم که به زبان های زنده دنیا ترجمه اش کنیم چون که نثر است و نثر را وقتی که برگردانیم و ترجمه اش کنیم آسیبی نمی بیند مثل شعر که وزن و قافیه اش به هم می ریزد و آن قواعد عروضی آرایه های ادبیش ممکن است به شکل کامل نتواند منتقل شود. نثر ویژگی خوبش این است که به همان شکل ما می توانیم ترجمه اش کنیم و به خواننده هایی که به زبان های دیگر دنیا مسلط هستند منتقل بکنیم.
نوری: چند تا از آلبوم هایت را برای بچه هایی که دنبال آنها هستند نام می بری؟
حیدر زاده: 3 تا آلبوم دکلمه است: مثل هیچ کس، به خاطر تولدت و یا تو یا هیچ کس ولی آلبوم جدیدم را هنوز نام گذاری نکرده ام.
نوری: خب، پس بی صبرانه باید منتظر آلبوم جدیدت باشیم.
حیدر زاده: ممنون و متشکرم.
نوری:تشکر می کنیم مریم جان که وقت گذاشتی. در آخر اگر سخن پایانی با دوستان داری بفرمایید. بعد از صحبت های شما هم یکی از سروده های خودتان با صدای خودتان برای دوستان در آخر مصاحبه گذاشته خواهد شد.
حیدر زاده: سپاسگزارم از وقتی که در اختیار من گذاشتید آدرس ایمیلم را اگر دوستان تمایل داشته باشند سؤال یا مورد خاصی برای اجرای کاری باشد در اختیارشان قرار می دهم.
www.maryampoem@yahoo.com
صفحه من در اینستاگرام هم هست:
Maryamheidarzadeh official
اگر دوستان تمایل داشته باشند یا سؤالی یا برای کار شعر و ترانه یا نقاشی موردی باشد، در خدمتشان هستم.
در آخر برای همه آرزوی عشق، معجزه و خوشبختی می کنم و از شما و دست اندرکاران مجله تان هم سپاسگزارم.
نوری: موفق باشی. برایت آرزوی موفقیت می کنیم.
حیدر زاده: متشکرم.
در زیر دو سروده از خانم مریم حیدر زاده را می خوانید.
کاش در دهکده عشق فراوانی بود! توی بازار صداقت کمی ارزانی بود!
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم، مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود!
کاش به حرمت دل های مسافر هر شب، روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود!
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد! قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود!
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم، رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود!
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است، کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود!
چقدر شعر نوشتیم برای باران! غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود!
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها! دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود!
کاش دل ها پر افسانه نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود!
کاش اسم همه دخترکان این جا، نام گل های پر از شبنم ایرانی بود!
کاش چشمان پر از پرسش مردم کم تر، غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود!
کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها، غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود!
دل اگر رفت، شبی کاش دعایی بکنیم! راز این شعر همین مصرع پایانی بود.

این روزا عادت همه، رفتن و دل شکستنه، درد تموم عاشقا، پای کسی نشستنه.
این روزا مشق بچه ها، یه صفحه آشفتگیه، گردای رو آیینه ها، فقط غم زندگیه.
این روزا درد عاشقا، فقط غم ندیدنه، مشکل بی ستاره ها، یه کم ستاره چیدنه.
این روزا کار گلدونا، از شبنمی تر شدنه، آرزوی شقایقا، یه شب کبوتر شدنه.
این روزا آسمونمون، پر از شکسته بالیه، جای نگاه عاشقت، باز توی خونه خالیه.
این روزا کار آدما، دلای پاکو بردنه، بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه.
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه، ساده ترین بهونشون، از هم خبر نداشتنه.
این روزا سهم عاشقا، غصه و بی وفاییه، جرم تمومشون فقط، لذت آشناییه.
این روزا توی هر قفس، یکی دو تا قناریه، شبا غم قناریا تو خواب خونه جاریه.
این روزا چشمای همه، غرق نیاز و شبنمه، رو گونه هر عاشقی، چند قطره بارون غمه.
این روزا ورد بچه ها، بازی چرخ و فلکه، قلبای مثل دریامون، پر از خراش و ترکه.
این روزا عادت گلا، مرگو بهونه کردنه، کار چشای آدما، دل رو دیوونه کردنه.
این روزا کار رویامون، از پونه خونه ساختنه، نشونه پروانگی، زندگیا رو باختنه.
این روزا تنها چارمون، شاید پرنده مردنه، رو بام پاک آسمون ترانه رو شمردنه.
این روزا آدما دیگه، تو قلب هم جا ندارن، مردم دیگه تو دلها شون، یه قطره دریا ندارن.
این روزا فرش کوچه ها، تو حسرت یه عابره، هر جا یکی منتظره ورود یه مسافره.
این روزا هیچ مسافری برنمی گرده به خونه، چشمای خسته تا ابد، به در بسته می مونه.
این روزا قصه ها همش، قصه دل سوزوندنه، خلاصه حرف همه قرض دادن و نموندنه.
این روزا درد آدما فقط، غم بی کسیه، زندگیشون حاصلی از حسرت و دل واپسیه.
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه، کار تمام شاعرا فقط غزل سرودنه.
این روزا درد آدما داشتن شط تو بارونه، چشمای خیس و ابریشون، هم پای رود کارونه.
این روزا دوستا هم دیگه، با هم صداقت ندارن، یه وقتا توی زندگی، هم دیگه رو جا می ذارن.
جنس دلای آدما، این روزا سخت و سنگیه، فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه.
این روزا جرم عاشقی، شهر دلو فروختنه، چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه.
اسم گلا رو این روزا، دیگه کسی نمی دونه، اما تو تا دلت بخواد این جا غریب فراوونه.
این روزا فرصت دلا، برای عاشقی کمه، زخمای بی ستاره ها، تشنه یاس مرهمه.
این روزا اشکمون فقط، چاره بی قراریه، تنها پناه آدما، عکسای یادگاریه.
این روزا فصل غربت، عشق و بیدای مجنونه، بغضای کال باغچه ها منتظر یه بارونه.
این روزا دوستای خوبم، هم دیگه رو گم می کنن، دلای پاک و ساده رو، فدای مردم می کنن.
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره، کمتر می بینی کسی رو که تا ابد منتظره.
مردم ما به هم دیگه، فقط زود عادت می کنن، حقا که بی وفایی رو، خوبم رعایت می کنن.
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن، پاییزکه از راه می رسه، پا روی برگاش می ذارن،
اما شاید تو زندگی، یه بغض خیس و کال دارن، چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن.
این روزا باید هممون، برای هم سایه باشیم، شبا یه کم دل واپس کودک همسایه باشیم.
اون وقت دوباره آدما، دستا شونو پل می کنن، دردای ارغوانی رو، با هم تحمل می کنن.
اگه به هم کمک کنیم، زندگی دیدنی می شه، بر سر پیمان می مونن، دوستای خوب تا همیشه.
اما نه! فکر که می کنم، این کار یه کار ساده نیست، انگار برای گل شدن، هنوز هوا آماده نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *