تاریخچه موسیقی در میان نابینایان همراه را جناب استاد محمود رضایی

music

با سلام خدمت دوستان عزیز و شنوندگان مجله گفتگو

در این شماره نیز مانند شماره های پیشین در خدمت جناب استاد محمود رضایی، یکی از پیشکسوتان نابینا در عرصه موسیقی هستیم. نام این استاد گران قدر بی شک برای بسیاری از دوستان نابینا و حتی دیگران نامی آشناست. با وجود این، از ایشان خواهش می کنیم خود را بیشتر برای دوستان معرفی بفرمایند.

رضايي_ من محمود رضایی و متولد سال 1335 هستم. تحصیل خود را در سال 1343 آغاز کردم. در خلال تحصیل از آنجایی که آموزش موسیقی در مدرسه ما رواج داشت و بچه ها علیرغم محدودیت های موجود باید سازی را برمی گزیدند من نیز تصمیم گرفتم آموزش این هنر را با تعلیم ویولن آغاز نمایم. اما چون دستم بسیار کوچک بود، موفق به این کار نشدم و به آموختن آکاردئون رو آوردم.

اولین استاد من مرحوم علی اکبر دودانگه و استاد بعدیم آقای احمدزاده بودند که زحمات بسیاری برای ما کشیدند.

من این راه را ادامه دادم تا این که تحصیلم در آن مدرسه به پایان رسید. پس از آن در دو سه رشته غیر مرتبط با موسیقی در دانشگاه به ادامه تحصیل پرداختم. اما برای تحصیل موسیقی نیز وارد دانشکده هنر های زیبا شدم. در آن دانشکده، زیر نظر خانمی امریکایی به نام کارُل به تعلیم پیانو مشغول گردیدم.

نوری_ استاد! ما در شمارگان مختلف این مجله خدمت دوستانی می رسیم که به دلیل پیش کسوت بودن در عرصه هنر موسیقی، تاریخچه و نحوه رواج و نیز روند پیشرفت این هنر در میان نابینایان ایران از زبانشان شنیدنیست. در این شماره نیز از شما تقاضا داریم، تا در همین رابطه مطالبی را برای آشنایی بیشتر دوستان ما و ارتقای اطلاعات آنان بفرمایید.

رضایی_ ببینید، اطلاعاتی که ما می دهیم، بر اساس آن چیز هایی است که خودمان می دانیم. تاریخچه موسیقی چیزی نیست که در میان نابینایان مدون شده و کسی بخواهد آن را برای شما از روی کتاب یا نوشته ای توضیح دهد. بنابراین، آن چه من برای شما می گویم همان اطلاعاتی هستند که یا خود دیده و کسب کرده و یا از دوستان و استادان شنیده ام. من در ابتدا واقعیت های موجود و سپس آنچه را که باید باشد برای شما خواهم گفت.

پیش از آن که ما به مدرسه رضا پهلوی سابق یا همان شهید محبی فعلی بیاییم یا اصلاً خیلی هایمان حتی متولد شده باشیم، کانونی ویژه نابینایان در ایران وجود داشت که به کانون کار آموزش مشهور بود.

در این کانون، نابینایان به تحصیل و نیز یاد گیری فنون و حِرَف مختلف مشغول می شدند. هدف نیز این بود که این نابینایان پس از کسب مهارت های ارائه شده بتوانند در عرصه های شغلی برای خود جایی باز کنند. موسیقی نیز از همین قبیل مهارت ها به شمار می رفت که به دلیل کمی تعداد نابینایان مشغول به تحصیل در این کانون مسئولین آن، توانسته بودند استادانی را از رادیو و تلوزیون و همچنین هنرستان ملی موسیقی برای تعلیم این دانش آموزان و هنر آموزان به آنجا دعوت نمایند.

از جمله نابینایانی که در این مدرسه موفق به یاد گیری ساز های مختلفی نظیر پیانو، آکاردئون، ماندولین ، قرنی و … شدند می توان به استادانی چون: آقایان دودانگه، یاقوتی، اسماعیل زاده، احمدزاده و بسیاری دیگر اشاره نمود که من امروز نامشان را به خاطر ندارم.

البته این را نیز باید بگویم که استادانی هم که به این کانون دعوت می شدند، از موسیقی دانان بنام کشور مانند: جواد معروفی یا شاگردان ایشان و کسانی چون آقایان سلیمی تبار و وزیر تبار از ارکستر گلها بودند.

به دلیل فقدان نُت به خط بریل در ایران، گروهی از نابینایانی که به تعلیم موسیقی مشغول می شدند، قطعات را بدون توجه به نُت های آنها و به اصطلاح به صورت گوشی می نواختند. گروهی دیگر، با بهره گیری از هوش و استعداد سرشار نُت های قطعات مختلف را به حافظه می سپردند.

نمی توانم بگویم آنان قطعات را ضبط می کردند. چون اصلاً نمی دانم که در آن زمان، ضبط صوتی در اختیار شان قرار داشته است یا نه. البته به طور کلی این آموزش ها هیچ کدام آکادمیک و علمی نبود و اگر چه نابینایان کتاب های مختلفی را می نواختند، اما این کار به صورت دقیقی انجام نمی گرفت.

زمانی رسید که آقایان احمدزاده و دودانگه توانستند با کشور های خارجی ارتباط برقرار کرده و برخی از کتب مورد نیاز را از این کشور ها تهیه نمایند.

پیش از فراهم آمدن چنین امکانی، آقای دودانگه، خطی را برای نوشتن نُت هایی که به ایشان دیکته می شد، ابداع نموده بودند که هیچکس هم قادر به خواندن و فهمیدنش نبود. متأسفانه، بعد ها هم این کتب با همه ارزشی که داشتند، پیش از آن که بتوان آنها را به علائم بین المللی تبدیل نمود، به دلیل غیر قابل فهم بودن علائم ابداعی ایشان از میان رفتند.

ایشان وقتی می خواستند این کتب را به ما تعلیم دهند، ابتدا علائم ابداعی خویش را به علائم بین المللی که از کتب وارداتی آموخته بودند، تبدیل کرده و سپس دروس را یک به یک به ما دیکته می نمودند.

یادم هست که گاه که ایشان برای کاری از کلاس بیرون می رفتند، ما شیطنَت می کردیم و به سراغ کتابی که روی میز ایشان بود می رفتیم. اما در نهایت شگفتی می دیدیم که علائم نوشته شده در کتاب ایشان با آنچه به ما گفته می شد بسیار متفاوت بودند. هر چه هم تلاش می کردیم، نمی توانستیم به معنی و مفهوم آن علائم پی ببریم.

بعد ها آقای احمدزاده هم برای تدریس موسیقی به این جمع اضافه شدند. ایشان با توجه به اینکه توانسته بودند بسیاری از علائم بین المللی را از کُتُبی که دریافت می کردند فرا گیرند، به آموزش ساز هایی نظیر اُرگ، آکاردئون، قرَنی، ویولن، جاز و … مبادرت ورزیدند. ماهم بیشتر علائم را از ایشان یاد گرفتیم.

ایشان همچنین نام بسیاری از کتبی را که در اختیار داشتند به ما می گفتند. ما یا این کتب را خود تهیه می کردیم و یا این که به کتبی که نزد ایشان بود مراجعه کرده و تعدادی از علائم را از خلال دروس این کتب می آموختیم.

از این نظر می گویم آقای احمدزاده برای ما زحمت بسیار کشیدند که ایشان علاوه بر آموزش ساز به صورت انفرادی، گروهی را نیز تشکیل داده بودند که علاوه بر اعضای زیادی که داشت، ما هم که از شاگردان ایشان به شمار می رفتیم، در آن ساز هایی را که قادر به نواختنشان بودیم، از ضرب و تمپو و بانگو گرفته تا اُرگ و پیانو، آکاردئون و قرنی می زدیم.

در این گروه که به گروه ین نیز مشهور بود آقایانی چون حاج حسنی، الله وردی، میرزایی، مصطفی فرزانه، فرامرز غریب و دیگران همکاری داشتند. برخی نام این گروه را به واحد پول ژاپن ربط می دادند. اما واقعیت این بود که هر یک از بچه ها برای خود نامی مستعار در نظر گرفته بود که در مدرسه با آن نام خوانده می شد. بر همین اساس نیز بود که ما تصمیم گرفتیم از این نام ها در گروه ها استفاده نماییم. برای مثال، نام هایی چون: شاهین، فرزین و … که در بین آقایان و نام هایی مانند؟ شیرین، نوشین و … که در میان خانم ها رواج داشت.

ابتکار جالبی که ما در خلال این نامگذاری ها انجام داده بودیم، ساخت قطعه ای بود که با استفاده از نام های بچه ها انجام گرفت و ما هر جا که برای اجرای برنامه می رفتیم، آن قطعه را نیز در ابتدای کار برای بینندگان و شنوندگان به اجرا می گذاشتیم.

قطعاتی که با همکاری این گروه اجرا می گردید، یا از بین قطعات جاری در جامعه و یا از میان ساخته های خود بچه ها یا استادمان آقای احمدزاده انتخاب می شد.

هفته ای یک بار، برنامه ای در رادیو اجرا می شد که اگر اشتباه نکنم، احساس و اندیشه نام داشت. در این برنامه گروه آقای احمدزاده به همراهی افرادی که قبلاً گفتم، و به خوانندگی افراد مختلفی نظیر آقای تاتار که بینا هم بود به اجرای موسیقی می پرداخت.

این گروه بیرون از رادیو برنامه های متفرقه زیادی هم با آقای تاتار و هم با کسانی چون شاهپور سلیمان زاده و دیگران به صورت کنسرت اجرا کرده یا به ضبط نوار می پرداخت.

البته در این مدرسه گروه های دیگری نیز تشکیل می شدند که لزوماً در مدرسه مشغول به تحصیل نبوده و همچنین تمامی اعضای آن را نیز نابینایان تشکیل نمی دادند. از جمله این گروه ها گروهی بود که در آن آقایی به نام ابراهیم باقری می خواندند و دیگران نیز دور هم جمع شده و ساز می نواختند.

گروه های نابینای زیادی بودند که با هم ساز می زدند و برنامه اجرا می نمودند. اما هرگز گروه منسجمی نداشتیم.

خود من تا زمانی که وارد دانشکده هنر های زیبا شدم، نمی دانستم فرد دیگری هم جز من در آنجا به تحصیل موسیقی پرداخته است. تا این که متوجه شدم، آقایی به نام شیرین آبادی نیز در رشته موسیقی به تحصیل در این دانشکده پرداخته. بعد ها آقایی به نام حسینی یا صدقی آسا نیز همین راه را در پیش گرفتند.

تا جایی که من می دانم، آقای شیرین آبادی مدتی را هم به تدریس ساز های مختلفی نظیر پیانو، ویولن آکاردئون و … در آموزشگاه دکتر خزائلی مشغول بوده اند.

آقای صدقی آسا که نوازنده عود بوده اند نیز مدت کوتاهی را در این آموزشگاه به معلمی پرداخته اند اما من وقتی وارد این آموزشگاه شدم، ایشان را ندیدم.

از دیگر کسانی که در این زمینه کار می کردند می توان به برادران گرگین پور از شیراز که بعد ها به تهران آمدند و آقای منصور قنادپور از خوزستان اشاره کرد.

آقای قنادپور، در خوزستان بسیار خوب کار می کردند. ایشان که نوازنده سنتور نیز بودند، در رادیو و تلوزیون خوزستان مشغول به کار بوده و سرپرستی شورای موسیقی رادیو خوزستان را نیز بر عهده داشتند.

آقای دیگری به نام یعقوب صحاف نیز که در مشهد کار می کردند از جمله نابینایانی بودند که در زمینه موسیقی فعالیت های ارزنده ای داشته اند. ایشان در رادیو مشهد بسیار مورد تأیید بوده و شاگردان زیادی را نیز تربیت کرده اند. من یکی دو نفر از شاگردان ایشان را دیده ام که بسیار عالی بوده اند.

افرادی هم نظیر آقایان صالح زاده و چناری بودند که در اصفهان کار می کردند.

در کرمانشاه نیز آقای محمود بلوری نوازنده عود بوده و بعد ها به تهران آمده و به عضویت شورای موسیقی تهران نیز در آمدند. ایشان با ارکستر آذربایجانی نیز عود می نواختند. همچنین، پیش از انقلاب، برای آقای علیرضا معین نیز آهنگ ساخته و با او کنسرت های بسیاری به اجرا گذاشته اند.

شاید من نتوانم بسیاری از نام ها را به خاطر آورم. دلیلش هم این است که حافظه ام یاری نمی کند. امیدوارم دوستانی که این گفتگو را می شنوند و نامشان از قلم افتاده از من آزرده خاطر نشوند.

هیچ کدام از این گروه ها تشکیلاتی نبودند. یعنی از طرف هیچ ارگان و سازمان رسمی و غیر رسمی یا خیریه ای حمایت نمی شدند. هیچ ارگانی (بهزیستی فعلی و سازمان رفاه سابق) به سازمان دهی و سامان دهی نابینایان و حمایت از گروه های هنری با در نظر گرفتن مزایا و امکانات خاصی نپرداخت. ما نابینایان هنرمند زیادی داشتیم که بسیار قوی هم بودند. برای مثال همین آقای الله وردی میرزایی که با ما جاز می نواخت، کسی بود که از همان کودکی برای این کار مستعد و دارای قابلیت های عجیبی هم بود. او حتی از بسیاری از نوازندگان بینا هم بهتر عمل می کرد. اما هرگز از سوی هیچکس مورد حمایت قرار نگرفت تا بتواند به طور آکادمیک به تحصیل در رشته موسیقی بپردازد.

بسیار بودند کسانی که فعال بودند. بسیارند کسانی که امروزه فعالیت می کنند و بسیار تأثیر گذار هم هستند. اما برخی از افراد در بین نابینایان تبدیل به قطب می شوند. همین آقای الله وردی میرزایی در زمان خود قطبی به شمار می رفت. بسیار بودند کسانی که جاز می نواختند. اما کار ایشان در بین این افراد کم نظیر بود. خود آقایان دودانگه و احمدزاده هم بسیار افراد تأثیر گذاری بودند. چرا که از سواد موسیقی بسیار بالایی هم برخوردار بودند.

اگر بخواهیم پیشتر بیاییم، به زمان پس از انقلاب می رسیم که باید بگویم در این دوره اصولاً گروهی وجود نداشت. مگر برخی گروه ها که در مدارس مشغول به فعالیت و فاقد ارزش چندانی بودند. این روال تا کناره گیری برخی افراد از موسیقی ادامه داشت.

پس از مدت ها به اتفاق تنی چند از نوازندگان و خوانندگان قدیمی و جوان از جمله آقایان استاد محمدرضا لکا، محمود بلوری، مرحوم رومی زاده و تعدادی از شاگردان خودمان گرد هم آمدیم و با بهره گیری از ذوق و اشتیاق خودمان گروهی تحت عنوان گروه پیک امید را تشکیل دادیم. این گروه بسیار گروه خوبی بود و آقای غلامحسین اشرفی نیز به عنوان خواننده در نوع خویش قطبی به حساب می آمد. اگرچه بعد ها فعالیتش را به شکل درست ادامه نداد.

در اینجا ما قصد نداریم درباره چگونگی و کیفیت کار کسی صحبتی بکنیم. آنچه من می خواهم بگویم این است که هیچ گروهی را سراغ ندارم که بدون حمایت شخصی خود بچه ها به وجود آمده باشد. هیچ جا از نابینایان نخواسته که دور هم جمع شوند و مثلاً فلان گروه را تشکیل دهند. تمامی حمایت های مالی و معنوی از گروه ها توسط خود بچه ها صورت گرفته و همین گروه ها هم به دلیل نبود امکانات کافی پس از اندک زمانی دچار از هم پاشیدگی شده اند. نه وزارت فرهنگ و ارشاد، نه بهزیستی و نه ارگان های دیگر و نه حتی انجمن هایی که برای حمایت از نابینایان تشکیل شده اند، هیچ کدام حمایتی از فعالیت های نابینایان در زمینه موسیقی به عمل نیاورده و در عوض همگی آنها به ترویج صنایع دستی و از این قبیل فعالیت ها اقدام نموده اند.

در کنار این هایی که گفتم، کسانی هم بودند که در دانشکده هنر های زیبا یا دانشگاه هنر و یا دانشگاه آزاد به تحصیل در رشته موسیقی پرداخته بودند. اما هیچ یک از این افراد متأسفانه هیچ خدمتی برای جامعه هم نوعان خود انجام ندادند. یعنی هر کس به نوعی بهانه ای می آورد. یکی. به این بهانه که پولی که برای این کار دریافت می کند اندک است، حاضر به نوشتن کتاب نمی شد. همین عدم تمایل به انجام کمترین خدمت به هم نوعان بزرگترین اشکال کار این افراد به شمار می رفت.

ما یک آلبوم تک درخت را با کلی جان کندن و بدبختی و بیچارگی ضبط کردیم اما از آن هم حمایتی به عمل نیامد و در نهایت تنها نتیجه حاصل از این تلاش، همانا نا تمام ماندن فعالیت هنری یک گروه بود.

قطعات تنظیم شده بسیار دیگری هم در دست داریم که از آنها نیز هیچ گونه حمایتی به عمل نیامده است.

من قبول دارم که برای یک فرد نابینا بزرگترین مشکل مسأله مربوط به رفت و آمد است. برای بچه هایی که می خواهند با هم کار کنند، رفت و آمد های مکرر، حضور در محل و یک جا جمع شدن، خود مسأله ایست که باید مورد توجه قرار گیرد. اما این مسأله توسط هیچ کس و هیچ جا حل نمی شود. خود من وقتی برای تدریس ساز یا سُلفِژ به جایی دعوت می شوم، اولین مسأله ای که مطرح می کنم، همین مشکل است. به کسانی که دعوتم می کنند، می گویم: اول شما مسأله رفت و آمد مرا حل کنید، من خودم باقی مسائل را حل خواهم کرد. گاه پیش آمده که برای تدریس سلفژ مثلاً به فرهنگسرایی رفته ام. اما پس از مدت کوتاهی کلاس منحل شده است. حالا یا خود بچه ها دست از کار شسته اند یا فرهنگسرا آن کلاس را جمع کرده و مانع از به نتیجه رسیدنش شده است. در بعضی جاها فعالیت هایی به طور پراکنده صورت می گیرد. اما خوب، نمی دانم انگار برایشان افت دارد که از کسی دعوت به عمل آورند. ما خودمان کلاس های سلفژ تشکیل می دادیم که به صورت کاملاً خودجوش و دلی بود.

امروزه نابینایان بسیاری در دانشگاه های مختلف مشغول به تحصیل در رشته موسیقی هستند. اما این ها هم فقط برای خودشان کار می کنند. برای مثال، کتابی را در اختیار کسی نمی گذارند.

زمانی که ما موسیقی را شروع کردیم، آقایان دو دانگه و احمدزاده نُت ها را برای ما دیکته می کردند و ما به این شکل درس ها را یک به یک می نوشتیم. گاهی هم خود آقای احمدزاده از یک سو چون سرعت ما در نوشتن نُت ها مانند ایشان نبود و از سویی دیگر ایشان برای دیکته کردن نُت ها به ما از حافظه خود یا از کتب موجود بهره می جستند، ترجیح می دادند کار نوشتن را نیز خودشان برای ما انجام دهند. بنابر این دیده می شد که ایشان حتی برای افراد بسیاری کتاب ها را خود به شکل دستی می نوشتند. تنها اشکال این کتاب ها این بود که چون گاهی معلمان خود ایشان دروس را یک به یک برایشان دیکته می کردند، بنابر این ایشان هم آنچه را که می شنیدند می نوشتند. به همین دلیل هم، بسیاری از علائم از قبیل انگشت گذاری ها و علائم مربوط به تند یا کند شدن قطعات و نیز علائم نشان دهنده میزان بلندی یا آهستگی صدای نُت ها که به تمامی در کتاب های بینایی ذکر شده بود در هنگام برگردان به بریل، از قلم می افتاد. همین امر نیز موجب شده بود تا تطابق کتب بریل با کتب بینایی برای ما به صورت آرزویی در آید.

گاهی وقتی به شاگردانم تدریس می کردم آنان به من می گفتند که در درسی که دارند می نوازند برای مثال، کلمه استاکاتو نوشته شده. من نیز تمامی ریزه کاری های مربوط به هر درس را به خاطر داشتم. به همین خاطر ما به این فکر افتادیم که حد اقل کتاب بِیِر را که بچه ها باید برای آموزش می نواختند، با بهره گیری از تمامی علائم بریل به این خط تبدیل نموده و یک راهنمای علائم را نیز در آن بگنجانیم.

آقای احمدزاده کتابی در اختیار داشتند که شامل علائم بینایی نیز می شد. خود من علائم بینایی موسیقی در ساز های مختلفی نظیر گیتار را از ایشان آموختم.

برای خود من نیز بعد ها کتابی را از انگلیس آوردند که آقای احمدزاده وقتی آن را دیدند، بسیار مورد توجهشان قرار گرفت. این کتاب که شامل تمامی علائم موسیقی در تمامی ساز ها می شد، در ابتدا 2 جلدی بود که بعد ها یک جلد دیگر هم به آن افزوده شد.

ما علائم این کتاب را با هم مورد بررسی قرار می دادیم. حتی ایشان از من می خواستند که اگر چیز تازه ای در کتاب می بینم به ایشان نیز منتقل نمایم. به این ترتیب، من اوقاتی که کلاس داشتم این نکات نیز مطرح می شد. چون زبان هم می خواندم، می توانستم کتاب را ترجمه نیز بنمایم و در همین خلال، آقای احمدزاده گاه به نکات جالبی می رسیدند.

حدود سال های 72-3 بود که من تمایلم برای تولید کتاب بِیِر را با آقای گیلانی که در آن زمان در بهزیستی مشغول به کار بودند در میان گذاشتم. ایشان از من پرسیدند: چه قدر طول می کشد که این کتاب به خط بریل تبدیل شود. من خیلی مغرورانه گفتم: 1 ماه. اما تولید این کتاب به خط بریل درست 8 ماه به طول انجامید. در بین شاگردان من کسانی بودن که می توانستند نُت ها را از روی کتاب بینایی بخوانند. اما هرگز صرف این زمان طولانی برایشان مقدور نبود.

در ابتدا کار تبدیل کتاب بینایی به خط بریل را با آموزش دو نفر که یکی نابینا و دیگری بینا بودند به انجام رساندیم. هیچ یک از این افراد هم موسیقی نمی دانستند. یکی از کسانی که در این راه به ما کمک کرد، زنده یاد آقای ایرج پاکدل بود. خود من نیز در نهایت کتاب را تصحیح کردم. سپس از زینک و کاغذ های تِرمافورم به منظور تکثیر آن استفاده گردید. زیرا کامپیوتر و امکانات امروزی در اختیار نبود. این اولین کتابی بود که در زمینه موسیقی برای نابینایان در ایران و به یاری سازمان رودکی به چاپ رسید.

بعد ها هم در جا های دیگری نظیر حسینیه ارشاد، به چاپ کتبی ایرانی و کلاسیک نظیر گلچین آهنگ های 1 و 2 که خود آن را تدریس می کردم، فور اِلیز و سونات مهتاب هر دو از بتهوون، سلفژ پُزُلی، که من خود نیز نمی دانستم در کدام کشور تولید شده و بورگ مولر اقدام کردیم. زیرا واردات این کتاب ها به دلیل مواجهه ما با محدودیت برای جا به جایی ارز غیر ممکن شده بود. مگر این که کسی آشنایی داشت که می توانست برایش از کشور دیگری کتاب وارد نماید. اگر چه اینها همگی باز هم به طور کامل برای رفع نیاز های هنر جویان کافی نبودند. در نهایت باید بگویم ما در تولید کتاب های موسیقی برای نابینایان حمایت های لازم را دریافت منی کردیم. برای مثال، بسیاری از بچه ها کتاب ابوالحسن صبا و کتاب های مربوط به ویولن را تقاضا می کنند. اما هنوز ما نتوانسته ایم کاری برای تولید آنها از پیش ببریم. زیرا کسی زیر بار نوشتن این کتب نمی رود.

نوري_ همانگونه که شما پیشتر فرمودید این منابع در بسیاری از کشور های پیشرفته تولید شده و در حال حاضر به ویژه در ایران به دلیل کمبود های موجود، این منابع چه از طریق خرید و چه از طریق امانت گرفتن از کتابخانه های این کشور ها مورد استفاده نابینایان فعال در زمینه موسیقی قرار می گیرند. همان اندک منابع موجود در ایران نیز آن قدر قدیمی شده اند که در بسیاری از کشور ها از چرخه آموزش خارج گردیده اند. اما نابینایان همچنان در ایران این کتب را مورد استفاده قرار می دهند. به گمان شما مهم ترین علت بروز مشکل در جهت دست یابی نابینایان ایران به منابع موسیقی و به ویژه نُت های قطعات موجود در سایر نقاط جهان کدام است؟ چرا این نُت ها و سایر منابع در کشور خود ما تولید نمی شوند؟ آیا به نظر شما امکانات خاصی برای این منظور مورد نیاز است که ما در ایران فاقد آنها هستیم یا تعداد متقاضیان این منابع به حدی نمی رسد که کتابخانه های تخصصی نابینایان از جمله رودکی مبادرت به صرف هزینه های هنگفت برای این گونه تولیدات نمایند؟ آیا اعمال سلیقه در تولید این گونه کتب در ایران توسط عواملی که این وظیفه را بر عهده دارند بی تأثیر نیست؟ آیا اصولاً این گونه کتب از نظر تولید کنندگان محلی از اعراب هم دارند؟

رضايي_ بزرگ ترین مشکل ما نابینایان، همین عدم انسجام میان خودمان است و حاضر نیستیم کاری را که از عهده مان برمی آید برای دیگری انجام دهیم. باشد که برای آنانی که اعتقادات مذهبی دارند باقیات صالحاتی به جا گذارده و از آنانی که حتی چنین اعتقاداتی هم ندارند، حد اقل یک کتاب به یادگار باقی بماند. همین کتاب بِیِر آن قدر متقاضی دارد که بار ها و بار ها تجدید چاپ شده. زینک های این کتاب پیش از این کنار گذاشته شده بود. اما به دلیل کثرت تقاضا، دوباره مورد استفاده قرار می گیرد.

من معتقدم، کامپیوتر و اینترنت، نابینایان را بسیار از کتاب دور کرده. این کتاب ها باید تولید شوند. مخصوصاً کتب ایرانی که نزد هیچ کس هم یافت نمی شوند.

ما نابینایان ایرانی در حقیقت با مشکل بزرگ دیگری نیز دست به گریبان هستیم. بسیار دیده می شود که نابینایان در قالب گروه های مختلف گرد هم آمده و در جهت خلق آثار موسیقی تلاش می کنند. اما آنچه در نهایت دیده می شود، از هم پاشیدگی این گروه ها به انواع دلایلی است که گاه حتی به اندازه کافی موجه نیز به نظر نمی رسند. به نظر شما چه عاملی موجب بروز چنین مشکلی در میان نابینایان شده است؟

نابینایان باید تلاش کنند تا ارگان های ذیربط مانند سازمان بهزیستی را متقاعد به در نظر گرفتن مکانی نمایند تا هنرمندان نابینا هر هفته یا ماهی یک بار در آن گرد هم آمده و مشکلات و مسائل سر راه و راه کار های مناسب برای حل آنها را نیز مورد بررسی قرار دهند. از این طریق احتمالاً بتوان به برطرف کردن نسبی پراکندگی موجود میان نابینایان هنرمند نایل آمد. همچنین می توان مشکلات مالی موجود بر سر راه تولید کتاب، ترجمه، تحقیق و پژوهش و غیره را نیز از طریق تخصیص بودجه از سوی انجمن یا تشکل مربوطه مرتفع نمود.

من همچنین معتقدم، سازمان بهزیستی قادر است قسمتی را به تدریس موسیقی به نابینایان توسط استادان نابینا اختصاص دهد. بودجه حق التدریسش را هم می تواند خود در اختیار استادان قرار دهد تا هنرجویان یا خود مبلغی نپردازند و یا اگر قرار به پرداخت هم شد هزینه کم تری از آنان دریافت شود.

برای مثال، من بسیار به بچه ها گفته ام که به جای این که کتابی را از من بخواهید، با مؤسساتی که وظیفه تولید کتاب را دارند تماس بگیرید و درخواست های خود را به گوش مسئولین آنها برسانید. از سازمان رودکی بارها و بارها با خود من مبنی بر این که آقا فلان کتاب چیست که بچه ها اینقدر برای تولیدش تقاضا دارند تماس گرفته شده.

می دانید ما چقدر خواننده و نوازنده خوب نابینا داریم که می توانند در کنار هم قرار گرفته و گروه های خوبی هم تشکیل دهند؟ ما اقلاً یک گروه کُر که خوانندگانش کلاس دیده باشند یا یک کلاس سلفژ خوب نداریم.

نوري_ در پایان از شما تقاضا داریم اگر مطلب دیگری نیز باقی مانده برای ما و دوستان مجله گفتگو بفرمایید.

رضايي نهایتاً من از این که شما به فکر افتادید که این مقوله را نیز در سایتتان قرار دهید کمال تشکر را دارم.

 

فریبا نوری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *